دکتر محمد حسین رفیعی فنود
باغ سنگی
منوی سایت

سی خرداد 60 (2) – گفت و گو مجله چشم انداز با حسین رفیعی

 

در گفت‌وگوي گذشته (چشم انداز ايران شماره 13)، شما اين نكته را مطرح كرديد كه هدف از كالبدشكافي خرداد 60 مقصرتراشي نيست ضمن اين كه هدف تبرئه كردن كسي هم نيست. همچنين تأكيد كرديد كه سي‌خرداد به لحاظ عوارض و عواقبي كه داشت شايد بدتر از جنگ تحميلي هشتساله بود و لذا هدف از كالبدشكافي به تعبير شما، اين فاجعه، پيشگيري است. اين گفت‌وگو را با اين سؤال شروع مي‌كنيم كه چه  عوامل جبري درشكل‌گيري اين فاجعه مؤثر بود يعني عواملي كه غيرقابل پيشگيري بودند؟ و چه عوامل ارادي تأثير داشتند كه مي‌توانست قابل پيشگيري باشد؟ در درجة دوم ببينيم كه در عوامل جبري چه كساني از قبل فضاسازي كرده بودند؟  چه عواملي اين جو را ايجاد كرده بودند كه براي بقيه به صورت عامل جبري و غيرقابل اجتناب درآمده بود. با توجه به اين‌كه شما  خودتان از نزديك در جريان مسائل بوديد، ديده‌ها و  شنيده‌هاي خود را در اين زمينه بفرماييد؟

من اميدوارم اين بحث كه بحث كارشناسي است و سعي مي‌كنيم مستند حرف بزنيم و مدارك و اسنادش را هم داريم، براي شما و خوانندگان نشريه مفيد واقع شود. فكر مي‌كنم اگر بخواهيم به اين پرسش پاسخ بگوييم چند تا  محور را بايد بشكافيم و   عملكردها را ببينيم. باز هم تأكيد شما را تكرار مي‌كنم كه فقط هدف روشن‌شدن قضايا است و نمي‌خواهيم كسي را مقصر بدانيم. ممكن است در آينده هم درگير چنين فاجعه‌هايي بشويم و از اين نوع گرفتاري‌ها داشته باشيم و اگر اين قضيه خوب شكافته نشود ما را مصون از اشتباه نخواهد كرد. در مصاحبة قبلي طرح‌هاي خارجي را گفتيم كه كشورهاي آمريكا، فرانسه، انگليس و آلمان به عنوان رهبران جهان سرمايه داري براي مقابله با انقلاب ايران و مخصوصاً جلوگيري از سرايت اين انقلاب به كشورهاي منطقه طرح‌هايي را به اجرا گذاشتند، و مشخصاً طرح برژينسكي را به همراه طرح ژيسكاردستن به‌منظور حفظ منافع نظام  سرمايه‌داري به اجرا درآوردند.  درگيري هاي برادركشي داخلي و هشت سال جنگ با عراق را بر ما تحميل كردند. واقعيت اين است كه از بيگانگان هيچ انتظاري نيست آن‌ها با هيچ انقلابي مسالمت‌جويانه برخورد نكردند، هيچ انقلابي را نپذيرفتند مگر پس از اين كه توطئه‌هايشان يا به شكست انجاميده يا كارساز واقع نشد و يا اين‌كه انقلاب تغيير محتوا داده باشد. اگر انقلاب شوروي را مثال بزنيم آن‌ها مي‌خواستند آن را خفه كنند كه نتوانستند، بعد مجبور شدند كه موجوديت شوروي و بلوك شرق را بپذيرند. انقلاب چين همين‌طور بود اول به آن حمله كردند، مشكلات برايش ايجاد كردند، همين‌طور در كوبا، الجزاير، مصر و در نيكاراگوئه. اين است كه هر انقلابي را كه در قرن بيستم ببينيد ابرقدرت‌ها بر عليه‌ آن توطئه كردند  و اين چيز جديدي نيست. به هر حال نظام‌هاي سرمايه داري زورگو، متجاوز و به‌دنبال منافع خودشان هستند و اين منافع هم تغيير نكرده، ماهيتشان هم تغيير نكرده ولي واقعيت اين است كه علي‌رغم همة اين‌ها چرا بعضي از انقلاب‌ها مي‌توانند در يك مقطعي موفق شوند و درگير مشكلات داخلي نشوند و توطئه هاي خارجي را خنثي كنند و چرا بعضي‌ها نمي‌توانند؟ متأسفانه واقعيت اين است كه انقلاب ايران در اين مورد كارنامة مثبتي ندارد، مخصوصاً با همين درگيري سال 1360 و استهلاكي كه در نيروهاي انقلابي پيش آمد. براي اين‌كه اين كالبدشكافي انجام شود مي‌بايست عملكردها را يكي يكي بررسي كنيم: يكي عملكرد سازمان  مجاهدين خلق، رجوي و بني‌صدر است. يكي عملكرد مجموعة‌ روحانيت است، روحانيتي كه وارد قدرت سياسي شد و حاكميت را در اختيار داشت. گروه‌ها و سازمان‌‌هاي غيرحكومتي هستند. ديگري هم عملكرد گروه‌ها و سازمان‌هايي است كه حول و حوش روحانيت بودند و در اين ماجرا نقش فعال داشتند, مخصوصاً بورژوازي تجاري. اگر يكي، يكي بشكافيم شايد قضيه كمي روشن بشود.

بني‌صدر در كدام‌يك از اين محورها قرار مي‌گيرد؟

بني‌صدر هم يكي از جريان‌ها است. رجوي و بني‌صدر درواقع دو جريان بودند كه بعد با هم متحد شدند. جريان‌هاي حول و حوش روحانيت مثل مجاهدين انقلاب اسلامي، حزب‌جمهوري اسلامي و گروه‌هايي مثل مؤتلفه،  حجتيه،  آيت يا حزب زحمتكشان و مظفر بقايي، اين‌ها سازمان‌هاي حول و حوش روحانيت مي‌شوند. گروه‌ها و سازمان‌هاي غيرحكومتي هم شامل جنبش مسلمانان مبارز، نهضت‌آزادي، نهضت‌مجاهدين، افراد منفرد ديگري كه از نهضت‌آزادي جدا شدند مثل مهندس سحابي، بايد عملكرد همه را يكي‌يكي  بررسي كرد. بعضي‌ها هم كه به شكلي نه با روحانيت بودند و نه با مجاهدين و بني‌صدر، بلكه گروه‌هاي مستقلي بودند و به هر حال عملكردي داشتند. من اميدوارم كه دل آزرده نشوند، نيت خير شما را مدنظر داشته باشند.

اگر موافق هستيد از جريان سازمان مجاهدين خلق شروع كنيد؟ چرا كه شما عضو سازمان بوديد و نظرتان در اين زمينه مي‌تواند به‌عنوان يك نظرية كارشناسي مطرح باشد.

سازمان سال 1343ـ 1344 با جمع‌بندي جنبش‌هاي صدسالة گذشته توسط انسان‌هايي بسيار پاك و آرمان‌خواه و كساني كه هم درد دين و هم درد مردم داشتند و در عين حال با علوم جديد هم ‌آشنا بودند، تأسيس شد. اين‌ها ايثارگر و بلندنظر بودند. به هر حال در سال 1350 به‌دليل يك اشتباه تاكتيكي ضربه مي‌خورند. كادرهاي اوليه اكثراً از بين مي‌روند و از مركزيت آن‌موقع تنها كسي كه تغيير ايدئولوژي نمي‌دهد و تا انقلاب مي‌ماند آقاي رجوي است. پس از ضربة 54  به سازمان مجاهدين كه منجر به برادركشي و تغيير ايدئولوژي بيشتر كادرها شد، برخورد با آن به چند شكل بروز كرد. يكي، روشي بود كه آقايان دكتر محمدي و مهندس ميثمي برخورد كردند و يك واقعيت‌هايي را پذيرفتند و به‌ چپ‌روي نيفتادند و ضمن پاي‌بندي به آرمان‌هاي بنيانگذاران سازمان به كندوكاو و ريشه‌يابي علت ضربه در درون سازمان پرداختند و نقدهايي را پذيرفتند. يكي هم جرياني بود كه به سمت پذيرش تحليل‌هاي ساواك از سازمان مجاهدين، پيش رفت، و شروع كردند به نوشتن كتاب.

تحليل ساواك از مجاهدين چه بود؟

ساواك به مؤسسين سازمان مجاهدين، «ماركسيست اسلامي» لقب داده بود. شاه مي‌گفت اين‌ها ماركسيست اسلامي هستند.  يك گروهي تحت تأثير ضربه كودتا در درون سازمان اين تحليل را پذيرفتند و تقريباً از سازمان بريدند و به سمت جريانات راست رفتند. قابل توجه اين كه اين اتفاقات عمدتا‌ً در زندان مي‌ افتاد.

چه كساني در اين جريان قرار داشتند؟

اين‌ها از كادرهاي بالاي سازمان نبودند ولي به هر حال جزء افرادي بودند كه به شكلي ريشة اين ضربه را كم و بيش همان تحليل ساواك دانستند و نيروهاي زيادي را با خود همراه كردند.

گروه سوم، گروه رجوي بود به رهبري خود وي كه هيچ نقدي را نپذيرفت. معروف است كه وقتي در زمستان 54 بيانية تقي شهرام كه در آن تغيير ايدئولوژي سازمان اعلام شده بود منتشر شد، رجوي كه در زندان بود يك هفته وقت خواست و در يك اتاقي به تنهايي آن را مطالعه كرد و بعد آمد و گفت سازمان هيچ اشتباهي نكرده است، و هر كاري كه ما كرديم درست بوده است اين كودتاگران چپ نبوده اند، «چپ نما» هستند و بعد از آن شروع كرد به تقويت مركزيت  تشكيلات و مبارزه با جرياناتي كه نقد داشتند. طبيعي بود كه چنين نقطه‌عطف مهمي در سازمان، اتفاق ساده‌اي نبود ولي خوب تحليل نشد. اگر نقد عملكرد سازمان از جانب رجوي پذيرفته مي‌شد شايد بخشي از روحانيت طرفدار سازمان هم قانع مي‌شدند. سردمداران تغيير ايدئولوژي در بيرون از زندان، عضو مركزيت سازمان و از كادرهاي اوليه  نبودند. به هر حال به شكلي به مركزيت آمدند و مطالعات مذهبي و استراتژيك زيادي نداشتند و به اصطلاح سازمان را ماركسيست كردند. ولي رجوي نقد را نپذيرفت و شروع به تحليل اين وقايع برپاية عمدتاً مسائل تشكيلاتي و اطلاعاتي كرد و برچسب زدن را تاكتيك خود قرار داد و آن را بهانه اي جهت تقويت بيش از پيش مركزيت كرد.

گفته مي‌شود در بيانية سازمان منشأ اين ضربه  يك كودتاي خارج از سازمان اعلام شد. آيا صحت دارد؟

كودتا توسط كسي كه به‌دليل شرايط تشكيلاتي در رأس قرار گرفته و توانسته از شرايط امنيتي آن‌موقع استفاده كند. انديشة ماركسيستي خود را القا كند و به ساير اعضاء تسري دهد، مثل تقي شهرام و بهرام آرام.  گفته مي‌شود در سال 1351 يك نفر از كادر مركزي در زندان ماركسيست مي‌شود و رجوي از او مي‌خواهد كه تغيير ايدئولوژي خود را اعلام نكند و حتي او را پيش‌نماز هم مي‌كند! نفس اين كار را  اگر بخواهيم از لحاظ اعتقادي و رفتاري مطالعه كنيم بسيار كار خطرناكي است. يعني مي‌شود اين را يك كار منافقانه و عوام‌فريبانه دانست. يك كسي ماركسيست شده، هيچ ايرادي هم ندارد. در همة سازمان‌ها هم رسم است، فردي از اعضا ممكن است يا ايدئولوژي خودش را عوض كند يا تغيير استراتژي بدهد و اعلام هم بكند ولي در اين مورد، رجوي از او مي‌خواهد كه فرد ماركسيست شده اعلام نكند و حتي تظاهر به  نمازخواندن بكند.

تا آن‌جا كه از مهندس ميثمي شنيده‌ايم، اين مسأله بين حياتي و رجوي و موسي خياباني مطرح شده بود، و اين مخفي‌كاري از سر دلسوزي و براي حفظ سازمان بوده، تا اين‌كه توانايي بيشتري براي برخورد با اين مسأله پيدا كنند و انگيزه منافقانه نبوده است. ولي روش، روش غلطي بوده كه هفتادنفر بچه‌هاي مجاهد زندان قصر از اين قضيه اطلاع نداشتند؟ به عبارتي منشأ ضربة 54 را بايد در سال 51 ديد.

ممكن است انگيزه دلسوزانه باشد ولي نحوة عملكرد درست نبوده و عوارض بسياري هم به‌دنبال داشت. همة نيروها را به سازمان بدبين كرد كه بعدها هر چه ما مي‌گفتيم كه بچه‌هاي سازمان نماز مي‌خوانند، مسلمان هستند، مسائل شرعي را مراعات مي‌كنند، كسي باور نمي‌كرد. مي‌گفتند همة آن‌ها مثل «فلاني» هستند. اين به لحاظ عملكرد خيلي خطرناك است. بعد از ضربة 54 هم رجوي هيچ انتقادي را نمي‌پذيرفت. يك مبارزة درون خلقي را به شكل غلط شروع كرد و با روحانيت و با نيروهاي صادقي كه به هر حال مبارزه مي‌كردند، حتي با كسي مثل مرحوم رجايي كه در خلوص و ايثار او و كمكي كه به سازمان ‌كرده بود و در مقاومت و رازداري او شك و ترديدي نيست، شروع مي‌كند برچسب ارتجاعي زدن و انگ راست زدن و بريدن و اين‌گونه رفتارها. اين شيوه‌هاي رجوي آن‌قدر تأثير منفي داشت كه حتي يك آدم دموكرات مثل آقاي مهندس بهزاد نبوي را كه مسلمان بود و در يك جبهه حتي با ماركسيست‌هايي چون مصطفي شعاعيان هم كار مي‌كرد، كه در آن شرايط جسارت مي خواست، باعث مي‌شود كه به موضع ضديت و مخالفت بيفتد كه عوارض آن را بايد جايي ديگر بررسي كنيم. اين كار رجوي كينه‌هاي شديدي را بين كساني كه قبلاً از سازمان حمايت مي‌كردند،  در زندان ايجاد كرد. بخش قابل توجهي از روحانيت مبارز و بازاريان آن زمان از مجاهدين حمايت مي‌كردند. پس از سركوب قيام ملي سال 42 و تحكيم روابط گسترده آمريكا با شاه سرمايه داري وابسته تجاري و صنعتي همه روابط اقتصادي را قبضه كرده بود.  اقشار مذهبي جامعه _ ازجمله بازاريان _ كه از دو بُعد تحت فشار بودند به مبارزه با اين شرايط پيوستند كه ترور منصور نمونه اي از آن بود. بُعد اول قضيه حيطه فعاليت هاي اقتصادي از طرف سرمايه داري وابسته به غرب بود كه بي رحمانه با شيوه هاي سنتي توزيع و توليد مبارزه مي كرد و ورود سرمايه خارجي، تكنولوژي خارجي  و فرهنگ مصرف خارجي را با سرعت به جامعه تحميل مي نمود. بُعد دوم فشار و تهاجم حاكميت به مذهب، باورهاي مذهبي و آيين هاي مذهبي مردم بود. اين اقشار به اين دليل كه مذهبي بودند و از وقايع سال‌هاي 40 تا 42 صدمه مادي و معنوي ديده بودند به مبارزه جدي با نظام شاهنشاهي پرداختند. كمك هاي مادي، تشكيلاتي و تبليغاتي آنها از سازمان فوق العاده بود به طوري كه نقل مي كنند، حتي سازمان قادر به ساماندهي اين كمك ها نمي شد.

حال پس از كودتاي 1354 در سازمان و برخورد غيراخلاقي و خشن رجوي با اين اقشار و حتي ايجاد زنداني در درون زندان شاه براي آنها، چه حالت روحي و رواني براي اين افراد ايجاد شده است. به طوري كه يكي از اين بازاريان كه سال ها در زندان بوده، در سال 1355 كه آزاد مي شود شرايط را چنين تحليل مي كند كه: «هرگونه مبارزه اي به نفع ماركسيست ها تمام مي شود»!

رجوي با اين كارش تمام «عشق» اين اقشار به مجاهدين را تبديل به «نفرت» كرد. كه بعداً آثار آن را در رفتار اين اقشار پس از خرداد 1360 بايد تحليل كنيم.

اگر به خاطر داريد نمونه‌اي از تأثير عملكرد رجوي بر روحانيت را هم بگوييد؟

يك خاطره‌اي برايتان بگويم شايد جالب باشد. سالي كه امام در پاريس بودند در اوج جنبش ضداستبدادي و ضداستعماري در نوفل‌لوشاتو يك شب آقاي لاهوتي آمدند و يك سخنراني كردند.

شما هم آن‌جا بوديد؟

بله، من آن‌جا بودم اگر نوار آن سخنراني موجود باشد خيلي حيرت‌انگيز است حدود دوساعت آقاي لاهوتي در مورد كودتا در سازمان مجاهدين صحبت كرد.

