دکتر محمد حسین رفیعی فنود
باغ سنگی
منوی سایت

مناظره تاریخی ـ ایدئولوژیک(قسمت اول)

حسین رفیعی: به نام خداوند دانا و توانا. در خدمت محمدعلی عمویی یک شخصیت بین المللی و ملی هستیم. ایشان یک میراث ملی مستقل از حزب و ایدئولوژی و تشکیلات است. آقای عمویی هفتاد سال در پراتیک فعالیت‌های سیاسی جامعه ما نقش داشته که یک استثنا است. از این مدت هم نزدیک به چهل سال را در زندان گذرانده که این هم استثنا است. به همین دلیل او تبدیل به یک میراث و سرمایه ملی شده که تجارب بسیار گسترده و عمیقی در خودش متمرکز کرده. در این جلسه می‌خواهیم از این تجربه و ارزش افزوده معنوی و انسانی استفاده کنیم. سوالاتی که عموماً ملی و منطقه‌ای و به یک مفهوم جهانی هم هست و جناب عمویی در طول دوران مبارزه به آن فکر کرده را مطرح می‌کنیم. مارکسیست‌ها در جامعه ما هزینه‌های بسیار سنگینی پرداخته‌اند. 110 سال پیش اندیشه سوسیال دموکراسی از سوی باکو و روسیه به سمت ایران آمد و در تبریز سوسیال دموکرات‌ها فعال شدند و تشکیل حزب کمونیست ایران و بعد هم حزب توده را داریم و جنبش چریکی،هزینه‌های سنگینی از سوی مارکسیست‌ها پرداخته شده. اولین سوال که به ذهن من می‌رسد این است که تحلیل شما از علت توفیق نیافتن مارکسیست‌ها در کشور های اسلامی به تشکیل حکومت چیست؟چون در کشورهای دیگر –چین،ویتنام،…-موفق شدند.

محمدعلی عمویی: ضمن تشکر از فرمایشات شما، سوال شما سوال مهمی است و بارها هم دوستان مختلف با نگرش‌های متفاوت این پرسش را از من کرده‌اند. در دیدار قبلی دکتر رفیعی ایران و چین را مقایسه کردند. اندیشه کمونیستی در ایران و چین، تقریباً همزمان به فاصله یک سال بوجود آمد. چرا آنها موفق شدند و الآن چین به سمت تبدیل شدن به بزرگترین تولیدکننده جهان می‌رود و ایران هنوز گام اول را هم برنداشته؟ چین در انقلاب ملی ـ دموکراتیکش موفق بود. دکتر سون یات سن رابطه بسیار نزدیکی با حزب مائو تسه تونگ ایجاد کرد. گرچه با رفتن دکتر سون یات سن، چیانگ کای چک حرکت ملی موفق چین را با شکست مواجه کرد. اما آنچه در جامعه چین باقی ماند همکاری با کمونیست‌ها با اندیشه استقلال چین، مبارزه با ژاپن و بیرون راندن ژاپن بود. حتی آنها با ژاپنی‌ها جنگیدند و استقلال چین را حفظ کردند. چیانگ کای‌چک پایه کار خود را به جای مبارزه با نیروی خارجی و اشغالگر بر مبارزه با کمونیست‌ها گذاشته بود. مردم گروه گروه از حزب ملی چین جدا و همگام با کمونیست‌ها شدند. ما هم در ایران مشکلات عدیده‌ای در رابطه کمونیست‌ها با ملی‌ها داشتیم. در همان اوان که حزب کمونیست ایران بوجود آمد رابطه بسیار نزدیکی با جنبش میرزا کوچک خان داشت اما دو مشکل در این رابطه بود. یکی ارتباط میرزا با اتحاد اسلام بود. اتحاد اسلام از یک جریان بزرگ کل کشورهای اسلامی نشات می‌گرفت و میرزا را رفته رفته دور کرد و در حزب کمونیست هم احسان‌الله خان و تندروی‌های بی‌جای او در غیاب رهبر اصلی حزب کمونیست ایران، حیدرخان عمواوغلی، مشکل‌زا بود. وقتی حیدرخان از کنفرانس باکو برگشت حیرت کرد که چرا کاری شده که میرزا به جنگل برود و حکومت را رها کند؟ خودش تصمیم گرفت این کار را جبران کرد و به سمت میرزا حرکت کرد. به چادری رسید که مراقبان صف اول میرزاکوچک‌خان بودند. گفت من برای ملاقات میرزا آمده‌ام و به من بگویید از کدام سو باید بروم؟ گفتند شما شب نزد ما باشید تا ما به میرزا پیغام بدهیم و فردا شما را نزد میرزا بفرستیم. با میرزا تماس گرفتند و توصیه‌هایی شد. مسیری را به حیدرعمو اوغلی دادند و بعد از طی 50 یا 60 متر او را به گلوله بستند. آن همکاری اولیه که کمونیست‌ها با جنبش ملی میرزا داشتند تبدیل به خصومت و دشمنی شد. زمانی کتابی می‌خواندم که یکی از آقایان در مورد جنبش میرزا کوچک خان نوشته بود حیدرعمو اوغلی بود که میرزا را کشت و سرش را برید و جلوی پای رضاخان انداخت. این بیان یک جور قلب تاریخ است. اول این که حیدرعمو اوغلی قبل از میرزا کشته شد و کشتن میرزا هم کار خالو قربان بود.

حسین رفیعی: این جا یک سوال جدی مطرح است. اسناد وزارت خارجه انگلیس منتشر شده و قراردادی هست که اتحاد جماهیر شوروی، در آن موقع لنین، با انگلیس در 1920 امضا کرد. آیا از آن جا دستوری نرسید که مارکسیست‌ها خودشان را از جنبش جنگل جدا کنند و توافق بین انگلیس و شوروی انجام شد که انگلیس‌ها رضاشاه را بر سر مسند بیاورند و اتفاقاتی بیفتد و ارتش سفید ارتجاعی که به ارتش سرخ حمله می‌کردند هم کارشان را متوقف کنند؟ یک توافقی بین شوروی و انگلیس شد و آیا آن قرارداد باعث نشد که مارکسیست‌های ایران از جنبش جنگل خودشان را کنار بکشند و روتشتاین را به عنوان سفیر معرفی کردند و او این توافق را عملیاتی و اجرایی کرد و مارکسیست‌ها میرزا را تنها گذاشتند؟ نکته دوم این است که در قتل حیدرخان تاریخ دلیل روشنی ندارد که حتماً میرزا دستور کشتن او را داده باشد. این که حیدرخان کشته شده و از پشت به او حمله کردند درست است اما آیا این احتمال وجود ندارد که دارودسته قوام السلطنه این کار را کرده باشند که خصومت را افزایش بدهند؟

محمدعلی عمویی: آنچه از اسناد وزرات خارجه انگلیس گفتید باید گفت اسناد وزارت خارجه شوروی چنین حکمی نمی‌دهد.

حسین رفیعی: توافق 1920 که محرز است. این توافق را هر دو کشور تایید کرده‌اند که انگلیس‌ها را ارتش سفید حمایت نکنند و حزب کمونیست شوروی هم از جنبش جنگل حمایت نکند.

محمد علی عمویی: هر چه باشد آثار منفی آن بر جنبش تاریخی انقلاب ایران قابل ملاحظه است. پس از این ایام در آغاز دهه 20 شمسی حزب توده ایران پایه‌گذاری می‌شود و مورد استقبال قرار می گیرد. مشاهیر ایران آماده می‌شوند به عضویت حزب توده دربیایند. حزب آگاهانه از ابتدای حضورش اعلام مارکسیستی نمی‌کند. حتی مراجعه به دکتر مصدق می‌کند و پیشنهاد می‌کند او هم به این حزب بپیوندد. مصدق شخصیتی معتبر و مورد احترام همگان بوده. نورالدین الموتی و امثال این‌ها در کنار اسکندری روابط نزدیک و دوستانه ای با مصدق داشتند. سیدضیا حزب اراده ملی را تشکیل داد، دشتی هم حزب عدالت را بوجود آورد و کم کم بازار سیاست در ایران حالتی پیدا کرد که حزب توده در یک طرف قرار گرفت و بقیه در مخالفت با این حزب بودند. این مسئله از کجا نشئت گرفت سندی نیست. اما نقش شخص قوام‌السلطنه که بعدها هم حزب دموکراتیک ایران را بوجود آورد و کوشید از همه امکانات حکومتی در مقابله با حزب توده ایران استفاده کند پوشیده نیست. قوام برای این منظور سندیکاهای زرد در مقابل شورای متحد مرکزی بوجود آورد، اما نتوانست موفق شود. زمان گذشت و مسائل نفت ایران مطرح شد اما چقدر علیه پیشنهادی که شوروی برای نفت ایران داده بود درآوردند. شوروی هم می‌خواست شرکت ایجاد کند اما گفتند می خواهد امتیاز بگیرد. در حالی که شوروی می‌گفت 51 درصد در مقابل 49 درصد. بخوبی شرکت نفت ایران و انگلیس می‌دید اگر شرکتی با حضور شوروی با نسبت 51درصد ایران و 49 درصد شوروی تشکیل شود دکان شرکت نفت انگلیس تخته می‌شود. اندک سهمی که آنها به ایران می‌دادند در مقابل با 51درصدی که شوروی می‌خواست بدهد. مضاف بر این هنوز نفتی پیدا نشده بود. هنوز که هنوز است حزب توده چوب نفت شمال که هنوز پیدا نشده را می خورد.

حسین رفیعی: همان زمان دو تز مطرح بود؛ تز موازنه مثبت و تز موازنه منفی. تز موازنه منفی متعلق به مصدق بود که می گفت امتیازات نفت جنوب را لغو می‌کنیم و نفت را ملی می‌کنیم و امتیازی هم در شمال به شوروی نمی‌دهیم. مدافع تز موازنه مثبت هم حزب توده بود که می گفت قراردادی که 49 به 51 درصد باشد بسته شود و قرارداد جنوب را تحت تاثیر قرار دهد. ولی هر دو شرکت حتی اگر سهم آنها 49 درصد هم باشد تعیین کننده هستند. این دو تز در مقابل هم بودند و عملاً تز دکتر مصدق گرفت و حتی قرارداد با شوروی و قول‌های قوام با شوروی انجام نشد. اختلاف بین حزب توده با کسانی که از عدالت دفاع می‌کنند و از کاهش اختلاف طبقاتی حرف می‌زنند و در جامعه پذیرش دارند وجود دارد. آیا جریان آذربایجان و اتفاق آنجا و فرقه دموکرات و دفاع حزب توده از آن در این تقابل نقش نداشت؟