چه افراد ديگري در سخنراني ايشان حضور داشتند؟

الآن به خاطر نمي‌آورم كه چه كساني بودند. ولي چادر زير درخت سيب پر بود و بحث ايشان هم بحث داغي بود.  ايشان جريان كودتا (ضربة 54) در سازمان را و كارهايي كه محسن خاموشي كرده بودو افرادي را كه لو داده بود و… همه را آن‌جا گفت. يك سخنراني در آن فضايي كه همة ما احتياج به همدلي داشتيم و هنوز شاه سقوط نكرده بود و احتياج به اين داشت كه همه متحد بشوند و نظام شاه را سرنگون كنند، اين سخنراني فضا را مخدوش كرد. ايشان زياد از رجوي نمي‌گفت. بيشتر از ماركسيست‌‌ها و از اين‌كه با ماركسيست‌ها نبايد همكاري كرد، ماركسيست‌ها چنين و چنان هستند و مشخصاً از آقاي وحيد افراخته و محسن خاموشي كه اين‌ها چه‌گونه با ساواك همكاري مي‌كردند و دليل همكاري آن‌ها را هم اين مي‌دانست كه ماركسيست شده بودند و تلويحاً اشاره به ايدئولوژي سازمان، كه ماركسيست شدن افراد با آن ايدئولوژي طبيعي بوده است و طرح خسارت‌ها و ضرباتي كه به خود آقاي لاهوتي و به ديگران زده بودند و اين‌ها خيلي نگران‌كننده بود. يكي ديگر از افرادي كه آن‌موقع به‌شدت تبليغات ضدمجاهد و ضد اتحاد مي‌كرد آقاي فخرالدين حجازي بود كه در خارج بود. ايشان مرتب در سخنراني‌هايش به اين مسائل تكيه مي‌كرد. اين‌جا لازم است يادآوري كنم كه مهندس سحابي و دكتر پيمان هم آمدند و آن‌جا سخنراني كردند ولي اصلاً به اين مسائل اشاره‌اي نكردند. بلكه تنها به مسائل جنبش و نيازهاي انقلاب، به اين كه الآن چه بايد بكنيم، پرداختند و  اصلاً به اختلافات و مسائل داخل زندان اشاره نكردند. در گفت‌وگوي قبل هم اشاره كردم كه آقاي طالقاني چه‌قدر از آوردن مسائل زندان به سطح جامعه نگران بود و الآن مي فهميم كه نگراني اين مرد جهان‌ديده چقدر به جا بوده است.  صدمه روحي و رواني اي كه اقشار مذهبي روحاني و غيرروحاني خورده بودند قابل تصور و تجسم است. آنها از سازماني اسلامي و موحد به طور همه جانبه دفاع مادي و معنوي كرده بودند. مال  و خانواده و امكانات خود را در اختيار آن گذاشته بودند، به زندان افتاده بودند، در زندان شكنجه را تحمل كرده بودند. عده اي آمده اند و آن سازمان را «ماركسيست» اعلام كرده، كادرهاي مسلمان را كشته يا به كشتن داده اند (مجيد شريف واقفي، محمد يقيني، صمديه لباف و…) و حالا كه به زندان افتاده اند ضمن لو دادن تمام سمپات هاي مسلمان و غيرمسلمان  اين آقايان را در زندان مسخره مي كنند و به قول آقاي لاهوتي «وحيد افراخته با بازجو موز مي خورد و مرا هم دعوت به همكاري مي كرد تا موز بخورم»! مي توان تصور كرد كه در اين شرايط تشكيلات رجوي با اعمال تحريم، بايكوت، توهين، برچسب زدن و تحقير اين افراد در زندان  «بذرهاي» كينه اي را كاشته است كه بعد از خرداد 1360 بايد منتظر «ميوه» آن بود و آن بذرهاي كينه در ايجاد شرايط خرداد 1360 چه نقشي داشته اند. شرايط ايجاد شده ازطرف تشكيلات رجوي در بند 2 زندان اوين براي آقاي اسدالله لاجوردي زبانزد شاهدان عيني است و اين چيزي نيست كه روي عملكردهاي پس از خرداد 1360 آقاي لاجوردي تأثير نداشته باشد.

رجوي چه برخوردي با جريان‌هاي منتقد درون سازماني مثل دكتر محمدي و مهندس ميثمي داشت؟

خيلي مغرورانه با آن برخورد مي‌كرد و خودش هم به اين غرور اقرار داشته است. نقل مي‌كنند از رجوي كه گفته بود مي‌خواهيد من بنويسم موقعي كه امام زمان(عج) آمد چه كار خواهد كرد؟ اين‌قدر خودش را صاحب‌نظر و مطلع مي‌دانست. اين رفتار فقط از يك آدم مغرور سر مي‌زند. رجوي با اين عملكرد تضادها را تشديد كرد و البته از منظر خودش به دست‌آوردهايي هم رسيد. افرادي را هم عضوگيري كرد و به هر حال سازمان را «جمع و جور» كرد.

تأثير اين عملكرد و اين روش‌ها در سازمان بعد از انقلاب و در سطح جامعه چه بود؟

موقعي كه ما در اسفند 1357 از خارج آمديم و به ستاد مجاهدين رفتيم، چهره‌هايي كاملاً مشخص بودند چهر‌ه هايي كه توسط خود رجوي سربازگيري شده بودند يا رشديافته بودند. مثل آقاي زركش، آقاي حياتي،‌ آقاي جابرزاده، اين‌ها همه‌كارة سازمان بودند و خيلي مورد اعتماد رجوي. حتي كساني از اعضاي قديمي‌تر سازمان مثل آقايان منصور بازرگان، مهدي تقوايي و پرويز يعقوبي كمتر مورد توجه بودند.

حياتي از كادرهاي قديمي سازمان نبود؟

اگر قديمي‌ هم بود در اين دوره و بعد از ضربة 54 و تحت تربيت سازماني رجوي رشد كرده بود.

منظورتان اين است كه فضاي درون زندان در بيرون نيز حاكم بود؟

بله، همان جو بر ستاد حاكم بود، مشخصاً جوي كه رجوي محور آن بود. استقبال هم در جامعه زياد شده بود، نشرية مجاهد تيراژش به 300، 400 هزار رسيد و بخش‌هاي مختلفي ايجاد كردند، تشكيلات رشد كرد، اعضاء بسيار تشكيلاتي بار آمده بودند. نكته‌اي كه براي من بسيار جالب بود،‌كمي اطلاعات و مطالعات اين‌ها در زمينة مسائل خارجي و روابط بين‌المللي بود. براي نمونه يك كتابي راجع به كارتر و سياست‌هاي آمريكا نوشته بودند و  در اين كتاب به شكلي به شاه نقش استقلال داده بودند، تحليل‌هايشان در آن كتاب بسيار ضعيف بود. ما صدوبيست سؤال راجع به آن كتاب درآورديم و اشكالات كتاب را يادآوري كرديم و برايشان فرستاديم كه در «روند جدايي» چاپ شده است.

عكس‌العمل آن‌ها در مقابل سؤالات شما چه بود؟

شايد يكي از دلايلي كه نسبت به ما كينه پيدا كردند نقد ما به اين كتاب بود. علاوه بر اين، استنباط من اين بود كه اطلاعاتشان راجع به دكتر شريعتي هم كم بود.  شايد به‌دليل منافع سازماني، درصدد بودند شريعتي را كوچك كنند تا خودشان به اصطلاح در نوك پيكان باشند.  كمي اطلاعات با غرور يكي شده بود و تركيب اين دو عنصر با هم كاملاً‌ در ستاد مجاهدين مشخص بود. بعداً ما اين مطلب را در كتاب روند جدايي آورديم. غرور باعث شد كه  دموكراسي را در سازمان زير پا بگذارند. علي‌رغم اين كه كتابي نوشته بودند به نام «سانتراليزم دموكراتيك» ولي در عمل به دموكراسي اعتقادي نداشتند. اگر انحرافي يا  مشكلي در سازمان ديده مي‌شد هيچ‌كس سؤال نمي‌كرد مثلاً  همين جريان سعادتي كه پيش آمده بود هيچ‌كس سؤال نكرد كه سازمان برپاية چه تحليلي دست به اين كار زد؟ قضية سعادتي را هم شايد بتوان در چارچوب غرور تشكيلاتي تحليل كرد كه مي‌‌خواستند حزب توده را حذف كنند و به شوروي‌ها بگويند كه به‌دليل اين‌كه ما مسلمان هستيم، دموكرات هستيم و ديدگاه‌هاي عدالت‌طلبانه و سوسياليستي داريم شما بايد با ما كنار بياييد و آن تماس هم هيچ توجيه قانوني يا علمي نداشت.

شما و افراد ديگري كه به اين روند غيردموكراتيك در سازمان انتقاد داشتيد چه مي‌‌كرديد؟

من در يكي دو تا از كلاس‌ها شركت مي‌كردم كه يك كلاس را سعيد شاهسوندي اداره مي‌كرد. بيانيه تغيير مواضع چپ‌نما، كودتاي سال 54 ، را بسيار مغرورانه تحليل مي‌كرد. آن‌موقع كه آقاي دكتر رييسي از يكي پرسيد كه آيا شما در تماس با روس‌ها اشتباه نكرديد؟، عصباني مي‌شود و مي‌گويد: «شما مي‌دانيد چه داريد مي‌پرسيد؟  مي‌دانيد چه كساني كار كردند و در چه سطحي بودند؟» چون در زندان يك روابط تشكيلاتي محكم داشتند و به لحاظ اطلاعاتي و امنيتي تجربه پيدا كرده بودند  فكر مي‌‌كردند در همه‌چيز تجربه دارند و لذا اگر كسي از آنان سؤال مي‌كرد، او را تحقير مي‌كردند. البته ناگفته نماند كه اين خصلت‌ ناپسند را در افرادي مثل عباس داوري و موسي خياباني كمتر مشاهده مي‌كرديم. ولي در كادرهايي كه رجوي خودش آن‌ها را تربيت سازماني كرده بود، خيلي شديد بود. همان غرور سازماني كه بعداً كار دستشان داد. ما در آن‌موقع گفتيم اين انحرافي كه سازمان ايجاد كرده به كجا خواهد انجاميد  و تأكيد هم كرده بوديم كه خدا كند اين برداشت ما غلط باشد ولي با كمال تأسف دقيقاً همان  پيش‌بيني‌ها به‌وقوع پيوست.

پيش‌بيني شما در مورد آيندة سازمان چه بود؟

سازمان پتانسيل انقلاب را نشناخته بود به همين دليل ما پيش‌بيني كرديم سازمان از توده‌ها جدا مي‌شود. پيش‌بيني ديگر، افتادن اين‌ها به دام ضدانقلاب به‌خاطرموضع‌گيري‌هاي عكس‌العملي ناشي از غرور تشكيلاتي بود. اجازه دهيد عين پيش بيني را از كتاب «روند جدايي» كه در دي ماه 1359 چاپ شده است در اين جا نقل كنم: «در صورت شكست جريان ليبرالي [منظور جريان بني صدر]  و نرسيدن به قدرت سياسي و خصوصاً چنانچه مورد تهاجم و خشونت واقع شده، كليه درها به روي آنها بسته شود، خواه ناخواه به خاطر جدايي و انزواي بيشتر از توده ها تبديل به فرقه اي مي شود كه نظاير آن را تاريخ فراوان به خود ديده است.» و متأسفانه بايد گفت كه اين پيش بيني درست از كار در آمده است و سازمان در شرايط فعلي يك «فرقه» شده است كه در آينده خواهم گفت و باز در «ارزيابي نهايي و آينده نگري» گفته بوديم كه:

«با اين حال مواريث افتخارآفرين و «خونبار» هرگز مانع از غلطيدن به سراشيب انحراف و سقوط نبوده و نيست و نخواهد بود. تاريخ نمونه هاي فراواني از اين استحاله ها به خود ديده است _ چه به صورت فردي و چه به صورت اجتماعي _ استحاله از خوب به بد و بالعكس؛ استحاله از انقلابي به ضدانقلابي، از بريدن از خلق و پيوستن به ضدخلق، از دينداري به بي ديني و…

گرچه ممكن است اين را همه بدانيم كه «اسماعيليه» نيز در ابتدا گروهي انقلابي، با آرمان‌هاي عدالت خواهانه بودند و حتي «مافيا» نيز سازماني آزاديبخش!»

در انتقال اين انتقادات و تحليل‌ها به سازمان و بدنه آن چه‌قدر پيگير بوديد؟

آن‌‌موقع شفاهاً به آن‌ها مي‌گفتيم.  همچنين اين انتقادات را در نامه‌اي كه تحت عنوان «حاكميت مشي توطئه‌گرانه» در زمستان سال 1358 نوشتيم آورده بوديم كه بعداً در كتاب روند جدايي نيز منتشر كرديم.

منظورتان از «حاكميت مشي توطئه‌گرانه» چه بود؟

گرايش آن‌ها اين بود كه به‌طور عام مسائل مهم و اساسي انقلاب و به‌طور خاص مسائل و تنگناهاي سازمان را با توسل به شايعه‌سازي، بازنگري‌هاي سياسي ـ نظامي و توطئه‌‌هاي جاسوسي و بالاخره تقلبات و در يك كلام سياست در نازلترين معنايش،‌ تحليل كنند. يكي ديگر از انتقاداتي كه به آن‌ها ‌‌كرديم خط عوض‌كردن‌هاي سريع‌ و مكرر و بدون انتقاد اصولي از خود بود. مثلاً يك‌بار آقاي طالقاني را كانديد رياست جمهوري كردند بعد از مدتي امام را كانديد كردند.  در حالي كه به قانون‌اساسي هم رأي نداده بودند. بعد مسعود رجوي كانديد شد. بعد از مدتي با بني‌صدري كه اختلاف جدي داشتند، متحد شدند. مورد ديگر تبليغات‌گرايي بود كه ضمن آن نيرو و انرژي فراواني صرف بزرگ‌نمايي سازمان و رهبري آن پس از انتخابات رياست جمهوري در سال 1358 مي‌شد و  به مردم اصالت داده نمي‌شد بلكه اصالت به ذهنيتي مي‌دادند كه با توسل به تبليغات و با جوسازي در مردم ايجاد مي‌شد.    رجوي را خيلي بزرگ مي‌كردند استدلال آن‌ها هم اين بود كه چون جامعة ايران ديكتاتورزده است  و هميشه يك ديكتاتور سر كار بوده و تدريجاً  تبديل به روح ملي ايرانيان شده است ما هم بايد يك «روح ملي» بسازيم. نكتة‌ ديگر دوگانگي در حرف و عمل بود،‌ دفاع از رهبري انقلاب در حرف و تضعيف و سپس مبارزه با آن در عمل.  عدم درك خصوصيات جامعة ايران ضعف ديگر آنان بود.  جامعة ايران را نمي‌شناختند. بعداً  تحليل سياسي آن را خواهم گفت كه چرا دست به اسلحه بردند دست به اسلحه علي‌رغم اين‌كه بعداً رجوي مي‌گفت كه ما مشي امام حسين(ع)  را داشتيم، واقعيت اين نبود، بلكه در سال 1360 دست به اسلحه بردند تا به حكومت برسند. اين جا لازم مي دانم بخشي را از كتاب «روند جدايي» نقل كنم:

«اختناق فكري و خودسانسوري حاكم در «سازمان»، رشد كيش شخصيت از بالا تا پايين ترين رده‌ها از آثار شوم همين طرز تفكر است. فقدان دمكراسي و خودمحوربيني مركزيت و اعضاء هر يك به نوبه خود و در ميدان نفوذ خود…

مطلق كردن مركزيت و مطلق كردن سازمان و تسلط مطلق مسئولين بر افراد تحت مسئوليتشان به بهانه نظم انقلابي و آهنين و بالاخره، ازدواج هاي فرمايشي…

به جرأت مي توانيم بگوييم كه رگه ها و نطفه هايي از ايدئولوژي فاشيسم در سازمان وارد شده… كرختي و بي حسي اعضاء _ و هر چه در نردبان تشكيلاتي بالاتر مي روي متأسفانه اين كرختي و بي حسي بيشتر مي شود _ در برابر اين گونه انحرافات … خود بهترين دليل وجود انحرافات ايدئولوژيك و مرامي در سازمان است. به جرأت مي توانيم بگوييم اين گونه حاكميت و سلطه بي چون و چراي مسئول بر زيردستان در هيچيك از سازمان‌هاي انقلابي سابقه ندارد.»

دليلي هم داريد كه اين‌ها براي رسيدن به حكومت دست به اسلحه بردند؟

در صحبت‌هايي كه با خود ما داشتند، عباس داوري مي‌گفت كه ما پايگاه‌هاي قوي داريم. به نيروهايشان مي‌گفتند كه ما يك قيامي مانند هفده شهريور ايجاد مي‌كنيم و به‌دنبال سركوب آن قيام توسط نظام، مردم آرام، ‌آرام به ما ملحق مي‌شوند و تكرار اين قيام‌ها موجبات سرنگوني نظام را فراهم مي‌كند. شرايط انقلاب را در سال هاي 56 و 57 در ذهنشان بازسازي مي كردند.

اين را سال 1358 مي‌گفتند؟

نه، عباس داوري در اوايل 59 گفت ولي اين موارد را از اواخر سال 1359 و اوايل 1360 مطرح مي‌كردند. اگر به نشرية مجاهد و پس از آن  بولتن‌هاي سازمان مراجعه شود، اين روند در آن ديده مي‌شود.

مشخصة ديگري را كه ما در آن نامه آورديم، تنگ‌نظري سياسي آن‌ها بود، نزديك شدن به بني‌صدر اصولي نبود،  فقط يك تاكتيك بود. موقعي كه به بني‌صدر نزديك شدند ديدند بني‌صدر يك محمل و بستر مناسبي است كه به حكومت برسند. بني‌صدر يك وجهة قانوني داشت. به هر حال ده، يازده ميليون رأي داشت و در محافل بين‌المللي مي‌توانستند روي اين تبليغ كنند. با قدرت تشكيلاتي خود،‌ بني‌صدر را در جهت اهداف سازمان كاناليزه كردند. البته او هم خصلتاً چنين زمينه‌اي را داشت. اگر حتي موفق هم مي‌شدند اين‌ها با بني‌صدر  نمي‌توانستند دوام بياورند. همان‌طور كه بعدها كه شوراي ملي مقاومت را تشكيل دادند،  و گروه‌هاي ديگري كه اين‌ها را نمي‌شناختند به اين‌ها پيوستند بعداً همه به‌جز چند شخصيت معدود، از شورا جدا شدند. بخشي از اين مسائل در خاطرات خان بابا تهراني هم آمده است.

همة اين موارد نشان مي‌داد كه رهبران سازمان خصوصيات جامعة‌ايران را نمي‌شناختند، و توطئه‌آميز به قضايا نگاه مي‌كردند. متأسفانه اين پيش بيني ها تا حالا اتفاق افتاده نظير رفتن آن‌ها به عراق و جنگ بر عليه ايران، دخالت آن‌ها در اشغال كويت و كمك به صدام در سركوب كُردها در شورش عمومي سال 1991.

تبديل به سازماني شدند كه اصلاً استراتژي انقلابي ندارد و از آن موقع هم نداشتند، الآن هم ندارند. با اين مشخصات دست به مبارزة  مسلحانه زدند كه به قدرت برسند، تحليل آن‌ها هم اين بود كه مردم از روحانيت و انقلاب ناراضي هستند و جنگ هم كه شروع شده بود و بخشي از نيروها را در مرزها مشغول كرده بود، فكر مي‌كردند بهترين موقعيت هست كه مبارزة مسلحانه را شروع كنند. رجوي  با بني‌صدر به فرانسه رفت و مرتباً در مصاحبه‌هايش مي‌گفت ما به‌زودي به ايران برمي‌گرديم و در ايران انقلاب خواهد شد و يك‌سال، يك سال  بازگشت خودشان  به ايران را تمديد مي‌كردند. از آن‌موقع تا به حال بيست‌سال گذشته است و آن‌ها هنوز به ايران بازنگشته‌اند و اين نشان‌دهندة فقدان استراتژي  است.

اشاره كرديد كه اين‌ها از تحليل بنيانگذاران سازمان عدول كردند،‌ لطفاً توضيح بيشتري بدهيد؟

اين نكته در وصيتنامة سعادتي هم مطرح شده است. وصيتنامة سعادتي در فضايي منتشر شد كه متأسفانه به‌دليل خشونت‌هايي كه در آن شرايط در اوين بود و اعدام او، كسي آن را نپذيرفت.  سعادتي با وجودي كه به ده سال زندان محكوم شده بود ولي آقاي لاجوردي به اتهام دست داشتن در ترور كچويي(1) او را اعدام كرد در صورتي كه به قرار اطلاع عده اي در درون حاكميت نيز با اعدام او مخالف بودند كه اين مخالفت به شكلي هم منعكس شد. سعادتي در آن وصيتنامه نكتة مهمي را مي‌گويد كه طبق تحليلي كه سازمان داشت رهبري انقلاب با خرده‌بورژوازي چپ بود بنابراين ما حق نداشتيم با خرده‌بورژوازي چپ درگير شويم. زيرا خرده‌بورژوازي چپ معمولاً  ضدامپرياليست است و ما بايد در اين مبارزة ضدامپرياليستي رهبري انقلاب را حمايت مي‌كرديم. اين تحليل از سعادتي كه بيش از دو سال در زندان جمهوري اسلامي بوده است بسيار اهميت دارد. به عبارت ديگر او استراتژي اوليه سازمان را يادآوري مي كند كه دشمن اصلي امپرياليسم و بورژوازي كمپرادور است نه «خرده‌بورژوازي». متن وصيت نامه سعادتي ضميمه اين گفت‌وگو مي‌آيد.

عملكرد تشكيلات رجوي نه‌تنها عدول از خط مشي بنيانگذاران بلكه عدول از تحليل‌هاي خود سازمان در آستانة انقلاب و پس از انقلاب هم بود. اين عملكرد با تحليل‌هاي سازمان و استراتژي قبلي آن و حمايت‌هايي كه بنيانگذاران از انقلاب الجزاير، انقلاب مصر و از سازمان آزاديبخش فلسطين مي‌كردند، مغاير بود. طبيعي است اگر مشابه آن حركت‌ها در ايران رخ دهد،‌ بايد از رهبري امام كه به قول خودشان خرده‌بورژوازي چپ بوده و موضع ضدامپرياليستي داشت، حمايت مي‌كردند.

به اعتقاد من عدول از اين استراتژي نشان‌دهندة غرور سازماني بود و بعدها كه من براي ادامة تحصيل در سال 65 ـ 64 به خارج رفتم، در نشريات سازمان، رجوي سعي مي‌كرد توجيه كند كه ما براي كسب قدرت سياسي دست به اين كار نزديم، ما كاري مثل كار امام حسين(ع) كرديم.  امام حسين(ع) هم مي‌دانست كه به قدرت نمي‌رسد ولي چون اسلام در خطر بود و براي اين‌كه خط مشي اسلام را مشخص كند با يزيد درگير شد و به شهادت رسيد. ما هم براي اين كه روحانيون‌ داشتند همه‌چيز را از بين مي‌بردند و اسلام را نابود مي‌كردند و به‌نام اسلام مي‌خواستند حكومت كنند. ما، «نسل فدا»،  با آن‌ها درگير شديم كه اسلام راستين و اسلام ناب توحيدي از اسلام روحانيت مشخص شود. اين  تناقض آشكاري بود كه با خط مشي قبلي و تحليل‌هاي سال 59 و 60 آن‌ها كاملاً مغايرت داشت. اجازه بدهيد اين جا مستنداً تحليل هاي شخص مسعود رجوي را درباره 30 خرداد 60 كه در سال هاي مختلف بيان شده است و از سايت اينترنتي آنها گرفته شده بياوريم. در مصاحبه شماره 5 رجوي در سال 1360 آمده است كه:

«در اين ميان چند بار هم به ما گفته شد كه فلان ساعت و فلان روز بازار مي خواهد ببندد و فلان گروه و يا فلان گروه ها هم هستند. ولي هر چه رفتيم هيچ كس جز بچه هاي خودمان نبود.»

در اين جا رجوي از گروه هايي كه قبلاً به او قول هايي داده اند، گله مي كند كه چرا در تظاهرات 30  خرداد 60 شركت نكرده اند،  درواقع برداشت غلط از شرايط و قدرت و استعداد نيروهاي اجتماعي. يا در جاي ديگر اين مصاحبه مي گويد:

«اگر خميني مي خواهد 15 خرداد يا 17 شهريور ديگري درست كند بگذار شهدايش را مجاهدين تقديم كنند… ما به قربانگاه مي رويم تا نسل هاي آتي لعنتمان نكنند.»

در «جمع بندي يكساله از مقاومت مسلحانه» در سال 1361 چنين آمده است:

« تلاش هاي خيلي زياد نظري و تئوريك براي اين كار وجود داشت (كه تا به حال كمتر فرصت توضيحش را پيدا كرده ايم).»

«… كه اگر در آن نقطه كه رژيم با عزل رييس جمهور، خودش را يكپارچه كرد، مجاهدين وارد نمي شدند و آزمايش خودشان را نمي دادند و انتظاراتي را كه مردم از آنها داشتند به اين ترتيب جواب نمي دادند، مثل اين بود كه تمام كارهاي قبلي اساساً شعر و شعار بوده».

تا اين جا رجوي سعي دارد كه شروع مبارزه مسلحانه در سال 60 را مبتني بر تلاش هاي زياد «نظري و تئوريك» معرفي كند كه «كمتر فرصت توضيحش را پيدا كرده اند» و عزل بني صدر را عامل مبارزه مسلحانه مي داند و اين كه خودش و سازمانش در كشاندن بني صدر به اين مرحله چه نقشي داشته اند، مسكوت مي ماند. در پيام رجوي به دومين سالگرد خرداد 60، يعني 1362 براي اولين بار «عاشوراي مجاهدين» و «سرمشق و الهام» از امام حسين(ع) مطرح مي شود. ملاحظه بفرماييد:

«اگر در همان موقع كه شروع كرديم (مشخص تر بگويم: اگر به همان ترتيبي كه شروع كرديم) نمي كرديم، خيلي عقب بوديم، رژيم  خردمان مي كرد، داغان مي كرد و مي بلعيدمان، البته نه با عزت و سربلندي، بلكه همراه با ضعف و گسستگي و تلاشي.»

در مورد توجيه تواب سازي در زندآنها سعي مي كند با آمار آن را كم اهميت جلوه دهد:

«مثلاً در زندان مشهد 400 تا اعدام شده داشتيم و هزار تا هم زنداني، حدود 20 نفر نادم و در ميان آنها 4 نفر خيانت كرده اند.»

«در بسياري موارد نيز توان تأمين سلاح و مهمات براي طيف گسترده هواداران خودمان _ كه اغلب متقاضي آن بودند _ را نيز نداشتيم.»

«ما در مقطع تصميم گيري حساس 30 خرداد، حتي اين شق حركت را هم مورد بررسي قرار داديم، يعني اين فرض را و سؤال را كه آيا اگر ورود ما در مرحله نظامي و مبارزه مسلحانه، به قيمت از بين رفتن همه سازمان هم تمام شود، ما باز بايد در اين فاز وارد شويم؟»

«درست است كه شرايط و خط ما با خط مشي انقلاب عظيم و بي نظير امام حسين يكي نبود، اما به هر حال ما به عنوان پيروان و رهروان حسين بن علي(ع)، مي بايست از پيشوايمان و راه و حركت او درس و سرمشق و الهام بگيريم و به تعهدات و مسئوليت هاي خطير و سرنوشت ساز تاريخي مان عمل كنيم. حتي اگر  در اين راه، ما هم همانند اماممان، عاشورايي در پيش داشته باشيم و همگي در اين راه قرباني شويم.»

ملاحظه مي شود كه در 30 خرداد 1362 دو سال گذشته است و وعده ها به ثمر نرسيده اند و فقط بايد از امام حسين مايه گذاشت.

و در خرداد 73 رجوي سخنراني كرده است و ديگر چيزي جز بر «تارك مجاهدين نشستن» مريم را ندارد! ملاحظه فرماييد:

«يادم هست كه به هنگام رأي گيري در خرداد 60 در مركزيت گفتم كه فقط با نيت و چشم انداز عاشورا هر كس موافق است دست بلند كند.»

«در 30 خرداد 64 كه مريم بر تارك مجاهدين نشست گويا كه با رحمت خاصه خداوند منت بزرگي بر سر مجاهدين گذاشته شد…  خداوند در عبور از اين 13 سال و بالاتر از همه با رحمت خاص خودش _ مريم_ منت بزرگي بر ما گذاشت.  … و گره گشايي مريم است كه شما در فرد خودتان و در جمع خودتان آن را بسيار ديده ايد.»

در هر صورت سازمان و شخص رجوي از شعار صلح و دموكراسي دفاع مي‌كردند. واقعاً در درون روابط سازماني هم اين مسأله رعايت مي‌شد؟

به اعتقاد من رعايت نمي‌شد.  اولين علت جدايي ما از سازمان اين بود كه نمي‌گذاشتند مسائل خودمان را مطرح كنيم و براي توجيه اين كار مي‌گفتند شما سمپات هستيد و نه  عضو، و سمپات در سازمان حق و حقوق دموكراتيك ندارد، ما با سمپات صحبت نمي‌كنيم. در صورتي كه تمام نامه‌هاي گذشته آن‌ها و برخورد آن‌ها حكايت از اين داشت كه ما را به‌عنوان مسئولين خارج از كشور مي‌شناختند.  چگونه مي‌شود عده اي مسئولين خارج از كشور باشند ولي عضو نباشند؟ موقعي كه ديدند ما جدي هستيم گفتند شما عضو نيستيد و هرگز عضو نبوده‌ايد و تمام سوابق را زير سؤال بردند. نظير همين برخورد را بعدها در خارج از كشور با پرويز يعقوبي كردند. درخواستي كه ما داشتيم اين بود كه فقط اجازه بدهيد ما انتقادات خود را بنويسيم شما رد آن را بنويسيد، بگذاريد در سازمان پخش شود. ولي آن‌ها به اين درخواست منطقي تن نمي‌دادند.  آن‌هايي كه در دوران حنيف‌نژاد كار مي‌كردند مي‌گفتند  حنيف‌نژاد به ديگران فضا مي‌داد تا حرف خود را  بزنند. به انتقادات گوش مي‌كرد و پاسخ‌گو بود، فضاي دموكراتيكي بر سازمان حاكم بود و سازمان به شكل شورايي اداره مي شد.

سانتراليزم دموكراتيك را به‌عنوان روش ادارة سازمان پذيرفته بودند. با اين وجود هيچ اعتراضي به اين روش‌هاي غيردموكراتيك نمي‌شد؟

من از اعضايي كه از درون زندان آمده بودند اصلاً اعتراضي نديدم. حتي گاهي بعضي از بچه‌ها مثل مهدي بخارايي يا فقيه دزفولي كه به اطاق ما مي‌آمدند،‌ اگر مسأله‌اي مطرح مي‌كرديم كه با مواضع سازمان مغايرت داشت،‌ اين‌ها به‌شدت نگران مي‌شدند،‌ رنگ آن‌ها مي‌پريد و نمي‌خواستند گوش كنند. بسيار مضطرب مي‌شدند و بحث را عوض مي‌كردند. محمد حياتي در يك صحبتي كه با خود من داشت مي‌گفت كه شما بايد به من اعتماد كنيد موقعي كه به من اعتماد مي‌كني بايد مغزت را در اختيار من بگذاري، اصطلاحي بود كه خودش مي‌گفت:‌ «بعضي از پيچ‌هايش را سفت كنم بعضي‌ها را شُل كنم تا اين اعتماد را نكنيد ما اصلاً نمي‌توانيم رابطه برقرار كنيم.» در سازمان شرايط اين‌گونه بود كه مسئول همه‌چيز بود،‌ خدا بود و فردي كه زيردست «مسئول» بود بايد كاملاً تسليم مي‌شد.

آيا مي‌شود اين‌گونه نتيجه گرفت كه چون در سازمان رهبري به سمت يك رهبري فردي گرايش پيدا مي‌كرد كافي بود كه جريان‌هايي روي آن فرد اثر بگذارند و سازمان را به سمت برخورد مسلحانه هدايت كنند؟  آن‌طور كه شنيده بوديم بعد از انقلاب رجوي در آموزش‌هايش دايماً‌ مي‌گفته كه در داخل كشور تضادهايمان آنتاگونيستي نيست. يا در نامه‌اي انتقادآميز به اشرف دهقاني نوشته بود كه «تو رفتي كردستان اگر خميني لب تر كند دوميليون بسيجي آن‌جا خواهند ريخت و تو را سركوب خواهند كرد.»  ولي بعد مي‌بينيم خودش خط مشي مسلحانه را پيش مي‌گيرد. آيا اين احتمال هست كه به‌دليل گرايش به رهبري فردي باشد؟

طبيعي است،‌ چون اصلاً‌ به افراد اجازة تفكر و خلاقيت نمي‌دادند. قدرت تفكر را از كادرها گرفته بودند، تحليل‌ها همه قالبي و به شكل خيلي مشخص از مركزيت مي‌آمد و مخالفت و حتي انتقاد به مركزيت را نمي‌پذيرفتند. اجازه بدهيد مستنداتي را از مدارك سازمان و نوشته پرويز يعقوبي ذكر كنم:

در كتاب «آموزش هايي درباره سازمان» آمده است كه:

«… مشكلات و مسائلي كه ممكن است در درون يك تشكيلات انقلابي براي فرد پيش بيايد، در درجه اول سعي مي شود با شيوه دمكراتيك (از طريق بحث و اقناع) حل و فصل شود ولي درنهايت… نظر نهايي را سازمان (به طور عمده رهبري) خواهد داد.»

پرويز يعقوبي كه به مركزيت انتقاد داشته و با محمد حياتي و جابرزاده انتقادات خود را مطرح مي كرده است، مي نويسد (نقل از كتاب «جمع بندي در مسأله انحرافات رهبري سابق سازمان مجاهدين خلق» _ پاريس 1364):

«جابرزاده نيز نظير محمد حياتي، بدون اين كه وارد اصل انتقادات و سؤالات من بشود بعد از مقدمه اي طولاني، عنوان كرد: من دكتر هستم (عنصر مطلقاً ذيصلاح مركزيت) و تو هم مريض هستي (منتقد) و مسأله دار، وظيفه مريض اين است كه به نسخه ها و دوا و درمان كه دكتر مي گويد هم اعتقاد داشته باشد و هم عمل كند.»

يعقوبي در جاي ديگر مي نويسد: «… مركزيت سازمان بدون اين كه سطح سازمان را در جريان بگذارد تصميم مي گيرد تا سازمان را از سياسي به سياسي _ نظامي تبديل كند و بدون طي مراحل آماده سازي سطح سازمان و كسب آمادگي لازم براي يك مبارزه مسلحانه، سازمان را به ميدان عمل بكشاند.»

و باز يعقوبي از قول حياتي مي گويد:  «ما اساساً اين بحث را نداريم كه اقليت بايد تابع اكثريت باشد. حرف آخر را هميشه مسعود مي زند، دستورات مسعود لازم الاجرا است. مثل فرمان پيامبر، عنصر پايين‌تر حق انتقاد به عنصر بالاتر را ندارد. دمكراسي يعني توان تصميم گيري، دمكراسي به معني محتواي كيفي داشتن، اختيار تصميم گيري.»

و باز يعقوبي مي‌گويد: «حياتي درباره دمكراسي درون تشكيلات مي گفت: اجراي دمكراسي در سازمان چنين است كه: مركزيت با دفتر سياسي مشورت كرده و بدين ترتيب دمكراسي در سازمان به اجرا در مي آيد و اشكال ديگر دمكراسي ليبرالي است.»

و باز از يعقوبي:  «در سازمان‌هاي انقلابي، كنگره مركزيت را تعيين مي‌كند ولي در سازمان هيچ وقت كنگره اي برگزار نشده»

«سازمان پس از انقلاب هيچ اساسنامه اي تدوين نكرده است ولذا همه چيز در ابهام است.»

شايد مفيد باشد كه نظرات مهدي ابريشم چي و سازمان را درباره مسعود رجوي در اين جا ذكر كنيم: مجاهد 252 سخنراني ابريشم چي 11 خرداد 1364: «…. در سازمان مجاهدين انديشه مسعود است كه به لحاظ ايدئولوژيك راهگشايي مي كند. اصلاً مطلب عجيب و غريبي نيست. هر ايدئولوژي واضع و شارحي داشته است. براي تمام ماركسيست ها هم اسم يك شخص روي ايدئولوژي آنها است.»