محمدعلی عمویی: با توجه به نگرش دوستان ملی ما حتماً تاثیر منفی داشته است. اما اشکال کار برداشت عزیزان ما از جنبش خلق آذربایجان است. به هیچ وجه اندیشه جدایی از ایران در این جنبش در بین نبوده. جنبش خلق آذربایجان همواره متهم به جدایی آذربایجان از ایران بوده. مسئله این بود که ایران یک کشور کثیرالمله است و حقوق خلق‌های ایران با قومیت‌های گوناگون همواره تحت تاثیر قوم فارس بوده. بالاخره مگر قوم فارس از کجا آمده که دارای همه حقوق باشد ولی خلق‌های دیگر ایران در محدودیت باشند. زمان شیخ محمد خیابانی هم همین مسئله بوجود آمد که او را کشتند. در آذربایجان در دهه 20 هم این مسئله بوجود آمد و ذوالفقاری‌ها کشتار وحشتناکی را  انجام دادند. در امر مبارزه وجوه گوناگونی بسته به شرایط مختلف بوجود می‌آید. الزاماً همه این وجوه مثبت نیستند. برخی به لحاظ تعصب کور موجب می‌شوند یک شعار بسیار مثبت و انقلابی تبدیل به ضد خود شود. ما در ایران بارها شاهد این مسئله بوده‌ایم. در دوستان فرقه هم کسانی بودند که الگویشان آذربایجان شوروی بود. اسم درجات نظامی‌شان هم درجات روس‌ها بود. فرم و شکل لباسشان هم همین‌طور. اگر من یک فرد ملی بودم حتما ً این کار را محکوم می‌کردم که آذربایجان یک ایالت این مملکت است و تاریخ هم این را ثابت کرده‌است. هرقدر استدلال شود که این مسئله حقوق خلق‌ها است و مسئله جدایی نیست اما مورد توجه قرار نمی‌گیرد. جالب است که در جمهوری اسلامی هم از من در مورد آذربایجان بازجویی می‌کردند. من هم گفتم زمان شاه جواب این سوالات را داده‌ام و آیا اصلاً شما به حقوق خلق‌ها باور دارید؟

حسین رفیعی: در این که مردم آذربایجان تحت فشار بودند تردیدی نیست. تبعیض زیادی بین فارس و ترک و کرد و بلوچ و غیره وجود داشته و دارد. اما بحث من این نیست. بحث این است که در آذربایجان اعلام استقلال شد و دولت تشکیل شد. زبان و پرچم تغییر کرد. این که در ابتدا حزب توده رویکرد ملی داشت و حتی خودش را کمونیست اعلام نکرد خوب بود. کسی مانند سلیمان میرزا که شخصیتی ملی و مسلمان بود بسیار موثر بود. اما حزب توده در حرکت خودش و نوع حمایتش از جریان آذربایجان و یا قرارداد نفت آیا عاملی برای این تقابل نبود؟ ما هم اعتقاد داریم در هر حزب و تشکیلات و کشوری شرایط درونی عامل تعیین‌کننده است. در این که مرتجعین انگلیس و انگلوفیل‌ها می‌خواستند این جنبش را شکست دهند شکی نیست و توفیق هم یافتند و به کودتا رسید. اما یک حزب مقتدر مانند حزب توده که در ادبیات و هنر و مدرن کردن جامعه ایران نقش داشت و بعد از تشکیل از اصالت و اصل بودن منافع ملی کمی فاصله گرفت. آیا هیچ هماهنگی در حزب توده با وزارت خارجه شوروی نبود؟