مجاهد شماره 241: «آقاي مسعود رجوي كسي است كه طومار مخالفين را درهم مي پيچاند و آثار نفيس ايدئولوژيك تدوين مي كند و راست گرايان ارتجاعي و اپورتونيست هاي چپ نما را با قاطعيتي ستايش انگيز بر جاي خود مي‌نشاند. همه مجاهدين به شاگرديش افتخار مي كنند و معترفند كه صلاحيت خود را در زمينه‌هاي مختلف از او كسب كرده‌اند. او كسي است كه نسل محبوب خود ميليشيا را بنياد نهاد و طومار فتنه و فشار سياسي از قبيل توده اي _ اكثريتي  را در آن ايام در هم مي‌پيچيد و انقلاب عظيم مردم ايران را در عالي ترين ثمره  تشكيلاتي خودبيني _ سازمان مجاهدين خلق ايران _ از خاكستر نجات مي بخشد و سرانجام به فرمان اوست كه سرفصل 30 خرداد انقلاب دموكراتيك به پيشتازي مجاهدين آغاز مي شود… اكنون نيز در پرتو رهبري مسعود، مجاهدين در آستانه جهش ايدئولوژيك عظيم ديگري قرار دارند كه آثار گسترده استراتژيك و اجتماعي و سياسي آن به موقع خود به منصه ظهور خواهد رسيد.»

«مخالفت با مشيت مسعود كفرآميزتر از مخالفت با مشيت خداست.»

مجاهدشماره 254 :  «… ما يك كليد رمز داشتيم يك كليد كه دست رهبري بود و به خدا سوگند اگر مي بينيد تا به حال توانستيم اين جا بياييم، قبل از اين كه به تاكتيك هاي سياسي يا هوشياري سياسي يا توان تشكيلاتي و توان نظامي و هر چيز ديگري ارتباط داشته باشد، برمي‌گردد به سرفصل انتخاب ايدئولوژيك كه همه را به رهبري مسعود واگذارده ايم و در ابتدا به رهبري حنيف.»

مجاهدشماره 255: «رهبري در سازمان هيچ تعيني را به سمت پايين نمي‌تواند بپذيرد … يك درجه پايين آمدن فرماليسم است و محتواي مسئوليت رهبري را مخدوش مي‌كند.»

 

آقاي دكتر، آيا اين احساس وجود داشت كه اين‌ها تدريجاً خودشان را براي مبارزة مسلحانه آماده مي‌كردند؟

معلوم بود كه كم‌كم به اين  سمت مي‌روند.

قرائن آن چه بود؟

لحن آن‌ها تند شد. همان سال 59 رجوي سخنراني تندي در امجديه كرد، درگيري‌هاي محدود هم شروع شده بود. گروه‌هاي موسوم به حزب‌الله هم اين طرف و آن طرف به آن‌ها حمله مي‌كردند و سازمان را به اين سمت مي بردند. رجوي سخنراني ديگري هم در دانشگاه تهران كرد.  در يكي از اين سخنراني‌ها گفته بود بترسيد از روزي كه ما مشت را با مشت و گلوله را با گلوله جواب بدهيم. از آن طرف انحصارطلبي جناح‌هايي از حاكميت و بخشي از روحانيت هم باعث شده بود اين‌ها بخش عمده‌اي از جوانان را جذب كنند. تشكيل ميليشيا هم  يكي ديگر از قرائن بود. ميليشيا اول با محمل مبارزه با آمريكا تشكيل شد. ولي بعدها همان ميليشيا بازوي مسلحانه آن‌ها در برخورد با نظام شد. دقيقاً بعد از آن، امام در سخنراني چهارم تيرماه 1359 مسألة امجديه را محكوم كرد و انتقادي هم به حاج‌احمد كرد، سازمان نيمه مخفي شد، نشرية مجاهد به‌طور رسمي منتشر نمي‌شد و حضورشان به شكل كتاب‌فروشي و نشريه فروشي در كنار خيابان‌ها بود.

مورد ديگر، سرودها و شعرهايي بود كه  به هواداران سازمان آموزش مي‌دادند كه از آن بوي خون مي‌آمد.  با بني‌صدر هم به دست‌آوردهايي رسيده بودند و ملاقات‌هاي طولاني با هم داشتند. بعد از اين كه از سازمان جدا شده بوديم، دكتر سامي براي من تعريف كرد كه من با بني‌صدر در رياست‌جمهوري قرار ملاقات داشتم. موقعي كه رفتم حدود يك ساعت‌و‌نيم، دو ساعت معطل شدم. ايشان با يك كسي ملاقات داشت بعد ديدم آن كسي كه از اطاق بني‌صدر بيرون آمد، رجوي بود. به نظر مي‌رسد با بني‌صدر به قول و قرارهايي رسيده بودند و اعتماد متقابل آنها جلب مي شد.

قضيه تقاضاي ملاقات آن‌ها با امام چه بود؟ گفته مي‌شود با تقاضاي آن‌ها موافقت نشد؟

در نيمه دوم ارديبهشت ماه 1360 مجاهدين نامه اي به امام نوشتند و امام در يك سخنراني علني به اين نامه آنها پاسخ داد كه هر دو اين ها در كيهان 22/2/1360 چاپ شده است و ما از آن جا نقل مي كنيم. در نامه مجاهدين آمده است كه:

«نزديك به دو سال و چند ماه است كه به رغم واژگوني نظام طاغوتي سلطنتي، مجاهدين خلق ايران باز هم تحت آزارها و افترائات و اتهامات روزافزون قرار دارند. به نحوي كه بي مبالغه مي توان گفت حتي در دوران گذشته نيز كه شاه مدفون با حربه «ماركسيست اسلامي» و عامل استعمار سرخ و سياه و «دست نشانده بعث» شديدترين سركوب ها را عليه ما اعمال مي نمود، تا اين حد مورد افترا و اتهام نبوديم. اين حقيقت را مي توان از مقايسه مجموع ساعات و صفحاتي كه چه در راديو و تلويزيون و منابر يا روزنامه ها و نشريات حكومت جديد صرف حمله به مجاهدين مي شود، با آنچه در گذشته صورت گرفته است به سادگي دريافت.

همچنين كافي است كه به عرض برسانيم طي دو سال گذشته حدود 50 نفر از ما و منجمله ظرف چهل روز گذشته در همين رابطه 14 تن از ما به خاك و خون كشيده شده و صدها برابر نيز با سلاح هاي گرم و سرد مجروح گرديده اند. در حالي كه چند صباحي بيشتر از اعلام سال قانون نگذشته و… هنوز سربازان متجاوز عراقي قسمت هايي از خاك ميهن ما را در اشغال خود دارند.

دست هاي بخصوصي در كار است تا با ادامه همين وضعيت، كشور را هر چه سريع تر دستخوش اختلافات و منازعات روزافزون دروني بگرداند. در فحواي همه تحولات، متوجه يك خط جنگ افروز و جنگ طلب داخلي شديم و  آن را صراحتاً با دادستان كل كشور نيز مطرح نموديم. سال گذشته از آقاي موسوي اردبيلي طي دادخواهي هاي متعددي كه نموديم مهم ترين سؤال ما اين بود كه: «آيا خطر كلي جنگ داخلي است يا خير؟» و البته ايشان پيوسته چنين خطي را نفي نموده و حاكميت قانون را وعده مي دادند. بارها تكرار كرده ايم كه اگر چه بنا به دلايل خاص خودمان به قانون اساسي رأي نداده ايم اما به شرط اين كه همين قانون نيز عملاً اجرا شود بدان ملتزم هستيم.

… تا آن جا كه به ما مربوط است از جنگ و دعوا و اختلافات داخلي استقبال نكرده و تا آن جا كه انضباط آهنين تشكيلاتي ما كشش داشته باشد تلاش خواهيم نمود كه همچون گذشته ولو به بهاي جان خواهران و برادرانمان تا وقتي راه هاي مسالمت آميز ابراز عقيده و فعاليت انقلابي مطلقاً  مسدود نشده به اصطلاح حجت تمام نگرديده است از عكس العمل خشونت بار و قهرآميز بپرهيزيم. چرا كه… امپرياليست ها از چنين منازعاتي در جهت تجزيه انقلاب و خلق ميهنمان سوءاستفاده خواهند كرد. امروز اوضاع به جايي رسيده است كه خواهران و برادران نوجوان ما نيز حتي براي فروش يك نشريه ابتدا وصيتنامه ها را مي نويسند و آن گاه مي روند. شما كه پيوسته به رغم نقاهت جسمي با گروه ها و جماعت و افراد مختلف به طور روزمره ديدار و ملاقات داريد اكنون اگر سوء تعبير نشود ما و كليه هوادارانمان در تهران نيز… براي بيان مواضع و تشريح اوضاع و عرض شكايات و اثبات مطالب فوق الذكر بدون هيچگونه تظاهر و درنهايت آرامش به حضورتان برسيم. اين مي تواند يك رويداد مهم تاريخي محسوب شود.»

و جواب امام كه در كيهان 22/2/60 چاپ شده عبارت است از:

«… ما مادامي كه شما تفنگ ها را در مقابل ملت كشيده ايد يعني در مقابل اسلام با اسلحه قيام كرده ايد نمي توانيم صحبت كنيم و نمي توانيم مجلسي با هم داشته باشيم. شما اسلحه را زمين بگذاريد و به دامن اسلام برگرديد اسلام شما را مي پذيرد و اسلام هوادار همه شماهاست… در عين حالي كه اظهار مظلوميت هاي زياد كرده ايد ليكن باز ناشي گري كرديد و ما را  تهديد به قيام مسلحانه كرديد ما چه طور با كساني كه قيام مسلحانه بر ضد اسلام مي خواهند بكنند مي توانيم تفاهم كنيم. شما اين مطلب و اين رويه را ترك كنيد و اسلحه ها را  تسليم كنيد و اگر مي گوييد ما به قانون در عين حالي كه رأي نداده ايم ليكن سر به او مي سپاريم و قبول داريم آن را با قانون شما عمل كنيد و قيام بر ضد دولت كه برخلاف قانون است و قيام مسلحانه كه بر ضد قانون است و داراي اسلحه كه بر ضد قانون كشور است به اين ها عمل كنيد ما هم با شما بهتر از آن طوري كه شما بخواهيد عمل مي كنيم ما مي خواهيم با آغوش باز همه گروه هايي كه هستند بپذيريم… شما به قوانين اسلام سر بگذاريد، گردن فرود بياوريد و كشور اسلامي  ما، همه شما را مي پذيرد و من هم كه يك طلبه هستم با شما حاضرم كه در يك جلسه، نه در يك جلسه در ده ها جلسه با شما بنشينم و صحبت كنم. اگر يك وقت ملت قيام كند، مثل يك ذره اي در مقابل اين سيل خروشان هستيد.»

نامه مجاهدين به آيت‌‌الله خميني و پاسخ ايشان به آنها به لحاظ فرهنگ و عرف سياسي يك ديالوگ رسمي است. به عبارت ديگر آيت‌الله خميني در اين موضع گيري، سازمان را مشروط بر اين كه سلاح خود را تحويل دهند، به رسميت مي شناسد و به آنها قول ملاقات و درواقع فعاليت سياسي رسمي و مجاز مي دهد. عجيب است كه بني صدر هم گفت كه: «گروه ها اسلحه را زمين بگذارند و اگر حرفي دارند بزنند. منظور امام تمام گروه ها بوده است.» (كيهان 23/2/60)

پس از اين، به جاي اين كه مجاهدين ديالوگ را با امام ادامه دهند و شرايط خود را رسماً و علناً اعلام كنند، پس از يك وقفه، نامه اي به بني صدر نوشتند و يك مشت اما و اگر و بحث هاي حاشيه‌اي را مطرح كردند. در حالي كه  بني صدر در آن شرايط خود متحد آنها بود و خود او يك طرف قضيه بود و آنها حتماً از موضع امام راجع به بني صدر مطلع بودند و نارضايتي امام از او را حس مي‌كرده‌اند. به جاي آن كه صراحتاً شرايط خلع سلاح خود را، كه مي بايست كار سياسي رسمي و علني باشد، مطرح كنند، عملاً طفره رفتند و زمان را سوزاندند تا شرايط براي 30 خرداد 60 آماده شد. مجاهدين با شروع مبارزه مسلحانه در خرداد 60 مطمئن بودند كه قدرت سياسي را به  زودي به دست خواهند آورد هم تحليل هاي دروني آنها در قبل از خرداد 60 روي اين روال بود و هم پس از رفتن رجوي و بني صدر به فرانسه و تشكيل «دولت موقت»، دولتي كه به زودي قدرت را به دست خواهد گرفت. مصاحبه هاي مطبوعاتي و راديو تلويزيوني رجوي مؤيد اين امر است كه به زودي به ايران برخواهند گشت و قدرت را به دست خواهند گرفت و اين در ميان اپوزيسيون خارج كشور به مضحكه تبديل شده كه سقوط رژيم  جمهوري اسلامي را رجوي كه اول در 1982 (1361) مي دانست سال به سال تمديد كرده است تا به حال كه كمتر از آن سخن مي گويند.

فرض را بر اين مي‌گيريم كه مركزيت سازمان غيردموكراتيك بود و برخوردهاي آن، آن‌گونه بود كه شما فرموديد. فكر نمي‌كنيد علت انسجام نيروهاي آن‌ها فشارهايي بود كه از اين طرف به‌ آن‌ها مي‌آوردند؟ حمله به كتاب‌فروشي‌ها،  جلوگيري از پخش اعلاميه، كتك‌زدن دختران و پسران جوان و… آن‌ها هم عكس مي‌گرفتند و همراه با خبرها در نشرية مجاهد منعكس مي‌كردند. اين برخوردها، آن‌ها را انسجام نمي‌داد؟

بله! عملكردهاي نادرست گروه هاي فشار بسيار تعيين كننده بود كه بايد مفصلاً به آن پرداخت.  تعدادي از افراد سازمان در درگيري‌ها كشته و زخمي شدند. همين اصطلاح «منافق» فضا را بسيار مخدوش كرده بود.  با جمع‌بندي از همة اين برخوردها، بچه‌هايشان را به اين تحليل ‌رساندند كه ما با اين نظام نمي‌توانيم كار كنيم و فضا،‌ فضاي دموكراتيكي نيست. اين كاملاً مؤثر بود. ما اين را در عملكرد گروه‌هاي ديگر بايد بررسي كنيم، در عملكرد جريان‌‌هايي از روحانيت و سازمان‌ها و گروه‌هايي كه در حاكميت بودند. من در مصاحبة قبلي هم گفتم كه در همان ابتداي پيروزي انقلاب حتي مي‌خواستند رجوي و خياباني را بازداشت بكنند و جلوي فعاليت‌‌هاي قانوني آن‌ها را بگيرند. بعد از اين كه سعادتي با آن افسر اطلاعاتي شوروي تماس گرفت امام هم نسبت به اين‌ها تغيير موضع داد. اجازه بدهيد اين جايك بحث حقوقي را بازكنيم و آن تعريف حاكميت است.

حاكميت به لحاظ حقوقي مسئول اداره مملكت است. قانونمداري حاكميت كه معمولاً در قانون اساسي كشورها تبلور پيدا مي كند، محدوديت هايي براي حاكميت ايجاد مي كند و حاكميت موظف است كه به وظايف خود عمل كند.

از فرداي پيروزي انقلاب مضايق و تحديدهاي فراواني براي مجاهدين هم ايجاد مي شد. يك اراده سياسي قوي در درون و يا در حاشيه حاكميت وجود داشت كه مجاهدين را از معادلات سياسي ايران حذف كند. درست است كه ما به سازمان انتقاد زيادي كرديم و از يك سازمان باسابقه انقلابي و منطق ديالكتيكي كه بنيانگذاران آن 6000 ساعت كار استراتژيك و 11000 ساعت كتاب مطالعه كرده بودند و ده‌ها گروه مطالعاتي در يك دوره 16 ساله كار تئوريك و نظري كرده اند انتظار برخورد عاقلانه داشتيم كه به‌دلايل متعدد اين انتظار برآورده نشد ولي از اين طرف هم از حاكميت توقع برخورد بلندنظرانه، مسئولانه، رعايت قانون اساسي، رعايت حقوق شهروندان مي رفت و اين مشكلي است كه  هنوز ما در جمهوري اسلامي با آن درگير هستيم و در آن شرايط مواردي كه مي توان به آن اشاره كرد كه حاكميت بدرستي عمل نكرده است عبارتند از:

1_ نياوردن نماينده اي از سازمان به درون حاكميت: نماينده اي در شوراي  انقلاب، دولت موقت و در نمايندگي مجلس شوراي اسلامي و حتي مشاغلي همچون شهرداري شهرهاي مختلف و….

2_  عدم‌ محاكمه علني و با حضور هيأت منصفه تقي شهرام، كودتاچي سازمان در سال 53 و 54 كه مسبب خيلي از ايجاد عدم اعتمادها، بدبيني ها و… بود.

3_ بيش از اندازه بزرگ كردن قضيه سعادتي.

4_ عدم برخورد با حمله كنندگان به تظاهرات و تجمعات سازمان. به طوري كه در همين نامه ارسالي براي امام ادعا شده است كه حدود 50 نفر از اعضاء و طرفداران آن  ها در دو سال گذشته «به خاك و خون كشيده شده اند.» آيا به اين ادعا نمي بايست رسيدگي مي شد و در يك جو بيطرفانه مقامات امنيتي و قضايي به آن مي پرداختند و اصل ماجرا روشن مي شد.

5_  حمله رسمي و حتي ضبط و توقيف اموال سازمان قبل از اطلاعيه سياسي _ نظامي شماره 25، به عنوان مثال خبري مربوط به «كشف» دو خانه تيمي كه در كيهان 21/3/60 آمده است در اين جا آورده مي شود.  اشياء ذكر شده كه توقيف شده اند هيچكدام،  اشياء ممنوعه نبوده اند.