محمدعلی عمویی: نخیر نبود. چون خود من بعد از انقلاب مسئولیت بالایی در حزب داشتم و ارتباط مستقیم من با روابط خارجی حزب کمونیست بود من با بوریس پاناماریف روابط داشتم. بسیار مرد وزین و آگاه و منعطفی بود. از این نظر می‌گویم که به مناسبتی با کس دیگری که مسئولیت احزاب خاورمیانه را در همان حوزه داشت مواجه شدم. ماموریتی به من دادند و به افغانستان رفتم. دیداری ببرک کارمل داشتم و توصیه کردم حزب توده ایران در کشوری زندگی می‌کند که انقلاب در آن رخ داده و رهبر آن آقای خمینی است. یعنی معتقدین به دین اسلام هژمونی انقلاب را دارند. برخی از ما می پرسند چرا در این انقلاب چپ و شما رهبری را بدست نگرفتید؟ گفتم چپ کجا بود و از چپ چه باقی مانده بود؟ عده‌ زیادی کشته شده بودند و عده دیگری هم در زندان بودند و بقیه هم آواره کشورهای مختلف بودند. مضافاً این که در فاصله 28 مرداد1332 تا سال 57 بجز تریبون مساجد که در اختیار آقایان بود هیچ تریبون دیگری وجود نداشت. نه ملی و نه مارکسیست و بقیه طیف‌ها مجوز ابراز نداشتند. حرف‌های آقای خمینی که در نوفل لوشاتو پخش شد با حرفهایش در مورد ولایت فقیه فرق داشت. عملاً رئیس جمهور هیچ کاره است. کسی با این همه میلیون رای آمده و رئیس جمهور شده اما به او می‌گوید تو چکاره‌ای؟ شما ببینید سرنوشت جنبش انقلابی ایران به کجا کشیده؟ انقلابی با آن عظمت در سال 57 رخ داد که مورد حمایت مردم ایران بود. این انقلاب تصادفی نبود. هیچ کدام از جریانات چپ انقلاب را تایید نکردند. حزب توده ایران یگانه سازمان سیاسی چپ بود که با اطمینان کامل از انقلاب حمایت کرد و رای آری به جمهوری اسلامی داد. چون تجربه و آگاهی داشت و می‌دانست چه جمعیتی از انقلاب حمایت کردند و در آن شرکت کردند. ولی با این همه من در یک مجلسی داشتم گوشه‌ای از تاریخ را بیان می‌کردم، صحبت به 28 مرداد و مقدمات شکل‌گیری تدارک کودتا رسید. چون در جریان ارتباطات با دکتر مصدق بودم می‌دانستم حزب از کانال‌های گوناگونی ارتباط را برقرار می‌کند. حتی با اندرون دکتر مصدق خانم مریم فیروز ارتباط داشت. در این جلسه آقایی بلند شد و گفت حزب توده سازمان نظامی داشت و احتیاجی به این کارها نبود دستور می‌داد که جلوی کودتا را می‌گرفتند. پرسیدم آقا شما خدمت سربازی رفتی و با مسائل نظامی آشنایی داری؟ مقابل کودتا تانک و توپ می‌خواهد. این قضیه فقط در ید قدرت خود دکتر مصدق بود. دستاورد حماسه 30 تیر این بود که دکتر مصدق اختیار وزارت جنگ را دست گرفت و رئیس ستاد ارتش را خودش تعیین می‌کرد و به همین علت وزارت جنگ شد وزارت دفاع ملی. همه این ارتباطات حزب با دکتر مصدق در این مسئله خلاصه می‌شدکه ما انتظار زیادی از شما نداریم. ما حتی در دوره حکومت شما هم حزب غیرقانونی هستیم. می‌دانیم رعایت زیادی نسبت به ما می‌شود. همه می‌دانستند گروه مبارزه برای صلح و برخی گروه‌های دیگر وابسته به حزب هستند و با این که غیرقانونی بود اجازه به این گروه‌ها می‌دادند. سابقه کسی مانند محمود هرمز روشن بود ولی در راس انجمن دفاع از صلح قرار داشت. همه خواست ما از دکتر مصدق این بود که شما یک پیام رادیویی به استناد اخبار موثقی که در اختیار شما می‌گذاریم بدهید. ما می‌دانیم در کجا تدارک کودتا را می‌بینند. ما حتی ادعا نمی‌کنیم از دوستان ملی شما به شما نزدیک‌تریم. ما حتی می‌دانیم اگر کودتا بشود ما قربانی اول هستیم و اگر امکان فراهم کنید ما با تمام نیرو به میدان می‌آییم. اما شرط این است که نوشته‌های روزنامه‌های شاهد و نیروی سوم خنثی شوند. آنها می‌گفتند لفظ کودتا که حزب توده عنوان می‌کند ترفندی برای به قدرت رسیدن خودش است و خود حزب می‌خواهد کودتا کند. ما هر قدم در این راستا برداریم دکتر بقایی می‌گوید ما این را در روزنامه شاهد گفته بودیم! پس از مصدق خواستیم پیام بدهد و مردم را نسبت به این موضوع آگاه کند که چه خطری دولت ملی ایران را تهدید می‌کند و از مردم بخواهد در مقابل کودتا مقاومت کنند. همین مقدار برای ما بس بود. متاسفانه این کار نشد. البته دوستان ملی وقتی از من پرسیدند چرا دکتر مصدق این کار را نکرد گفتم من نمی‌توانم نیت‌خوانی کنم اما بهرحال مواضع طبقاتی دکتر مصدق با مواضع طبقاتی حزب توده ایران فرق داشت. این نظر قطعی نیست و چیزی است که به ذهن من می‌رسد و روزی اسناد حقیقت را روشن می‌کند. لطف الله میثمی استدلالی کردند که بنظر من موجه بود. می‌گفت مصدق اطمینان پیدا کرد بود امریکا و انگلیس برای دستیابی به همان مزایای قبلی نفت می‌خواستند حکومت مصدق را ساقط کنند و مصدق متوجه شد اگر مقابله مسلحانه با این امر انجام بگیرد خوزستان از دست ایران می‌رود. این دغدغه اهمیت زیادی دارد اما آیا ما بخاطر یک چنین تصوری می‌توانیم اجازه دهیم یک مملکت به باد برود؟

حسین رفیعی: مصدق یک نگرانی دیگر هم داشت. یکی این بود که زاهدی با لشگر اصفهان آماده بود و قصدداشتند خوزستان را جدا کنند.

محمدعلی عمویی: این خبر را خود ما به مصدق دادیم. هم لشگر کرمانشاه و هم لشگر اصفهان این ماموریت را داشتند.

حسین رفیعی: با اتفاقاتی که در اروپای شرقی افتاده بود و تعدادی از کشورها به کمپ شوروی پیوسته بودند نگرانی دکتر مصدق این بود که اگر خوزستان از ایران جدا شود احتمالاً مشروعیتی برای شوروی ایجاد می‌شود که بخواهد استان‌های شمالی ایران را جدا کند. چون حزب توده ایران در استان‌های شمالی پایگاهی قوی داشت این احتمال بود که بعنوان بخشی از مردم ایران این درخواست را از شوروی بکند تا استان‌های شمالی از ایران جدا شود. وقتی این اتفاق بیفتد مانند لهستان و مجارستان و بخشی از ایران به شووری بپیوندد و خوزستان را هم جدا کرده باشند برای ما مشکل جدی ایجاد می‌کند. این است که مصدق از 25 تا 28 مرداد ساکت است. همان روزهایی که رادیو هنوز دست مصدق بود و او می‌توانست از این طریق به مردم پیام دهد و درگیری خیابانی ایجاد شود. این ترس بود که وحدت ملی و تمامیت ارضی ایران از بین برود. بنظر شما آیا این نگرانی جای تامل ندارد؟

محمدعلی عمویی: خیر. دکتر مصدق در کتاب خاطرات و تالمات تصریح کرده اتحاد شوروی موجودیت ایران را به رسمیت شناخته بود. یعنی یک نگرش بسیار مثبت به اتحاد شوروی دارد. بنظر ما اصلاً دکتر مصدق درآن زمان نمی‌تواند نگران این باشد که شوروی ایالات شمالی ایران را می‌بلعد. ما توده‌ای‌ها هم چنین نگرانی‌ای نداریم. ما عمیقاً به استقلال مملکتمان پایبند بودیم.