كيهان 21/3/60 : «دو خانه تيمي مجاهدين خلق در تهران كشف شد، يك وانت نشريات مجاهدين، سه هزار جلد كتاب هاي مجاهدين خلق، مقدار زيادي وسايل كمك هاي اوليه، پوتين هاي سربازي، پريموس، برانكارد، كيسه هاي خواب، فانوس، چراغ قوه، رنگ، سطل هاي رنگي، قلم مو و تقويم هاي اين سازمان كشف شد.»

آيا اطلاعية سياسي ـ نظامي شمارة 25 سازمان عكس‌العمل حمله به خانة ابريشمچي نبود؟

من در اين جا اين اطلاعيه را مي‌خوانم و سپس به نقد آن مي‌پردازم. اين اطلاعيه در تاريخ بيست‌وهشتم خرداد 1360 صادر شده است:

«به دنبال يورش وحشيانة‌ ارتجاع به خانة پدري برادر مجاهد مهدي ابريشم‌چي از اين پس مجاهدين خلق ايران با تمام قوا در قبال اين‌‌گونه تهاجمات مقاومت خواهد نمود. مزدوران ارتجاع سه‌شنبه شب 26 خرداد ماه جاري با حمايت دسته‌‌هاي متعدد اوباش مسلح و چماق‌دار به خانة پدري برادر مجاهد مهدي ابريشم‌چي يورش برده و پس از ضرب و شتم سا كنان آن، بخشي از اموال و كتاب‌هاي موجود در خانه را به غارت بردند. همچنين در همين ايام شاهد دستگيري‌هاي غيرقانوني اعضاي دفتر رياست‌جمهوري هستيم كه بعضاً حتي خبر اسامي افراد دستگيرشده نيز اعلام نمي‌شود. كما اين‌كه نقشه‌هاي وسيعي براي دستگيري كليه شخصيت‌هاي ترقي‌خواه در دست آمادگي است سازمان مجاهدين خلق ايران ضمن اعتراض به اين قبيل اقدامات ضدانقلابي و خلاف شرع و قانون بدين‌وسيله از خلق قهرمان ايران كسب اجازه مي‌كند تا از اين پس به ياري خدا در قبال حفظ جان اعضاي خود به‌ويژه اعضاي كادر مركزي سازمان كه درحقيقت بخشي از مركزيت تمامي خلق و انقلاب محسوب مي‌شود قاطع‌ترين مقاومت انقلابي را از هر طريق معمول دارد. بديهي است برابر اعلامية حاضر از اين پس مسئوليت هر آن‌چه حين مقاومت انقلابي واقع شود تنها و تنها در ذمة مرتجعين انحصارطلب و اوباش چماق‌دار آن‌ها كه قصد آن كرده‌اند تا نقشة به پايان نرسيدة شاه خائن و ساواك منفور او را در قلع‌وقمع مجاهدين به پايان رسانند. از اين جهت برآنيم كه نامبردگان هر كه باشند و در هر لباسي، دقيقاً شايستة سخت‌ترين كيفر و مجازات انقلابي خواهند بود. ضمناً سازمان مجاهدين خلق ايران اين حق را براي خود محفوظ مي‌دارد تا در هر موردي هم كه كيفر في‌المجلس جنايتكاران در حين انجام جرم ضدانقلابي ميسر نباشد به‌زودي و به‌طور مضاعف آمران و عاملان مربوطه را به جزاي خود برساند.»

اين اصل اعلامية آن‌هاست در اول اعلاميه مي‌گويد به اين دليل كه به خانة پدر ابريشم‌چي حمله شده است، ما اين كا را مي‌كنيم. آيا يك سازمان انقلابي استراتژي خودش را بر اين اساس كه به خانة يكي از اعضاي آن حمله شده است طراحي مي‌كند؟  بعد مي‌گويد كه اگر ما مستقيماً و في‌المجلس نتوانيم دفاع كنيم بعداً اين كار را خواهيم كرد. اين نشان‌دهندة اين است كه به دنبال تداوم درگيري بودند.   اين‌كه مسألة اطرافيان بني‌صدر را مطرح مي‌كنند، اين را مي‌رساند كه با بني‌صدر هماهنگ عمل مي‌‌كردند. بني‌صدر هر چه از نظام و امام دورتر مي‌شد سازمان به بني‌صدر نزديك‌تر و با روحانيت تندتر و خشن‌تر مي‌شد. به نظر مي‌رسد حمله به منزل پدر ابريشم‌چي نمي‌تواند دليل موجهي براي اعلام چنين موضعي باشد.  يك سازمان انقلابي اگر يك استراتژي را غلط مي‌بيند حتي اگر مورد تعدي هم واقع مي‌شود بايد اعتراض قانوني و دفاع قانوني بكند نه اين‌كه جنگ مسلحانه راه بيندازد. اين اعلاميه، اعلامية جنگ تمام عيار با جمهوري اسلامي بود و به نظر مي رسد از اين مرحله به بعد سازمان كاملاً در خط برژينسكي قرار گرفته است.

29 خرداد آن سال به خانة دكترشريعتي هم حمله كردند و نگذاشتند مراسم سالگرد شهادت دكتر برگزار شود. آن‌ها كه ديگر مسلح نبودند. چرا اين حمله صورت گرفت؟ آيا آن‌ها را هم زيرمجموعة مجاهدين مي‌دانستند يا اين‌كه حمله‌كنندگان كلاً با هر راديكاليزمي  درگير بودند؟

فكر نمي‌كنم آن‌ها را زيرمجموعة مجاهدين تلقي كرده باشند. مراسم شهادت دكترشريعتي در منزل مسكوني بوده است. گروه هاي فشار به قول شما با هر راديكاليزمي مخالف بودند. مشخصاً تبليغات ضد شريعتي هم شده بود، حتي اگر يادتان باشد آن‌موقع تبليغات ضدطالقاني هم شديد بود. و همان‌طور كه قبلاً هم اشاره كردم اين عملكرد سازمان‌ها و گروه‌هاي موجود در حاكميت و طيف‌هايي از روحانيت از يك طرف و عملكرد سازمان از طرف ديگر،  دو لبة يك قيچي بودند. اشاره كردم كه يك اراده سياسي _ طبقاتي ضد راديكاليسم اسلامي وجود داشت كه مطلق العنان عمل مي كرد و هدفش حذف نيروهاي راديكال و ضدسرمايه داري بود.

فرض كنيم كه با اين درگيري‌ها،‌   ديگر فضايي براي ديالوگ و گفت‌وگو باقي نمانده بود و جبراً فضا آشتي‌ناپذير شده بود.  آيا مي‌توانيم ريشة اين جوسازي و اين فضاسازي را هم به شخص يا جرياني منتسب كنيم؟ هر جبري مي‌تواند ارادة يك سوپرمني باشد؟

اين برمي‌گردد به كينه‌ها و ضديت‌هايي كه قبل از انقلاب و در زندان بعد از ضربة سال 1354 به سازمان،  شكل گرفت. رجوي كه وارث يك سازمان سياسي ـ  انقلابي و توحيدي خيلي قدرتمند بود بايد به‌جاي توهين و تحقير ديگران، سعي مي‌كرد مسائل و بدبيني‌هايي كه نسبت به سازمان وجود داشت، را حلاجي و ديگران را قانع كند. يا حداقل جلوي ضديت و كينه‌مندشدن نسبت به نيروهاي چپ را بگيرد. وقتي با آن كينه‌ها نسبت به هم، از زندان بيرون آمدند بايد منتظر اين اتفاقات هم مي‌بوديم.

جناح‌هايي از حاكميت مشخصاً خود مجاهدين انقلاب اسلامي يك بخشي از اين‌ها بودند. من در اوايل صحبت آقاي بهزاد نبوي را مثال زدم كه من گذشتة ايشان را تأييد مي‌كنم آدم مبارز و دموكراتي بود، در يك جبهه همگام با ماركسيست‌هاي ملي و صادقي مثل مصطفي شعاعيان، مبارزه مي‌كرد ولي بعد از انقلاب، ايشان حتي در يك مصاحبه‌اي كه چند وقت پيش كرده به بني‌صدر انتقاد مي‌كند و يكي از دلايل انتقادش اين است كه بني‌صدر مي‌خواست مسعود رجوي را شهردار تهران كند و ما فوري رفتيم و نگذاشتيم. سؤال من اين است كه موقعي كه شما رجوي را نگذاشتيد شهردار شود، نگذاشتيد نماينده شود يا كانديداي رياست جمهوري شود، چه راهي براي او جهت فعاليت سياسي سالم و دمكراتيك باقي گذاشتيد؟ اين حرف مثل اين است كه كسي را از تمام فعاليت هاي مشروع و رسمي او محروم كنيم. آن وقت هر كار خلاف او را _ كه درنتيجه محروميت اوست _ بهانه قرار دهيم و بگوييم كه «ديديد چه آدم خلافكاري است؟» آيا شما حق داشتيد كه جلوي فعاليت هاي مشروع او را بگيريد؟ از كجا معلوم كه خلافكاري اين آدم نمي تواند نتيجه محروميتي باشد كه شما ايجاد كرده ايد؟ حتي چند سال پيش ايشان يك مصاحبه كرد و راجع به مهندس ميثمي هم گفت لطف‌الله ميثمي همان نظرات رجوي را دارد. در حالي كه همه مي‌دانستند و مي‌دانند كه اين‌گونه نيست. اين موضع‌گيري‌ها از يك آدمي مثل بهزاد نبوي بعيد است. البته من خوشحالم كه الآن اين‌ها مواضع خوبي دارند و در سال‌هاي اخير مجاهدين انقلاب اسلامي و نشرية عصر ما در تحولات دوم خرداد نقش بسيار مثبت و سازنده داشته و بايد از آن‌ها تشكر كرد و امروز هم حملات به آقاي دكترآقاجري و سازمان مجاهدين انقلاب با همان تحليلي انجام مي شود كه در سال 1360 به مجاهدين خلق انجام مي شد. به اين نوشته هاي اميرمحبيان (رسالت 22/4/81) توجه كنيد كه مي گويد: «از چندي پيش نقدهاي به عمل آمده از سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي _ كه اصولاً سازماني ناشفاف است _ موجب شد كه پاره اي از باورهاي ايدئولوژيك آن گروه نظير نوع نگاه اقتصادي _ سوسياليسم تعديل شده _ و نگاه سياسي و عقيدتي آن در مورد اسلام، تشيع و نيز روحانيت آشكار شود.» ولي عجيب اين است كه الآن پس از اين همه ضايعات و لطماتي كه كشور خورده است اين را جزو افتخارات خودشان مي‌دانند كه نگذاشتند رجوي شهردار تهران شود!!

آزار و اذيت‌هايي كه هواداران رجوي مي‌شدند، در شهرستان‌ها در دهان آن‌ها گچ مي‌ريختند و خيلي فجايع ديگر هم بود. بالاخره مسعود رجوي هم يك آدمي كه هم غرور شخصيتي‌ داشت هم غرور تشكيلاتي، نمي‌توانست اين تحقيرها را بپذيرد آيا مبارزة مسلحانه واكنش اين تحقير و غرورشكني بود يا اين‌كه برنامة آن‌ها مستقل از اين واكنش‌ها بود؟

اگر فرعي  و اصلي كنيم در هر دو طرف ماجرا، به نظر من بخش اصلي ماهيت درون آنها است. تحليل سازمان از شرايط و غرور سازماني، اين عامل اصلي بود. عملكرد جناح‌هايي از حاكميت و طيف‌هايي از درون و حاشيه حاكميت هم عامل تشديدكننده بود، و بالعكس در مورد اين طرف هم صادق است. آن مواردي را هم كه شما برشمرديد و بنده هم به آن‌ها اشاره كردم و اين‌كه در سطوح بالاي سياسي اصلاً اين‌ها را به بازي نگرفتند و اجازه ندادند وارد نهادهاي حكومتي شوند همة اين‌ها دست به دست هم داد. حتي در مواردي به امام هم فشار مي آوردند. در سال 1357 كه امام پاريس بود عباس داوري به پاريس آمد و آقاي خميني با او ملاقات كرد. عباس داوري بعد از ملاقات با امام نقل كرده بود كه امام به من گفت «خيلي به  من فشار آورده بودند كه من شما را نپذيرم ولي علي‌رغم همة فشارها من شما را پذيرفتم. شما برويد در ايران كارهاي اسلامي بيشتر بكنيد. روي قرآن بيشتر مطالعه بكنيد. برويد در كارخانه‌ها، در دانشگاه‌ها و مدارس تبليغ اسلام كنيد.» حتي همين حرف‌ها را امام در ارديبهشت 1358 هم به آنان گفته بود. رجوي براي ملاقات با آقاي خميني به قم رفت، به امام فشار مي‌آوردند كه اين‌ها (مجاهدين) مسلمان نيستند ولي امام به لحاظ ديدگاه شرعي خودش به اين‌ها گفت كه اصول دين خودتان را اعلام كنيد تا من شما را بپذيرم و آن‌ها هم در روزنامه‌ها اين كار را كردند. بعد ملاقات انجام شد. حتي همان‌جا هم امام به  اين‌ها تكراركرد كه شما برويد در دانشگاه‌ها  و كارخانجات تبليغ اسلام كنيد. به من خيلي فشار مي‌آورند كه با شما ملاقات نكنم ولي من قبول نكردم. اين جا ضروري است كه از سه نامه كه روحانيون نزديك امام براي امام نوشته اند ذكري بكنم. اين سه نامه ديدگاه روحانيون و تأثير آنها را بر مجموعه شرايط آن موقع نشان مي دهد.

اين نامه‌ها سندهاي رسمي‌اي هستند كه تا حدودي مي توانند ديدگاه روحانيون مورد اعتماد و نزديك به امام را در مورد اختلاف نظر اين روحانيون با بني صدر از يك طرف و نگراني و راه حلي كه آقايان براي اين اختلاف از طرف ديگر، ارايه مي دهند، نشان دهد. من هر سه اين نامه را به عنوان ضميمه اين گفت‌وگو مي‌آورم. بعد تحليل مختصري هم دربارة آنها دارم و قضاوت نهايي را به خواننده وامي‌گذاريم.

در اين نامه ها چند نكته مشهود است كه عبارتند از اين كه، اين آقايان از انحراف انقلاب نگران هستند و تكرار مشروطه را پيش بيني مي‌كنند، آقايان معتقد به اسلام فقاهتي و مطيع ولايت فقيه هستند و بني صدر  به اسلام فقاهتي اعتقادي ندارد و ضمناً امام تحت تأثير تبليغات جريان ليبرالي قاطعيت لازم را در برخورد با اين جريان از خود نشان نمي دهد و احساس مي كنند كه خط حمايت امام از روحانيون فوق الذكر وحزب جمهوري اسلامي _ كه با اجازه و حمايت ايشان تأسيس شده _ كم رنگ شده است. همچنين از امام خواسته اند كه چنانچه  امام حمايت از جريان بني صدر را صلاح مي دانند آقايان ضمن اين كه كاملاً مطيع امام هستند مي توانند به حوزه و كارهاي طلبگي خود برگردند و حكومت را رها كنند.

آنچه از مجموع اين سه نامه مستفاد مي شود اين است كه روحانيون قدرتمند اطراف امام تمايل ضمني خود را به حذف جريان بني صدر و حمايت كامل امام از خود را خواستارند.

موضع حاج احمد آقا خميني به عنوان يكي از نزديكان امام چه بود؟

در اوايل، حاج احمد آقا تا حدودي از مجاهدين حمايت مي‌كرد. آقاي سيدحسين خميني فرزند مرحوم حاج‌آقا مصطفي هم جزو كساني بود كه نسبت به اين‌ها سمپاتي داشت كه در نامه اين آقايان روحاني هم منعكس است.  با همة اين‌ها، مي‌بينيد كه درست يك هفته بعد از ملاقات امام با مركزيت سازمان در ارديبهشت 1358، مسألة سعادتي لو مي‌رود.

شايع است كه رجوي يك سندي از شوراي امنيت ايران كه كشميري هم دبير آن بوده به  دست مي‌آورد كه در شوراي امنيت تصويب شده كه به مجاهدين كار و شغل ندهند تا آن‌ها دست به  اسلحه ببرند و آن‌گاه همة جناح‌ها بر عليه آنان متحد شوند و اين‌ها را نابود كنند.

خوب، از سال 57 تا 59 دو سال گذشته بود. عملكرد دو طرف در زندان (زمان شاه) و پس از انقلاب در بيرون زندان، باعث تشديد بدبيني آنها نسبت به ‌هم شده بود و گروه هاي ضدمجاهد درون حاكميت موفق شده بودند كه نظر امام  هم نسبت به اين‌ها تغيير كند  و مدارك يا رفتارهايي را نشان بدهند. طبيعي است كه چنين چيزي هم ممكن است در يك جناحي بوده باشد كه اين‌ها را حذف بكند و حتي مصوبه بگيرند ولي من شخصاً از اين مصوبه خبري ندارم. ولي اين كه از قبل از انقلاب ارادة قوي در بخشي از جريان‌ها بود كه اين‌ها را حذف كنند، در اين شكي نيست. اراده اي قوي كه اين‌ها را به يك درگيري بكشانند و توجيهي براي حذف آن‌ها داشته باشند. مشخصاً مي‌توان از خود آقاي لاجوردي و دوستان ايشان نام برد كه كينه‌هاي سركوفت‌شده از درون زندان دا‌شتند. اين‌ فشارها باعث مي‌شد تا مجاهدين بيشتر خشن بشوند و تحليل كنند كه راهي جز درگيري نيست. منتها بحث من اين است كه از يك سازمان باسابقه‌اي كه توحيدي مي‌انديشد و چنان بنيانگذاراني داشته، انتظار مي‌رفت كه درست تحليل كنند و در اين دام نيفتند. اگر بخواهيم مقايسه كنيم مگر آقاي خاتمي را نمي‌‌خواستند به همين جريان بكشانند ولي آقاي خاتمي در اين مسير نيفتاد.  حتي اگر اين خبر درست باشد و يك چنين سندي وجود خارجي داشته باشد، روش درست و عقلاني اين بود كه آن را علناً افشا مي‌كردند، نه اين‌كه به دامي كه براي آنان پهن شده بود، مي‌‌افتادند. ولي باز هم تأكيد مي‌كنم كه جرياناتي عزم خود را جزم كرده بودند تا همة نيروهاي چپ (مذهبي و غيرمذهبي) را حذف كنند.