حسین رفیعی: در حزب توده یک جریان وجود داشت یا جریان‌ها متفاوت بودند؟ در جریانی که شما به آن وابسته هستید شکی در حرفی که می‌زنید نیست. رفتار آقایان کامبخش یا کیانوری با رفتاری که شما دارید فرق دارد. من شما را یک مارکسیست ملی و ایرانی می‌دانم. آیا گرایشی در حزب توده نبود که این خطر را بالقوه می‌کرد؟

محمدعلی عمویی: اجازه دهید من با نظر شما مخالف باشم که کامبخش و کیانوری با من متفاوت بودند. درست است خیلی مورد اعتماد شوروی بودند اما خب دیگران هم مورد اعتماد شوروی بودند. این که ایرج اسکندری گله می‌کند که به توصیه شوروی کیانوری را آوردند و او را بردند به علت کارایی کیانوری بود. اصلاً اسکندری و کیانوری قابل مقایسه نبودند. مسعود بهنود و فرج سرکوهی زیر پای اسکندری نشستند و به او عرق هم دادند و هر چه خواستند از دهان او بیرون کشیدند. خودم به اسکندری گفتم رفیق ایرج چرا با این‌ها مصاحبه کردی؟ چرا از ما که ‌آنها را می‌شناسیم مشورت نگرفتی؟ بیگدار به آب زدی و حرف در دهان تو گذاشتند و عیناً همان‌ها را تکرار کردی! اما نمی‌توانستند با کیانوری و کامبخش این کارها را بکنند. این افراد رجل سیاسی جاافتاده و آگاه نسبت به مسائل مملکت بودند.

حسین رفیعی: نظر شما این است که همه ملی بودند؟

محمدعلی عمویی: مارکسیست‌هایی عمیقاً معتقد به استقلال ایران بودند. حتی موقعی که در سال 24 فرقه بوجود آمد حزب در پذیرش آن تامل کرد. شعبه حزب در آذربایجان بدون اجازه مرکز به فرقه پیوست. حزب هم در مقابل عمل انجام شده قرار گرفت و پذیرفت. ما نسبت به خیلی از مسائل فرقه نظرات دیگری داشتیم و توصیه‌هایی می‌کردیم که گوش شنوا نداشتند.

محمد حسین رفیعی: ما در این بحث توافق داریم که بعد از شهریور 20 که دیکتاتور رفت و حزب توده تشکیل شد وحدت ملی بهم خورد.

محمدعلی عمویی: در همان نیمه اول دهه 20 هماهنگی و ائتلاف بین حزب توده و حزب ایران وجود داشت و وحدت بهم نخورده بود. قوام آمد و این را بهم زد.

حسین رفیعی: سوال من هم همین است که آیا قوام که عامل خارجی نسبت به نیروهای ملی و در اساس انگلوفیل بود چطور بین نیروهای مبارز اختلاف انداخت؟ آیا تقصیر خود این نیروها نبود؟

محمدعلی عمویی: درست است. اتفاقاً یکی از انتقاداتی که نسبت به رهبری حزب توده ایران در آن سالها داشتیم شرکت درکابینه عنصر وابسته‌ای مانند قوام بود. گفتیم فریب وزارت را خوردید؟ گفتند ما بودیم و حزب ایران و حزب دموکرات.