علاوه بر اين نامه ها، مستند ديگري هم داريد؟

كارنامه و خاطرات آقاي هاشمي رفسنجاني درسال 1360 شايد به تحليل اين وقايع كمك كند. مواردي را كه مربوط به حذف بني صدر و برخي جريانات ديگر مي شود را ذكر  مي كنم.

شنبه 8/1/1360:   _ از امام خواستم كه به مسئوليت فرمانده كل قوا توجه بيشتري بفرمايند.

_ احمد آقا مي خواست بفهمد كه بالاخره با آقاي بني صدر چه خواهيم كرد.

يكشنبه 23/1/1360:    _ عصر در جلسه شوراي مركزي حزب جمهوري اسلامي شركت كردم.

از مجموع گزارش ها بدست مي آيد كه امام به خطر ليبرال ها و خط آنها در ارتش توجه كرده اند و به فكر چاره افتاده اند.

چهارشنبه 2/2/1360:  تيمسار افضلي فرمانده نيروي هوايي… صحبت از تجديد سازمان ارتش مي كرد و اهداف انحرافي فرماندهان موجود، منجمله  آقاي بني صدر در تضعيف عامل ايمان.

جمعه 4/2/1360:  الشريف و حاتمي از حزب زحمتكشان از اشتباه در عدم تجويز رياست جمهوري براي روحانيت گفتند كه منجر به رياست جمهوري بني صدر گرديد و فتوكپي نامه اي را ارايه دادند كه قبل از انتخابات رياست جمهوري به امام نوشته بودند و در مورد منع انتخاب روحانيت اعلام خطر كرده بودند،… نامه جالبي است. امروز اعلام خطرشان معنا و مصداق پيدا كرده است.

سه شنبه 8/2/1360: عفت از اين كه باز در گفته هاي امام ستايش از بني صدر بود، ناراحت بود و مي گفت، خانم شهيد مطهري هم ناراحت است.

شنبه 12/2/1360: آقاي مهندس بازرگان آمد و از انحصار طلبي جريان حاكم (حرف غلط هميشگي مخالفان) صحبت داشت و از من مي پرسيد، از ما چه مي خواهيد؟ و من گفتم كارشكني نكنيد، كافي است. سه جلسه طولاني با ايشان صحبت كرده ام،  چيز مهمي بدست نيامده.

سه شنبه 15/2/1360: روز يكشنبه بني صدر در خانه خواهرش دو ساعت با مسعود رجوي ملاقات داشته است. همكاري رييس جمهور با سران گروهي كه درصدد مبارزه مسلحانه با جمهوري اند و تحت تعقيب مقاماتند، عجيب و غيرقابل تحمل است. مخصوصاً كه امام فرموده با آنها درگير شود.

جمعه 18/2/1360: عصر احمد آقا خميني آمد. درباره راه همكاري با آقاي بني صدر صحبت شد. قبل از ملاقات با من، با آقاي بني صدر ملاقات داشته. مي گفت آقاي بني صدر كم كم به خود آمده و دارد آماده همكاري با دولت مي شود.

جمعه 1/3/1360: شب احمد آقا خميني بدون اطلاع قبلي به منزل آمد. صحبت از استعفاي رييس جمهوري داشت.

شنبه 2/3/1360: بعدازظهر، مصاحبه اي با تلويزيون، درباره سازمان مجاهدين خلق داشتم و از علت انحراف آنها _ كه همان التقاط رهبران اولي است _ صحبت كردم.

شنبه 23/3/1360:  براي اين كه در رابطه با آقاي بني صدر، در مسأله رياست جمهوري و طرح عدم كفايت سياسي، نظر امام را بدانم، اول وقت به منزل ايشان رفتم…. امام هم مثل من نظرشان اين بود كه ترجيح دارد، آقاي بني صدر تابع قانون شود و رييس جمهور بماند، اما به ظن قوي ايشان تسليم قانون نخواهد شد…

در پاورقي آمده است: آقاي هاشمي همان روز در مصاحبه با خبرگزاري پارس گفته است «صلاحيت رييس جمهور زير سؤال قرار گرفته است. اگر من بتوانم با تقاضا يا توضيح، مجلس را هم از طرح بحث درباره كفايت سياسي ايشان منصرف كنم، فكر مي كنم مصلحت اين باشد…»

يكشنبه 31/3/1360: _ در تهران 16 نفر كشته و 156 نفر مجروح از حوادث ديروز گزارش شده.

_ عدم كفايت سياسي رييس جمهور، 177 نفر موافق، 1 نفر مخالف، 12 نفر ممتنع

دوشنبه 8/4/1360: «اولين برخورد من پس از فاجعه با ديگران در نخست وزيري بود، در راهروها و سالن ها و تا اتاق ها همه جا به چهره هاي ماتم زده و اندوهناكي برخورد مي كردم كه تا ديشب تحت تأثير تحولات كشور و عزل بني صدر و سركوبي ليبرال ها، سخت شاداب و بانشاط بودند.»

سه شنبه 10/4/1360:  مهندس سحابي آمد و درباره تغيير موضع نهضت آزادي و از تمايل آقايان دكتر سحابي و مهندس بازرگان به مجلس صحبت كرد. قرار شد امنيت و احترامشان را تأمين كنم و آنها فردا به مجلس بيايند و قهر را بشكنند.

پنجشنبه 11/4/1360: گفته شد كه تعداد شهدا دو سه نفر بيشتر از هفتاد و دو نفر است، ولي قرار شد به خاطر اعتبار و ارزش عدد هفتاد و دو و شباهت آن با شهداي كربلا و جا افتادن آن، عوض نشود.

سه شنبه 16/4/1360: آقاي محمدي گرگاني، نماينده گرگان آمد. از اهانت مردم خط امام گرگان نسبت به خويش گله مند بود و چاره جويي مي كرد. از فشاري كه روي مجاهدين خلق وارد مي شود، نگران بود و اظهار مي داشت، تروريسم را وسيع تر مي كند و نابود نمي شوند، ولي راه و چاره اي ارايه نداد.

يكشنبه 21/4/1360: … عواقب اين وضع را خدا به خير بگرداند. چه خوب بود، چنين وضعي پيش نمي آمد، ولي آنها آوردند.

سه شنبه 30/4/1360: آقايان دكتر سحابي، مهندس بازرگان و دكتر سامي آمدند… از اين كه در جلسه فاتحه خانم آقاي شريعتي به آنها از طرف حزب الله اهانت شده شكايت داشتند و از من مي خواستند كه حزب الله را از اين  اعمال منع كنم و من گفتم اين حركات حزب الله، عكس العمل طغيان نيروهاي دوست شما است.

سه شنبه 6/5/1360: وصيتنامه محمدرضا سعادتي، عضو كادر مركزي مجاهدين خلق _ كه در زندان اعلام شده _ مطرح شد، سازمان را محكوم كرده، قرار شد پخش شود. وصيتنامه جالبي است و ممكن است براي دادگاه انقلاب، خوب تمام نشود.

چهارشنبه 14/5/1360: دكتر آيت پس از انقلاب به عنوان نايب رييس مجلس خبرگان، نقش مؤثري در تصويب مواد مربوط به ولايت فقيه ايفا كرد. شهيد آيت همچنين در افشاگري عليه بني صدر بسيار فعال بود. [نواري كه پخش شد.]

پنجشنبه 15/5/1360:  ظهر، جمعي از دوستان آمدند و راجع به گروه گرايي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي صحبت كردند. من سعي كردم آنها را از كارهاي اختلاف انگيز، بازدارم.

دوشنبه 16/6/1360:  كيانوري و  عمويي از دبيران حزب توده، به عنوان يك ملاقات فوري و ضروري آمدند و كارشان سعايت عليه آقاي بهزاد نبوي بود. حزب توده، تصميم گرفته ايشان را بدنام كند و يك گزارشي جعلي (به ظن قوي) آورده بودند. سياست تفرقه اندازي دارند، بايد فكري كرد.

يكشنبه 22/6/1360: آقاي مهندس بهزاد نبوي، اين روزها مورد هجوم شايعه پردازان و تفرقه اندازها شده و حتي متهم به دست داشتن در انفجار نخست وزيري مي شود و حزب توده در اين شايعه پردازي ها دست دارد… معلوم است كه ضدانقلاب براي ايجاد تفرقه بين حزب جمهوري و مجاهدين انقلاب اسلامي و ايجاد سوءتفاهم، دست به اين شيطنت ها مي زند.

سه شنبه 31/6/1360: آقاي رضا زواره اي آمد و گزارشي از پرونده انفجار نخست وزيري داد معتقد بود كه بازپرس ضعيف عمل كرده و احتمال اين را كه توطئه گر اصلي از سازمان سيا باشد، قوي مي دانست.

_ آقاي مهدوي گفتند، نهضت آزادي مايل است از نامزدي ايشان حمايت كنند. صلاح ندانستيم.

شنبه 4/7/1360:  ناهار را در منزل آقاي موسوي اردبيلي با حضور آقايان مهدوي كني، خامنه اي و احمدآقا بوديم. آقاي مهدوي كني پيشنهاد داشت به كلي اعدام ها قطع شود و با محاربان ملايمت كنيم كه تصويب نشد.

جمعه 10/7/1360: خطبه اي در توضيح نظام كيفري اسلام و مخصوصاً اجراي حدود و به خصوص حد محارب، ايراد كردم.

چهارشنبه 15/7/1360: مهندس بازرگان اولين سخنران قبل از دستور بود. در قسمتي از اظهاراتش ضمن اظهار تأسف از شهيد شدن پاسداران و شخصيت ها بدست تروريست ها، از اعدام ها و سخت گيري هاي دادگاه هاي انقلاب هم انتقاد داشت و آمريكايي بودن ترويست ها را مردود دانست. اظهارات ايشان، مورد  اعتراض شديد جمعي از نمايندگان قرار گرفت. مجلس را متشنج و ترك كردند و به ايشان اعتراض نمودند. كسي از ايشان دفاع نكرد. دوستانش هم وحشت كرده بودند. ظهر جمعيتي از بازاريان كه جريان مجلس را از راديو شنيده بودند، به عنوان اعتراض به اظهارات آقاي بازرگان، مقابل مجلس آمدند و شعارهاي تندي عليه ايشان، ليبرال ها، بني صدر، آمريكا و منافقان مي دادند و همان جا نماز خواندند. … دادستان انقلاب، تصميم به بازداشت آقاي بازرگان گرفته بود، مانع شدم.

در پاورقي آمده است مهندس مهدي بازرگان در قسمتي از اين سخنراني گفت:

«… با كمال تأسف و با توسل به درگاه ذوالجلال، بايد اقرار كنيم كه آتش هولناك در كشور عزيزمان شعله كشيده، خرمن امت و دولت و دين را مورد تهديد قرار داده، كمتر كسي است كه درصدد خاموش كردن آن برآيد. بعضي مي كوشند، آتش را افروخته تر ساخته بر خرمن طرف مقابل بيندازند، همه بلعيده مي شوند. حوزه هاي علميه از گل هاي سرسبد خود خالي مي شود كه «اذامات العالم ثلم في الاسلام، ثلمه لا يَسدها شيئ» برادران ارزنده و غيرقابل جبراني از مسئولين دولتي و لشگري و از سپاه و كميته به شهادت مي رسند، به همراه جان‌ها اثاث و دارايي ها از بيت المال و از ملت به هدر مي رود، افرادي بي گناه در معابر و منازل كشته و معلول مي شوند و همچنين نونهالان دختر و پسر  و كسان وابسته و هوادار يا بركنار كه در درگيري هاي خياباني و دادگاه هاي انقلابي، قرباني التقاط، انحراف و يا انتقال مي گردند. نونهالاني كه هر چه باشد، جگرگوشه گان و پرورش يافتگان اميد اين مملكت بوده، عاشق وار يا ديوانه وار، فداكار يا گناهكار در طاس لغزنده اي افتاده اند. در حالي كه هر طرف گروه مقابل را منافق يا مرتجع و ضداسلام و عامل امپرياليسم مي خواند، نه روحانيون ارجمند و مكتبي هاي غيرتمندمان از آمريكا وارد شده اند و نه جوانان جانباز  در خانواده هاي آمريكايي زاييده و بزرگ گشته اند كه بتوان مزدورشان خواند. پس چرا اينان ريختن خون يكديگر را مباح و بلكه واجب مي شمارند؟  مصيبت بارتر از همه و حاصل خشونت ها و بي رحمي ها، افزوده شدن ناراضي ها و انتقام خواهان و برگشت كنندگان از انقلاب و دين است و حيثيت و حقانيت اسلام كه در دنيا لكه دار مي شود.»

ده روز بعد از اين سخنراني، مهندس بازرگان در نامه ا ي به روزنامه كيهان، ماجراي راهپيمايي مردم را چنين شرح داد: «هنوز از كرسي خطابه پايين نيامده، سيم هاي روابط عمومي مجلس به كميته اصناف بازار اتصال پيدا كرد و دو وانت جمعيت با پارچه هاي تعارف و تمنا براي تظاهرات «طبيعي مردمي» به راه افتاد. تلويزيون نماز سر چهارراه و راه بندان را كه با نطق هاي آتشين و شعارهاي عليه افراد «ضدقرآن و ضددين» به طرفه العين درست شده بود، پخش كرد.»

پس از چاپ اين مطلب در روزنامه كيهان، روابط عمومي مجلس شوراي اسلامي، ادعاي مذكور را تكذيب كرد.

پنجشنبه 16/7/1360: بعد از جلسه آقاي محمودي، نماينده گلپايگان آمد و از مزاحمت هاي ارگان‌هاي انقلاب، عليه ايشان در گلپايگان شكايت داشت.  جزو طرفداران آيت الله گلپايگاني است و مي گويند، چرا با بعضي از ليبرال هاي مجلس دوستي دارد، ولي خود ايشان اين اتهام را رد مي كند.

_ تروريسم از نفس افتاده. با آقاي اسدالله لاجوردي مفصلاً صحبت كردم، خودشان را موفق مي دانند و منافقان را رو به شكست و اضمحلال.

يكشنبه 19/7/1360: امروز طومارهاي پنجاه متري در سالن مجلس آورده اند كه مردم به دنبال سخنان آ قاي بازرگان، خواستار اخراج ليبرال ها از مجلس شده اند و اين ها خيلي ناراحتند و از من گله دارند كه چرا كاملاً از آنها حمايت نمي كنم. آقاي محمدي گرگاني هم، ضمن اظهار ناراحتي از وضع خودش و فشار حزب اللهي هاي گرگان، پيام دكتر پيمان را آورد كه مي خواهد نشريه «امت» را به خاطر فشار حزب الله، تعطيل كند و مي خواهد مرا ببيند. كارمان با اين آقايان مشكل شده، دوستان و همرزمان دوران مبارزه اند و خود را ذيحق مي دانند، من هم تحت تأثير عواطف هستم و از طرفي در اين جريان‌هاي اخير، بد عمل كردند و اوج آن، كه كار را مشكل تر  كرده، وضع روابطشان با ضدانقلاب محارب است…

شنبه 25/7/1360: درباره نهضت آزادي و توقعات آنها هم صحبت كردم. امام نظرشان اين است كه در مجلس بمانند، ولي روزنامه نمي خواهند، تحت فشار قرار نگيرند.

دوشنبه 27/7/1360:  جلسه اي با حضور آقايان محمد يزدي و رباني املشي و سپس جلسه مشورتي با مسئولان سپاه، دولت و شوراي قضايي داشتيم كه درباره برخورد ضدانقلاب و زنداني ها و اعدام ها بحث شد. گزارش دادند كه ضدانقلاب ضربه كاري خورده و حدود 85درصد از نيروهاي تروريستي، بازداشت و بخشي هم مجازات شده اند و تصميم گرفته شد كه اعدام ها كم باشد و تابع حركت تروريستي باشد.

سه شنبه 28/7/1360: آقاي مرتضي فهيم كرماني آمد و از وضع زندان اوين گفت. از شلوغي و بي نظمي و بعضي از خشونت هاي بي جا ناراحت بود و چاره جويي مي كرد.

پنجشنبه 30/7/1360: مهندس سحابي، محمد مهدي جعفري و خانم اعظم طالقاني آمدند و از اين كه ديروز در فرودگاه به آنها اهانت شده و اتومبيلشان را توقيف كرده اند، شكايت داشتند و تهديد به استعفا كردند و گفتند در چنين شرايطي، نمي توانند خوب كار بكنند.

چهارشنبه 6/8/1360:.. خبر دادند كه از طرف دادستاني انقلاب به خانه آقاي لاهوتي ريخته اند و خانه را تفتيش مي كنند. به آقاي لاجوردي گفتم با توجه به سوابق و مبارزات آقاي لاهوتي بي حرمتي نشود. گفت، دنبال مدارك وحيد لاهوتي هستند. اول شب اطلاع دادند كه آقاي لاهوتي را به زندان برده اند و احمدآقا هم تماس گرفت و ناراحت بود. قرار شد بگوييم ايشان را آزاد كنند. آقاي لاجوردي پيدا نشد، به آقاي موسوي تبريزي، دادستان كل انقلاب گفتم و قرار شد فوراً آزاد كنند.احمدآقا گفت امام هم از شنيدن خبر ناراحت شده اند.

پنجشنبه 7/8/1360: آقاي لاهوتي از دنيا رفته اند. آقاي لاجوردي، دادستان انقلاب تهران گفت: آقاي لاهوتي اتهامي نداشته اند، براي توضيح مدارك مربوط به وحيد آمده بودند، كه به محض ورود به زندان دچار سكته قلبي شده و معالجات بي اثر مانده است.