حسین رفیعی: یعنی بدون اجازه حزب وزیر شدند؟

محمدعلی عمویی: این‌ها گفتند ما موتلف حزب ایران بودیم و نظرات مشترکی داشتیم. قوام که آمد گفت شما که حرفتان با هم یکی است و من هم این حرف‌ها را تایید می‌کنم. پس کابینه را تشکیل می‌دهم و از شما در کابینه استفاده می‌کنم. با این سابقه روشن که قوام داشت به چه اعتباری در این کابینه رفتند؟ بعدها در سال 57 که از زندان شاه بیرون آمدیم رفقا از اروپا توسط زنده‌یاد فروهر پیغامی برای من فرستادند و قرائت کردند تبریک عضویت من را در کمیته مرکزی حزب توده ایران و تبریک از آزادی درازمدت زندان شاه. از داریوش خواهش کردم چون بزودی قرار است برگردد به همان آقایانی که این پیغام را دادند از قول من تشکر کنید اما بگویید پذیرش این مسئولیت منوط به پاسخ دادن به مسائلی در نقاط گرهی تاریخ ایران است. اگر این مسائل برای ما روشن شود مسئولیت را می‌پذیریم چون بار سنگینی است. اگر آگاهی کافی از موضع حزب در نقاط گرهی نداشته باشیم چرا این بار را به دوش بکشیم؟ من یک توده‌ای ساده هستم و همچنان هم توده‌ای ساده باقی می‌مانم و مسئولیت هم نمی‌پذیرم. هنوز 22 بهمن پیش نیامده بود و گفتم آنچه اوضاع و احوال نشان می‌دهد ایران در آستانه یک انقلاب بزرگ است و رهبری حزب باید ایران باشد. این دیدار در منزل زنده‌یاد به‌آذین انجام گرفت. او که این حرف‌ها را شنید گفت اصلاً رفقا نباید به ایران بیاییند. حتی به من گفت شما هم باید به خارج بروی. گفتم پس ما برای چه مبارزه کردیم؟ ما برای این لحظه تن به آتش دادیم و حالا از ایران برویم؟ به‌آذین گفت من هرطور شده پیغام می‌دهم که به ایران نیایند. من هم گفتم من هم پیغام می‌دهم و مطمئن باشید به پیغام من عمل خواهند کرد که همین طور هم شد. همانطور که شما به درستی سوال کردید فقط یک جریان در حزب نبود و ما نظرات دیگری داشتیم. یکی از شرایط همکاری ما بعد از انقلاب با رهبری حزب محکومیت فراکسیونیسم بود. من وقتی اسناد پلونوم‌های حزب را مطالعه می‌کنم می‌بینم همواره وقت جلسات پلونوم در خارج پس از کودتای سال 32 صرف تقابل دو نظر مقابل همدیگر شده. بحث بر سر این که کودتا تقصیر که بود و هرکس در این مورد هم نگرشی داشت. برای رفقا پیغام دادیم و وقتی هم آمدند اولین دیدار با زنده‌یاد کیانوری از طریق رفقای شش ‌گانه، ماموریت صحبت با کیانوری با من بود. گفتم پذیرش این مسئولیت توسط ما شش نفر منوط به پاسخ شما به سوالات ماست. ما درباره نقاط گرهی تاریخ ایران و موضع حزب توده ایران نسبت به این مسائل سوال داریم. البته خود ما هم تحلیل داریم و در طول زندان که در معرض پرسش هم‌بندی‌ها قرار می‌گرفتیم بر اساس آن تحلیل‌ها جواب می‌دادیم. ولی می‌خواهیم بدانیم شما چه کردید. مسائل آذربایجان، کابینه قوام، جنبش ملی نفت، رابطه با جبهه ملی و مسائل اینطوری و کودتای 28 مرداد را پرسیدیم. قول قطعی به من دادند که رفقا در دستور کار دارند که درباره هریک از این موارد یک جزوه بنویسند و منتشر کنند. ما فعالیت را شروع کردیم و انصافاً هم رفقا شروع به نوشتن این جزوه‌ها کردند. اما این پاسخ‌ها در حد انتظار ما نبود. اما واقعیت هم این است که بعد از انقلاب اصلاً عرصه فعالیت داخل کشور چنان گریبان‌گیر ما شده بود که مادرم می‌گفت علی‌جان زندان که بودی دوهفته یکبار یا هفته‌ای یکبار تو را می‌دیدم. اما الان کجایی؟ کار زیاد و فشرده بود. من مسئول روابط عمومی بودم ولی رفیق جوانشیر مشکل تشکیلاتی را با من حل می‌کرد. یک جوان گردن کلفتی در رشت به نام علی غمگسار بود. زمان شاه زندان آمد. موقع ورزش با پیرهن ورزش می کرد. از او که پرسیدیم گفت خجالت می‌کشم پیراهنم را در بیاورم. پیراهن او را به زور درآوردیم و دیدیم تنش خالکوبی دارد. آزاد که شد چون گردن کلفت بود و در رشت هم او را می‌شناختند یک دکه نوشابه و مشروب فروشی زد. بعد از انقلاب رفقا در رشت برای حزب یک دفتر تهیه کردند که روز اول علی غمگسار صندلی آورد و نشست در حزب که من توده‌ای هستم و زندان کشیدم. من باید از رفقا مراقبت کنم. مسئولین در رشت از پس علی برنیامدند. جوانشیر سراغ من آمد و من به رشت رفتم. گفتم به علی بگویید این کار را نکند گفتند جرات نداریم. گفتم به او زنگ بزنید که من آمده‌ام و می‌خواهم او را ببینم. یک ربع نکشید که آمد. در یک اتاق با هم صحبت کردیم و من پرسیدم علی خودت را توده‌ای می‌دانی؟ گفت بله رفیق عمویی. گفتم علاقه به اعتبار حزب داری؟ گفتم می‌دانی تو لات گردن کلفت رشت هستی ولی از قضای روزگار تو توده‌ای شده ای. گفت بله از افتخارات من این است که به خاطر توده‌ای بودن زندان رفتم. گفتم حالا مردم رشت تو را علی غمگسار پیاله فروش می‌شناسند و این طوری آبروی حزب می‌رود. گفت خب چه بکنم؟ سابقه من همین است. گفتم راهش این است که به دفتر رفت و آمد نکنی. گفت پس چطور روزنامه حزب را بگیرم؟ چطور به حزب کمک کنم؟ گفتم یک نفر برایت مرتب روزنامه می‌آورد و کمک حزبی را از تو می‌گیرد.مسئله حل شد.

حسین رفیعی: شاید بقیه احزاب هم این مشکل را داشتند. چون در یک جامعه دیکتاتورزده که کار حزبی نادر و موقت بوده. یک حزب در انگلیس شاید 400 سال سابقه داشته باشد. البته حزب کمونیست ایران عمر کوتاهی داشت و رضاشاه آن را سرکوب کرد. مسئله حزب توده مهم‌ترین بخش جنبش مارکسیستی ایران است.

محمدعلی عمویی: حزب کمونیست نتوانست وارد مردم شود و بیشتر روشنفکری بود.

حسین رفیعی: حزب توده مردمی بود و درون کارگران و کارمندان و هنرمندان و ادبیات و تئاتر نفوذ و تاثیر داشت. نهضت ترجمه در ایران را مدیون حزب توده هستیم. ادبیات مدرن و شعر مدرن هم همینطور. با این همه تاثیر علت عدم توفیق را در چه می‌بینید؟ مسئله قوام که مطرح کردید به لحاظ علمی قابل قبول نیست. نه این که بی تاثیر بوده و نمی‌خواسته تفرقه بیندازد.

محمدعلی عمویی: مهمترین مسئله دوستان ملی بودند. بدون همگامی و بدون روابط دوستانه بین حزب توده ایران و جریانات ملی هیچ قدم گسترده و ریشه‌ای نمی‌توان برداشت. روزی با زنده‌یاد سحابی بحثی داشتم. مهندس سحابی یک مصاحبه کرده بود و لفظ تندی درباره حزب به کار برده بود. من تماس گرفتم و گفتم با آگاهی‌های شما از تاریخ جنبش انقلابی ایران من انتظار نداشتم به جای نقد چنین اظهارنظری کنید.  گفت باید از نزدیک شما را ببینم. به منزل من آمد و مسئله این بود که گفت در روند موفقیت ضد انقلاب کودتاگر و سقوط دولت ملی ایران، حزب توده نه فقط منفعل بود بلکه خیانت کرد. گفتم مهندس واقعاً با رضایت خاطر این لفظ را به کار می‌بری؟ حزب توده به کی خیانت کرد؟ حزب توده بهترین فرزندانش را فدا کرد. خیلی بحث کردیم. در پایان بحث ما نتیجه این شد که ما هم کوتاهی کردیم. حتی مهندس سحابی گفت کتابی که به نام طهوری منتشر شده و نویسندگان تحلیل کرده‌اند که هم حزب اشتباه کرد و هم طرفداران مصدق ولی عمده اشتباه را حزب توده کرد. من برخی نویسندگان کتاب را می‌شناختم و از آنها پرسیدم با کدام دلیل این ترازو را گذاشتید و وجه سنگین را طرف حزب توده گذاشتید؟ حزب هم اشتباه کرد اما دوستان ملی اشتباه بزرگتری کردند. صحبت بر سر این نیست که بخواهیم به کسی پاداش بدهیم؛ بلکه صحبت این است که این جریان‌ها باید با هم همکاری کنند. الآن نباید حرف در جهت تفرق نیروها باشد. اساساً مشی هیچ یک از ما نمی‌تواند در جهت دوری و جدایی و خصومت با هم باشد. ما باید جلوی هرگونه لفظی که ایجاد تفرق می‌کند بگیریم. حتی المقدور با توضیحات بیشتر تاریخ را دقیق‌تر مطالعه کنیم و منصفانه قضاوت کنیم و راه را برای همگامی کردن مبارزه علیه دیکتاتوری کنیم. ستمی که به ملت ایران اعمال می‌شود در خور سابقه تاریخی ملت نیست.

حسین رفیعی: در مناظره آقای کیانوری با آقای بهشتی آقای کیانوری قبول کرد که تا سی تیر 1331 حزب توده اشتباه کرده‌ و باعث تضعیف مصدق شده است اما بعد از سی تیر هماهنگی وجود دارد. آیا این درست است؟

محمدعلی عمویی: تا قبل از سی تیر و نه در سی تیر! در سی تیر حزب توده با تمام قوا شرکت کرد. تا قبل از سی تیر ماهیت مصدق برای خیلی از افراد در داخل حزب روشن شد.قبل از سی تیر  کسانی مانند دکتر تمدن اصرار داشتند که مشی حزب غلط است و مصدق چهره‌ای ملی است و چرا حزب مرتب علیه او در روزنامه مقاله می‌نویسد؟ اما این حرف پذیرفته نمی‌شود اما این جریان داخل حزب قوی‌تر شد و دکتر فروتن و کیانوری به این جریان پیوستند و کسانی مانند احمد قاسمی هنوز مقاومت می‌کردند. سی تیر قیام همگانی ملت ایران بود. حزب دید باید همراه مردم و در راس آن دکتر مصدق باشد. شعار زنده‌باد مصدق رهبر حکومت ملی ایران شعار تاریخی حزب شد. این مشی تا 28 مرداد هم شعار حزب بود.

حسین رفیعی: شما چین را مطرح کردید و همکاری سون یات سن؛ بهرحال نیروهای ملی و غیرکمونیست در همه کشورهایی که انقلاب کمونیستی شد و کمونیست‌ها رهبران جامعه شدند بوده. در کشورهای اسلامی احزاب کمونیست قدرتمندی شکل گرفت اما به رهبری نرسیدند و قربانی شدند. در حزب کمونیست اندونزی چند صد هزار نفر قربانی شدند. در عراق و سودان هم همینطور. چرا در کشورهای اسلامی احزاب کمونیستی موفق نشدند اما در کشورهای غیراسلامی مانند چین و ویتنام و کره پیروز شدند؟

محمدعلی عمویی: به نظر من پاسخ شما در سوال نهفته است. مخالفین عدالت اجتماعی سعی کردند از معتقدات دینی مردم حداکثر سواستفاده را بکنند.