… درباره كيفيت دفن آقاي لاهوتي، مشورت هايي شد. قرار شد روابط عمومي مجلس اعلان كند. دادستاني مي خواست بدون اطلاع به قبرستان ببرد، موافقت نكردم.

ساعت سه و نيم بعدازظهر، تشييع جنازه آقاي لاهوتي را اعلام كرده بودم. سعيد و فاطي در مجلس بودند. گفتند دادستاني ساعت 3 بعدازظهر، قبل از آمدن مشايعين، جنازه را حركت داده، به لاجوردي اعتراض كردم، گفت كميته خودسري كرده است.

جمعه 8/8/1360: مسأله فوت آقاي لاهوتي در داخل خانواده مسأله مهم ما بود. احمدآقا به منزل آمد و از طرف امام ابراز تأسف كرد.

شنبه 9/8/1360: قرار شد فاتحه اي براي مرحوم لاهوتي بگيريم. چون خانواده ايشان به خاطر نارضايتي شديد از جريان، حاضر نشد، اعلان فاتحه كند…

سه شنبه 12/8/1360:  مهندس هاشم صباغيان آمد و براي نجات دوستانشان از حملات حزب اللهي ها، كمك مي خواست و به فكر چاره اي بود، براي آمدن مهندس بازرگان و دكتر سحابي به مجلس كه چند روزي است نمي آيند. مهندس سحابي آمد همين حرف ها را داشت.

چهارشنبه 13/8/1360: احمدآقا خميني، ساعت ده صبح آمد و پرونده آقاي لاهوتي را كه از دادستاني براي اطلاع دادن به امام گرفته بود، آورد و ليستي از اشيايي كه در بازرسي منزل آقاي لاهوتي، برده بودند و گفت در مورد ايشان بهتر بود، با ظرافت عمل شود، به خاطر خدمات ايشان در دوران مبارزه.

پنجشنبه 14/8/1360: ملاقاتي طولاني با اعضاي هيأت هاي مؤتلفه قديم كه اكثراً عضو حزب جمهوري اسلامي هستند، داشتم. درباره اقتصاد و امنيت مطالبي داشتند و گفتند آقاي مهدوي كني، اخيراً دستور داده كميته ها، بدون امضاي ايشان، احكام دادستاني انقلاب را اجرا نكنند.

جمعه 15/8/1360: حميد و فائزه آمدند و شب را پيش من ماندند، مقداري آنها را تسليت دادم و ارشاد كردم، غيرمستقيم گله داشتند كه چرا من با صراحت نگفتم كه آقاي لاهوتي در زندان سكته كرده و فوت شده است.

يكشنبه 17/8/1360: سپس جلسه با آقايان خامنه اي، موسوي اردبيلي و لاجوردي داشتيم، درباره وضع زندآنها و دادگاه ها و… تصميماتي اتخاد شد.

دوشنبه 18/8/1360: بعدازظهر در مجلس، مصاحبه اي تلويزيوني با خبرنگاران انگليسي داشتم. بيشتر انگشت روي نقاط ضعف _ به نظر خودشان _ مي گذاشتند، زنداني ها، اعدام ها و…  من هم خونسرد، جواب توضيحي مي دادم.

پنجشنبه 28/8/1360: از دادستاني انقلاب، درباره آقاي مانيان پرسيدم. معلوم شد ايشان را بازداشت كرده اند. از جبهه ملي است.

پنجشنبه 12/9/1360: آقاي مرتضي الويري هم آمد و از اعترافات يكي از متهمان منافقين درباره همكاري بعضي از ليبرال هاي مجلس با منافقين گفت.

سه شنبه 24/9/1360: آقاي سيدرضا زواره اي آمد و از اين كه دو برادرش بازداشت شده اند، نگران بود و اتهام را ناروا مي داند.

پنجشنبه 17/10/ 1360: آقاي مرتضي الويري آمد و مطالبي درباره ارتباط بعضي از نمايندگان با منافقان داد، در حد كمك مالي.

پنجشنبه 24/10/1360: امام، مسأله شايعه اخبار مربوط به شكنجه زندانيان را مطرح كردند. آقاي فهيم و اعضاي بازرسي مواردي را ذكر كردند. امام از آقاي لاجوردي توضيح خواستند. ايشان گفت: تعزير مي كنيم و تعزير با اجازه حكام شرع است و توضيح داده شد به خاطر وسعت عمل تروريستي و شلوغي زندان‌ها و عدم امكانات كافي ، بروز چنان وضعي اجتناب ناپذير بوده، ولي ديگر از اين به بعد، قابل اجتناب است. قرار شد ديگر مراعات شود.

پنجشنبه 1/11/1360: آقاي اسماعيل معزي نماينده ملاير كه پسرش جزء منافقان بوده و اعدام شده، تعرضاً از مجلس استعفا داده بود. ديروز در هيأت رييسه، قرار شد استعفاي ايشان را مطرح كنيم. ممكن است با كمك به نجات پسر ديگرش كه از منافقان است و در درگيري مجروح شده، و در بيمارستان است، ايشان را در مجلس نگه داريم. امروز استعفايشان را خواندم؛ تا پانزده روز، وقت پس گرفتن دارد.

سه شنبه 4/12/1360:  بعد از نماز مغرب، هيأت مؤتلفه آمدند. نگران بودند در تعقيب فرمان امام، عده اي خطرناك آزاد شوند.

يكشنبه 9/12/1360: ظهر در دفترم مقدار زيادي از وقتم صرف مراجعه اقليت مجلس شد كه معمولاً دچار مشكلاتند. (پاورقي از همان منبع: اقليت مجلس دور اول، مهندس بازرگان و همفكران ايشان بودند. اين افراد در ديدگاه هاي خود اختلافات متعددي با خط امام داشتند. يكي از مسائل اختلافي «بحث ولايت فقيه» بود. نمايندگان اين فراكسيون اقليت مجلس از سوي خط امام به سازشكاري، وابستگي به امپرياليسم آمريكا و عدم حمايت از جنگ متهم مي شدند.  اين افراد در حال و هواي انقلابي سال هاي نخست انقلاب اسلامي مشكلات زيادي داشتند. ازجمله در ورود و خروج به مجلس، برخورد ارگان‌هاي متعدد انقلابي و…)

آيا رفتارهاي خشني كه در زندان با اعضاء و طرفداران مجاهدين شد در تشديد كينه هاي طرفين از يك طرف و در ايجاد مشكلات بعدي براي جمهوري اسلامي از طرف ديگر مؤثر نبود؟

چرا و خيلي هم شديد. يكي از پيامدهاي آن محكوميت ايران در كميسيون حقوق بشر سازمان ملل متحد براي سالهاي متمادي است. قضاوت در مورد برخورد با زندانيان و گستردگي امر بازداشت شدگان احتياج به مدارك مستند دارد كه چون در اين زمينه از طرف مقامات رسمي هنوز مداركي به حد كافي منتشر نشده كار قضاوت را مشكل كرده و از طرف ديگر استناد به كتبي كه از طرف زندانيان سابق دادگاه هاي انقلاب در خارج كشور منتشر شده به لحاظ حقوقي مشكلاتي دارد. ولي دو سند كه توسط دو شخصيت مورد وثوق، انتشاريافته مي تواند تا حدودي ما را به قضيه نزديك كند. يكي خاطرات آقاي هاشمي رفسنجاني در سال هاي 60 و 61 است و ديگري خاطرات آيت‌الله منتظري كه در سايت اينترنتي ايشان آمده است. چون اين دو سند منتشر شده اند و تا به حال هم در نقض آنها مدركي بيان نشده است مي توانند مورد استناد قرار گيرند.

آخرين سؤال اين كه چگونه رهبري سازمان مي تواند نيروهايش را با اين همه تناقض و تحليل هاي غلط در اين 23 سال همچنان حفظ كند و يا نيروي جديد جذب كند؟

جواب اين سؤال مشروح و مفصل است. ولي به طور خلاصه مي توان موارد زير را گفت:

1_ مجموعه عملكرد دادگاه انقلاب در سال هاي بعد از 1360

2_ مجموعه عدم موفقيت هاي جمهوري اسلامي در موارد اقتصادي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي

3_ نبوغ و استعداد رجوي و تشكيلاتش در پيروزي هاي تاكتيكي كه من يك مورد آن را كه مربوط به عمليات فروغ جاويدان (مرصاد) است در ضميمه اين بحث مي آورم.*

 در يك جمله عملكرد رجوي را در اين 27 سالي كه رهبري سازمان را به عهده دارد چگونه ارزيابي مي كنيد؟

پيروزي‌هاي مقطعي در بعضي تاكتيك ها، شكست مطلق در استراتژي.

*روز جمعه 31/4/67 مسعود رجوي در مقابل ارتش آزاديبخش كه بر اثر فراخوان عمومي از سراسر عراق و خارج از عراق در اردوگاه اشرف متمركز شده بودند به منظور تشويق آنها در حمله به ايران چنين گفته است : «… كاري بزرگ در پيش داريم، مگر نگفته بوديم اول مهران [اشاره به عمليات چلچراغ] بعداً تهران… ديگر وقت آن رسيده كه به ايران برويم.  … اين عمليات بايد در عرض 2 تا 3 روز انجام شود… خميني مهلت بسيج نيرو پيدا نخواهد كرد. … اگر الآن اقدام نكنيم فرصت از دست خواهد رفت زيرا بعد از اين كه بين ايران و عراق صلح شود ما در اين جا قفل مي شويم و ديگر نمي توانيم كاري انجام دهيم و از لحاظ سياسي تبديل به فسيل مي شويم.  … در طول 8 سال جنگ، عراق ادعاي گرفتن تهران را نكرده است، اما ما مي خواهيم برويم تهران را بگيريم.  … از پايگاه نوژه ترس نداشته باشيد هر سه ساعت به سه ساعت دستور مي دهيم هواپيماهاي عراقي آن جا را بمباران كنند.

از پايگاه تبريز ترس نداشته باشيد آن جا را نيز با هواپيما  هر سه ساعت به سه ساعت مورد هدف قرار مي دهيم.  … علاوه بر آن ضدهوايي و موشك سام 7 نيز داريم.  … براي ثبت در تاريخ مي خواهم هر كس مخالف است دست خود را بلند كند. آيا ما ديوانه نيستيم كه مي خواهيم چنين كاري كنيم، آيا به نظر شما شدني است يا احمقانه نيست؟ اگر كسي مخالفتي دارد بيايد صحبت كند و كسي هم حق ندارد با او مخالفت كند.

در اين هنگام زني پشت ميكروفن مي رود و مي‌گويد: من مخالف نيستم.اما اين كه مي گوييد مردم با ما هستند من فكر نمي كنم چنين باشد. من و شوهرم چند شب پيش از خارج آمديم و خود من چهارماه است كه از ايران آمده ا م. مردمي كه من ديده ام با آنچه شما مي گوييد تفاوت دارند. فكر نمي كنم آنها به ما كمك كنند… خيلي ها در ايران هستند كه حتي راديو مجاهد نيز گوش نمي دهند و از مجاهدين هم به طوركلي بي خبرند و شما چطور انتظار داريد در تهران يك چنين كساني بلند شوند و از ما حمايت كنند…

رجوي در پاسخ مي‌گويد: درست مي گويي و درست صحبت كردي ولي من الآن تو را قانع مي كنم. اين نظر تو به چهارماه پيش برمي گردد و الآن ايران خيلي فرق كرده است و از آن گذشته تا شهري را آزاد نكنيم مردم با ما نخواهند بود. … البته اگر ما در اين عمليات شكست هم بخوريم تأثيرش  آن قدر هست كه باعث برپايي قيام بزودي توسط مردم مي شود زيرا رژيم وضعيتي ندارد كه تا عيد دوام بياورد.»

شمس حائري در «گزارشي مستند از روابط دروني فرقه رجوي، هلند، 1371»، برخورد رجوي را با اعتراضات نيروي سازمان كه به علت شكست در فروغ جاويدان (مرصاد) مطرح شده است را چنين گزارش مي دهد:

رجوي: «عمليات فروغ بيمه نامه ما بود، اين كه نتوانستيد پيروز شويد، دليل آن اين بود كه شما مستعد و لايق پيروزي نبوديد، زيرا تفكر شما ماترياليستي و تعادل قوايي بود. پس يك انقلاب ديگر لازم است، تا بچه ها چند مدار بالا بيايند و لايق پيروزي شوند.

در مورد شهدا حرفي نزنيد، اين فتنه ذهن بيمار شماست، شهدا به شما مربوط نيست. در حيطه صلاحيت هيچ كس نيست. آنها پيمان خود را با ما (مسعود و مريم) بسته اند، ما هم خيلي دلمان بيشتر از شما مي سوزد. ارزش عمليات فقط به تعداد شهدا نيست، بايد ديد چه پيشرفت هايي حاصل شده و چه تضادهايي حل شده است.»

 

 

ضميمه‌ها:

وصيتنامه سيدمحمدرضا سعادتي نقل از روزنامه  اطلاعات 7/6/60

متن وصيتنامه اينجانب سيدمحمدرضا سعادتي به مادر مجاهد، مادر رضايي هاي شهيد

بسم الله الرحمن الرحيم رب ادخلني مدخل صدق واخرجني مخرج صدق و اجعل لي من لدنك سلطاناً نصيرا

مادر والاي مجاهد! فرزند مجاهد تو در آخرين لحظات حياتش حرف هاي دروني اش را از طريق تو مي خواهد به خواهران و برادران مجاهدش برساند. آرزو مي كنم كه با اين عمل در پيشگاه خدا و خلق سرافكنده نباشم.

روي سخن من به سوي خواهران و برادران مجاهدي است كه با آرمان‌هاي والاي توحيدي  آرزوهاي پرشكوهي را دارند، بخصوص روي سخن من با كساني است كه اكنون مسؤؤليت رهبري سازمان را بر دوش مي كشند و در مركزيت آن نشسته اند. برادران! من در شرايطي به سوي مرگ گام برمي دارم كه نتوانستم مواضع جديد سازمان را درك كنم و نسبت به آن اقناع نشدم. من شايد از پيش چنين خطري را احساس كرده بودم ولي اكنون در اين آخرين لحظات خطر را بسيار جدي و ملموس مي بينم. من به هيچ وجه نتوانستم خود را قانع كنم كه چنين خطري را ناگفته گذارم و از اين نظر خود را مسوؤل احساس مي كنم. برادران من هم خودم را در اتخاذ مواضع جديد مسئول مي دانم. هر چند كه در زندان و به دور از تمامي بحث ها و تصميم گيري ها بودم ليكن من به عنوان يك عضوي كه قدرت درك و تشخيص سياسي، استراتژيك داشت و مي توانست حداقل اظهارنظر كند، در رابطه با سازمان حضور و وجود داشتم.

برادران! ما با مواضع جديد مرزهاي سياسي _ استراتژيك خودمان را با تمايلات بورژوازي و خرده بورژوازي مرفه از يك طرف و مواضع اپورتونيسم چپ از طرف ديگر كاملاً مخدوش كرده ايم، همان مرزهايي كه ضامن حفظ و بقاي سازماني در ابعاد توحيدي اش بود، حتماً مي گوييد كه من در زندان بودم و از كم و كيف مسائل جامعه اطلاعي ندارم اين درست است ولي قبول كنيد كه مسا يل جامعه آن قدر پوشيده نيست و من هم آن قدر بيگانه نبوده ام، برادران من بارها و بارها در رابطه با مواضع جديد سازمان گريستم و هم اينك هم در وضع شديدترين تأثرات عاطفي اين مطالب را مي نويسم.

برادران! ما چه جبهه اي را گشوده ايم و قدم در چه صحنه اي گذاشته ايم؟ چه شد كه آن همه تحمل و شكيبايي انقلابي خود را از دست داديم، همان شكيبايي كه با آن ويژگي خاص توحيدي را در اين مرحله مي‌داد. برادران! ما در دامي كه امپرياليست ها برايمان چيده بودند گرفتار شديم. ما گام در صحنه‌اي گذاشته‌ايم كه در آن صحنة تقابل هيچ كدام از طرفين دعوا از آن پيروز بيرون نخواهند آمد, بلكه اين امپرياليست ها و مزدوران داخلي آنها هستند كه كركس وار بر بالاي صحنه پرواز مي كنند و  انتظار روزي را مي كشند تا فرود آيند و با به راه انداختن حمام خون (از نوع اندونزي) ديكتاتوري وحشتنناكي را حاكم گردانند و هزاران نفر را از طرفين  به جوخه اعدام بسپارند. برادران ما به سهم خود در گشودن اين صحنه كه زمينه هاي رواني تحقق چنين كودتايي را فراهم مي كند مسئوليم. شايد مطرح كنيد كه اين ما نبوديم كه اين صحنه را گشوديم بلكه بر ما تحميل گشت. ولي برادران، ما هم به عنوان يك طرف اين دعوا مي توانيم و مي توانستيم از زير بار اين تحميل خارج شويم كما اين كه تاكنون چنين بود. برادران عزيز! گاه لازم است كه حتي از حقوق اساسي خود در رابطه با منافع تمامي خلق صرف نظر نمود، علي (ع) شير ميدان جنگ از حق خود 25 سال صرف نظر نمود و شمشير نكشيد، با توجه به اين كه مي دانست كه اگر بيرون مي آمد و فرياد حق طلبانه سر مي داد، صدها و هزاران جوان سلحشور و جنگجوي عرب به دور او حلقه مي زدند.

برادران! حتماً عنوان مي كنيد كه از درون سيستم حاكم بالاخره امثال سادات ها در آينده بيرون خواهد آمد، ولي چه دليلي دارد كه امروز ما در مقابل ناصر موضع گيري كنيم. آيا وظيفه انقلابي حكم نمي كند كه ناصر را تقويت نمود؟ برادران! ما دفاع از ليبرال ها را در عمل مطلق كرديم و بالاخره درنهايت در اين دام افتاديم.