حسین رفیعی: این مسئله در چین هم بوده. احتمالاً در ویتنام هم بوده که مذهب ابزار سرکوب‌گران بوده. هنوز پیغمبر نمرده بود که عثمان پیدا شد. کلیسا هم هزار سال اروپا را در تاریکی برد. بحث من این است که چرا در کشورهای دیگر مارکسیست‌ها توانستند با این نوع مذهب مقابله کنند. اما در کشورهای اسلامی که مبانی عمیق عدالت خواهی که در اسلام هم هست ،این اتفاق نیفتاد. شهید گلسرخی در دادگاهش اسم از مولا علی می‌برد اما علی رغم این ها مرتجعین توانستند بین مردم و مارکسیست‌ها فاصله بیندازند. بین نیروهای مذهبی و غیرمذهبی فاصله انداختند. این گره چرا در کشورهای اسلامی هست؟

محمدعلی عمویی: شاید مارکسیست‌ها هم مرتکب اشتباهاتی شده‌اند اما غیرمارکسیست‌ها با تکیه بر دین و مذهب مارکسیست‌ها را تکفیر می‌کردند. یادم است رفیقی داشتیم به نام سروان کلالی که در دادگاه نظامی فرازهای نهج البلاغه می‌خواند. سرلشگر مجیدی می‌گفت سروان کلالی از خودتان دفاع کنید! او جواب داد نهج‌البلاغه کلام دفاعی من است. خسروگلسرخی هم دفاع این‌چنینی داشت. در این زمینه مارکسیست‌ها کم نگذاشتند.

حسین رفیعی: به نظر شما این‌ها نادر نبودند؟

محمدعلی عمویی: بله البته.

حسین رفیعی: در خاطراتی که نوشته شده و نقدهایی که هست از مارکسیست‌ها یک جمله هست که می‌گویند شناخت ما از جامعه اسلامی ضعیف بود.

محمدعلی عمویی: خاطراتی که هست اغلب خاطرات افراد بریده است.

حسین رفیعی: من کسانی را می‌گویم که خارج از کشور بودند. دوستان کنفدراسیون که وابسته به احزاب بودند مثلاً کسانی مانند خان‌بابا‌ تهرانی و نیرومند. خاطراتی که به قول شما اعترافات هستند اعتباری ندارند. خاطراتی که بعد از انقلاب کسانی که بیرون از ایران نوشتند مدنظر من است. تقریباً بنظر می‌رسد این افراد آشنایی عمیقی با فرهنگ جامعه نداشتند. آیا تایید می‌کنید؟

محمدعلی عمویی: بله.

حسین رفیعی: بعد از انقلاب هم تنها کسی که درباره مسائل ایدئولوژیک و اسلامی صحبت کرد احسان طبری بود.

محمدعلی عمویی: هم‌چنین دکتر آگاهی که کسی ایشان را نمی‌شناسد. بیشتر مقالاتی که در نشریات حزب منتشر می‌شد را آگاهی نوشته بود  اما همه خیال می‌کردند نوشته‌های طبری است.

حسین رفیعی: خود حزب فرهنگ جامعه را کم می‌شناخت و بجای نزدیکی باعث دوری شده بود. یادم است کسی که مارکسیست‌ معروفی بود  در جواب این سوال که آیا نوشته‌های دکتر شریعتی را خوانده‌ای گفته بود من وقت ندارم بعضی لاطائلات را بخوانم. من اعتقاد ندارم که مارکسیست‌ها از بین می‌روند. تا وقتی اختلاف طبقاتی و استثمار هست سوسیالیسم انگیزه و جاذبه دارد. نیاز است مسلمانان تحولات سوسیالیسم را بشناسند و از طرف دیگر مارکسیست‌ها اسلام و جامعه اسلامی را بشناسند تا بتوانند به هم نزدیک شوند. به نظر شما این مشکل از کجاست؟

محمدعلی عمویی: در زندان برازجان یک کتاب به نام عشق و پرستش خواندم. از روی تصادف خواندن کتاب هم زمان بود با ورود بچه‌های نهضت آزادی به زندان برازجان و همه برگشتیم تهران. با قسمتی که آقای بازرگان می‌خواهد با اصول ترمودینامیک وجود باری را ثابت کند من کاری نداشتم اما در پایان کتاب نوشته بودند مارکسیست‌ها غیراخلاقی‌اند. من در زندان سراغ مهندس بازرگان رفتم. پرسیدم منظور شما از این عبارت چیست؟ آیا ما رفتار غیراخلاقی داریم؟ جواب داد مارکسیست‌ها جامعه را تکه تکه می‌کنند و بعد می‌گویند باید مبارزه کرد و مبارزه هم یعنی جنگ و جنگ کاری غیراخلاقی است. گفتم مسئله طبقات و اختلاف طبقاتی را این طوری تحلیل می‌کنید؟ اولاً طبقه را مارکس بوجود نیاورد بلکه در تحلیلش آن را شناخت که جامعه طبقاتی به چه معناست و مبارزه طبقاتی چگونه عمل می‌شود. قرار نیست کارگر با کارفرما جنگ کند بلکه می‌گوید متناسب زمانی که کار می‌کنم باید پول دریافت کنم. در حالی که کارفرما برای کار او مزد کمتری می‌دهد. هر دو برای پیشبرد اهدافشان تلاش می‌کنند. این مبارزه طبقاتی است. مهندس گفت من این کتاب را سال‌ها پیش نوشتم و الآن به یاد ندارم مطالب کتاب چیست. گفتم وقتی وارد حوزه‌ای می‌شوید که اطلاع کافی از آن ندارید باعث خراب شدن کار می‌شوید. بنابراین لازم است نسبت به هم شناخت بیشتر داشته باشیم که کمک می‌کند جلوگیری از انحرافات مختلف. حسین رفیعی: به نظرم ادامه بحث را به جلسه بعد موکول کنیم.

امکان نظر دادن وجود ندارد