برادران! من هر چه كه اين جبهه و قطب بندي را جستجو كردم براي آن عمق طبقاتي نيافتم. براي آن نتوانستم مرز بين خلق و امپرياليسم را ترسيم كنم. برادران! در ويتنام، در كامبوج، در الجزاير، در كوبا و… و در نيكاراگوئه نيروهاي انقلابي با اتكاء به تمامي خلق در يك طرف قرار داشتند و امپرياليست‌ها، سرمايه‌داران وابسته، فئوداليسم و اشراف، و مزدوران داخلي در طرف ديگر واقع شده بودند، ولي برادران! ما در اين صحنه چه قطب‌بندي را در روبه روي خود داريم؟ و با چه منطقي خود را راضي كنيم. من هر چه فكر كردم نتوانستم خودم را راضي كنم كه عمق اين صحنه نبرد بين خلق و امپرياليسم را نشان مي دهد. من در عمق صحنه دست هاي پليد و آتش افروز جهانخواران و مزدوران داخلي آنها را مي بينم كه از آغاز پيروزي انقلاب كبير 22 بهمن سعي در رو در رو قرار دادن نيروها به ويژه سازمان مجاهدين با حاكميت بود.

برادران عزيزم! من شما را به فكر و انديشه كامل توصيه مي كنم، من هيچ آرزو ندارم كه مرگم عاملي جهت رشد خشونت ها گردد، بلكه در اين آرزويم كه حال كه حياتم در ايجاد فضايي صلح آميز و محبت گونه نقش نداشته است مرگم بتواند روح وحدت و صلح را در جامعه گسترش دهد، يعني همان روحي كه دشمنان ما يعني امپرياليست ها سخت از آن وحشت دارند.

برادران! ما به حساب كدام نيروي اجتماعي پا بدين صحنه گذاشته ايم، مطمئن باشيد كه كارگران و دهقانان به هيچ وجه از هيچ كدام از طرفين دعوا حمايت فعال مادي و معنوي نخواهند كرد و اساساً از صحنه سياسي جامعه دور شده و موضع منفعل خواهند گرفت، همان چيزي را كه لاشخورها در انتظار آنند.

برادران! شما از ديكتاتوري و خفقان وحشت داريد، كدام ديكتاتوري؟ برادران! ديكتاتوري يا مي بايد بر بنيادهاي فئودالي استوار باشد كه در ايران چنين بنيادهايي وجود ندارد و يا بر اقتصاد كمپرادوري كه اين هم موجوديتي در سيستم حاكم ندارد. حتماً ديكتاتوري از نوع سرمايه داري دولتي مانند مصر و عراق و … را نام مي بريد،  برادران! ما مي توانيم در كنار سرمايه داري دولتي بر عليه امپرياليست ها باشيم، گو  اين كه در اين مسأله كه نظام اقتصادي حاكم به سوي سرمايه داري دولتي مي رود هنوز حرف هست. برادران! فراموش نشود كه ايران همواره در يك صدساله اخير كانون تحولات انقلابي در منطقه خاورميانه بوده، ايران مهد تشيع سرخ است و از يك فرهنگ انقلابي قوي برخوردار است، از طرف ديگر برادران! شرايط و اوضاع و احوال بين المللي اجازه شكل گيري چنان استبدادي را كه عمدتاً بورژوازي آن را تبليغ مي كند و ترس و و حشت از آن را دامن مي زند، نخواهد داد.

من فكر مي كنم كه ما هنوز اسير در چنگ مسائلي هستيم كه در زندان با آن رو به رو بوديم و از سر گذرانديم. ما به طور خود به خودي به رشد خصومت‌ها و كينه‌هاي شكل گرفته در داخل زندان كمك كرديم و درنهايت حتي تا مرز يك قطب بندي  پيش برديم، در صورتي كه شرايط كنوني مبين شرايط بعد از انقلاب، بنياداً با شرايط زندان تفاوت داشت. برادران! بورژوازي از يك طرف و اپورتونيسم چپ از طرف ديگر چنان جو تبليغاتي را فراهم كردند كه ما را به دنبال خودشان كشاندند. به طوري كه ما مجبور شديم كه از خود در مقابل اپورتونيسم چپ دفاع كنيم كه ما «ماهي گير» نيستيم و «انقلابي» هستيم. ما موضع قاطعي در قبال اپورتونيسم چپ نگرفتيم. ما در قبال ماجراجويي هاي آنها پاسخ قاطع نداديم. برادران من فكر مي كنم كه خط اصولي و صحيح دفاع و تقويت مواضع ضدامپرياليستي رژيم حاكم است و مقابله و تضعيف آن در اين مواضع اپورتونيسم چپ است. ما از ابتدا چنين اصولي را تبليغ مي‌كرديم و نيروها را دعوت مي‌كرديم كه دست از چپ‌روي و ماجراجويي بردارند و مواضع ضدامپرياليستي رژيم حاكم را تقويت كنند و حتي در گنبد توصيه مي كنيم كه تمامي دفاتر خود را تعطيل كنند ولي خودمان به طور خودبخودي و تحت تأثير جو فشار تبليغاتي حاصل از بورژوازي و خرده‌بورژوازي مرفه از يك طرف و اپورتونيسم چپ از طرف ديگر، اين اصول را ناديده گرفتيم. برادران! خصايل ضدامپرياليستي را كه ما از براي رژيم ترسيم مي كرديم از آن جناح ليبرال ما نبود، چرا كه خود بهتر مي دانستيم كه ليبرال ها هيچ توان درك امپرياليسم و خطر آن را ندارند. اين خصايل را ما در جناح ديگر جستجو مي كرديم و برادران! خيلي صريح بگويم من اين خصايل را هنوز مشاهده مي كنم و آن را به شدت قابل تقويت مي بينم. برادران عزيزم! ما احتياج به يك تجديدنظر اساسي در خط مشي‌مان داريم. ما با نيرويي كه در سطح جامعه در اختيار داريم، مي توانيم با چرخشي اصولي و تاريخي فضاي تيره و دشمن شاد كن ميهنمان را دگرگون كنيم و آن را به محيطي سرشار از تلاش، سازندگي و محبت تبديل نماييم.برادران! تاريخ در مورد ما قضاوت خواهد كرد، مباد كه فرداي تاريخ ما سهمي از مسوؤليت شكست ها را بر دوش بكشيم.

عزيزان! ما يك بار دچار غرور سازماني شده ايم و نتيجه تلخ آن را نيز چشيده ايم، مبادا كه دوباره ما دچار همان غرور سازماني شده باشيم. من فكر مي كنم كه اين غرور فعلاً وجود دارد، برادران! فكر كنيم، به سرنوشت خلق، به سرنوشت انقلاب و به سرنوشت مكتبمان اسلام، مبادا كه اين غرور ما را به دام خود كشانده است.

برادران من! از قبول شكست و پذيرش خطا و اشتباه نبايد هراسيد، برادران! به جاي اين كه به منافع كوتاه مدت سياسي انديشيد، بايد تاريخي انديشيد و يا بهتر بگويم بايد تفكري توحيدي داشت، هيچ مهم نيست كه ما در حركت هاي سياسي مان شكست و عقب نشيني را بپذيريم، در مقابل توده ها غرور هيچ معني و مفهومي ندارد، بايد خلوص داشت. برادران! من فكر مي كنم كه ما فريب اين حمايت هاي صوري و لفظي قشري از جامعه را خورده ايم. حمايتي كه قبل از اين كه عمق انقلابي و توحيدي داشته باشد، عكس العمل عاطفي ناشي از گرايشات غيرانقلابي و طبقاتي قشر حمايت كننده است. برادران! مرا مي بخشيد كه چنين بي پروا مي گويم، شايد بگوييد كه «سيد» بالاخره با اين وصيتش به ما ضربه زد. ممكن است كه اين وصيت باعث شود تا از نظر سياسي شما حداقل مورد سؤال واقع شويد ولي من با ايمان و اعتقاد و به حقانيت جهان بيني توحيدي و پيروزي نهايي آن حساب تمامي اين مسائل را هم كرده ام و از نظر من هيچ مهم نيست كه در ظاهر اين وصيت نامه به سازمان ضربه سياسي بزند، ولي من اين ضربه را هشداردهنده مي دانم و آرزو دارم كه برادران عزيزم را به ويژه برادراني كه در مركزيت سازمان قرار گرفته اند به فكر وادارد.

برادران! من مي توانستم قبل از صدور حكم اعدام با عنوان كردن نقطه نظراتم به طور رسمي خود را از مرگ برهانم ولي من مرگ را انتخاب كردم تا مبادا فكر شود كه اين نقطه نظرات براي تمايلات شرك آلود ترس از مرگ است.

من مرگ را با اشتياق پذيرفتم و شايد چند ساعتي به آن نمانده است كه من خودم را شهيد در مسير توطئه هاي امپرياليست ها مي دانم و من هيچ فردي را در اين مورد مسئول نمي دانم و انتقام خون من جز از جهانخواران و مزدوران داخلي آنها پس گرفتني نيست. باز در اين جا تكرار مي كنم به هيچ وجه آرزو ندارم كه مرگ من عاملي در جهت رشد و گسترش خشونت ها گردد، بلكه آرزوي قلبي من اين است كه اين مرگ دريچه ها را به سوي وحدت و الفت بگشايد.

برادران عزيزم! در پايان اين وصيت مجبورم نظرم را خيلي صريح و روشن در مورد امام خميني مطرح كنم. برادران! امام خميني در شرايط كنوني تاريخ ميهن عزيزمان مظهر خشم توده هاي محروم ايران و حتي منطقه عليه غارتگري ها و جنايات جهانخواران است، برادرانم! چرا اين خشم را تقويت نكنيم و چهره خندان امام خميني را براي خود و براي توده ها طلب نكنيم. برادران! امپرياليست‌ها و مزدوران داخلي آنها به شدت از اين خشم انقلابي وحشت دارند. بورژوازي در داخل و ساير نيروهايي كه براي امپرياليست سفره پهن مي كنند تلاش مي كنند تا اين مظهر را از بين ببرند و يا ضعيف كنند. برادران! ما نبايد بمانند ليبرال ها برخورد كنيم. فرق است بين يك سازمان انقلابي و مردمي با نيروهاي ليبرال، نبايد دچار همان غرور و عواطفي بشويم كه تمايلات ليبرالي در داخل جامعه تبليغ مي كند.

برادران مجاهدم! من در اين آخرين لحظات شما را به فكر و صبر توصيه مي كنم به فكري عميق، تاريخي و توحيدي، صبري عميق، تاريخي و توحيدي.

سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبي الدار.

با درود به تمامي شهداي به خون خفته خلق و با درود به خلق قهرمانمان.

زنده باد اسلام _ مرگ بر امپرياليست ها زندان اوين _ ساعت 10/6 بعدازظهر يكشنبه 4/5/1360_ سيدمحمدرضا سعادتي _ امضاء

 

نامه جمعي از روحانيون به آيت الله خميني نقل از خاطرات آقاي هاشمي سال 1360

بسم الله الرحمن الرحيم _ محضر مقدس رهبر و استاد عظيم الشأن امام خميني دام ظله الظليل

چه خوب بود ضرورتي براي نوشتن اين مطالب در اين شرايط نبود، اما مع الاسف پس از بحث و بررسي، تذكر ندادن را گناه تشخيص داديم و تذكر دادن را وظيفه و لذا برخلاف ميل و احساس و به حكم عقل  و مسئوليت، موارد زير را به اختصار به نظر شريف مي رسانيم:

1_ با تحليل منطقي و تجربه مي دانستيم و مي دانيم، پذيرفتن مسئوليت هاي بزرگ (مخصوصاً اجرايي) در چنين شرايطي، خواهي نخواهي سقوط اعتبار انسان را به همراه دارد و در مقابل، انزواگزيدن و گاهي انتقاد و اظهارنظر كردن، آسايش و اعتبار مي آورد و انسان را خالي از هوا و دلسوز جلوه مي دهد.

2_ به امر شما و با تشخيص و احساس وظيفه، پيش از ورود شما به ايران و پس از تشريف فرمايي تان، خطيرترين مسئوليت ها را پذيرفتيم و با اتكاء به اعتماد عميقي كه از جانب شما احساس مي كرديم تا امروز با پشتكار و تصميم خلل ناپذير ادامه داديم و هنوز هم به همان امر و تكليف و اعتماد تكيه داريم.

3_ پيش از پيروزي و بعد از آن و امروز معتقد بوديم و هستيم كه نظام اسلامي در ايران بدون پشتوانه اي از تشكيلات مذهبي _ سياسي تضمين دوام ندارد و به همين جهت با مشورت با جنابعالي و جلب موافقت و گرفتن وعده حمايت غيرمستقيم از شما، با همه گرفتاري ها از همان روزهاي اول پيروزي، مسؤؤليت تأسيس «حزب جمهوري اسلامي»  را به عهده گرفتيم و در ماه هاي اول موفقيت هاي چشمگيري به دست  آورديم.

4_ دشمنان و مخالفان به عمق و عظمت اقدام پي بردند و براي تضعيف حزب و رهبران حزب دست به كار شدند. غرب و شرق در خارج و راستي  و چپي ها و بعضي از خودماني ها در داخل، عملاً در اين خصوص هماهنگ گرديدند؛ كار را با ترور اشخاص و شخصيت ها شروع كردند و هنوز هم كشتن ها و پخش شايعات و رواج دادن اتهامات ادامه دارد.

5_ تبليغات گمراه كننده آنها موقعي كارگر شد كه بعضي از نزديكان و منتسبان به بيت جنابعالي با آنان هم صدا شدند. گرچه تأييدات گاه بي گاه شما و روابط رسمي ما با حضرتعالي از اثر اين اقدامات مي كاست و در مقابل سكوت ما به خاطر مراعات مصلحت انقلاب و نداشتن فرصت بررسي و دفاع هم از عوامل جرأت و پيشرفت آنان  بوده و هست.

6_ موفقيت «حزب جمهوري اسلامي» در انتخابات مجلس خبرگان و تدوين قانون اساسي كه اميد غيرمذهبي ها را به كلي از بين برد، از عوامل تشديد مبارزات مخالفان ما است.

7_ حذف «حزب جمهوري اسلامي» از جريانات انتخابات رياست جمهوري كه با مقدمات حساب شده اي پيش آمد، مخالفان را جري و اميدوار كرد و تلاش ها را مضاعف كردند.

خيلي بعيد است كه انتشار نامه آقاي ميرزاعلي آقا تهراني كه در آن ما را متهم به قدرت طلبي از طرق نامشروع و خيانت و به طور مبهم به همكاري با آمريكا  و اميرانتظام مي كرد و در ظرف يك هفته در سراسر كشور، حتي روستاها و خارج كشور پخش گرديد، بي ارتباط با جريانات قبل و بعد و همراه حذف حزب از انتخابات باشد.

8_ چند روزي كه كسالت جنابعالي اعلام نشده بود، نامه ها و تلگراف هايي از طرف افراد و گروه ها در جرايد خطاب به شما منتشر شد كه از شما تقاضا داشتند، نظرتان را نسبت به اظهارات آقاي تهراني بيان فرماييد و شما بي خبر از تقاضاي مردم بوديد و مردم بي اطلاع از بيماري شما و سكوت شما را دليل بر رضايت مي گرفتند و تبليغ مي كردند و ما نه مي توانستيم خبر بيماري جنابعالي را به مردم بدهيم و نه روا مي دانستيم كه به طرف مقابل مثل ايشان حمله كنيم و حتي همان مختصر جوابمان به اندازه انكار تهمت، بر روحمان سنگيني مي كرد، زيرا دشمنان مي خنديدند و تحريك مي كردند و مردم خون دل مي خوردند و مأيوس مي شدند.

9_ پخش شايعاتي حاكي از خشم امام نسبت به حزب جمهوري اسلامي و به ما در چنين شرايطي اوج گرفت و هيچ چيز نبود كه بتواند كذب شايعات را ثابت كند و بلكه اظهارات برادر و نوه و داماد و افرادي ديگر از نزديكان شما محيط را براي پذيرش شايعات آماده تر كرد.

10_ در تمام مدت غيبت صغراي شما، حتي يك خبر از رسانه هاي جمعي پخش نشد كه نشان ارتباط و علاقه شما به ما باشد و حتي از ذكر نام ما پنج نفر در خبر آمدن شوراي انقلاب به قم براي انتقال شما به تهران كه مسئوليت آن را به عهده گرفته بوديم، جلوگيري شد و در مقابل به كرات اخبار و صحنه هايي حاكي از ارتباط رقباي حزب [جمهوري اسلامي] با شما پخش گرديد. حتي در چنين شرايطي كه مردم به خاطر بيماري شما سخت تأثيرپذير بودند، شايعه سازان، ما را از عوامل كسالت شما معرفي مي كردند و ما غير از سكوت اقدامي نداشتيم.

11_ دستور جنابعالي درخصوص حمايت از رييس جمهور منتخب كه كاملاً به جا و لازم بود و ما خود بدان معتقد و پاي بنديم، و مورد سوءاستفاده در جهت پيشبرد اهداف خاصي قرار گرفت و مي گيرد و ما  در شرايطي نبوده و نيستيم كه بتوانيم جلوسوءاستفاده را بگيريم، زيرا هرگونه اظهار و عمل مستقلي براي جلوگيري از انحراف به  عنوان كارشكني و تخلف از دستور امام و قدرت طلبي معرفي مي شود و متأسفانه اين خطر به طوري جدي وجود دارد كه انتخابات مجلس شوراي ملي، تحت تأثير همين جو ناسالم منجر به انتخاب شدن افرادي كه تسليم رييس جمهورند بشود و از داشتن مجلسي مستقل و حافظ اسلام در مقابل انحراف احتمالي مجريان، محروم گرديم.

12_ طرح «كنگره وحدت» براي انتخابات كه تبليغات يك جانبه، آن را مصداقي براي اجراي دستور امام در مورد همكاري با رييس جمهور، ادعا مي كند و حمايت بي پرده و صريح برادر و بعضي از منسوبان بيت شما از آن، اين ادعا را تقويت مي نمايد، وسيله اي براي به مجلس رفتن افرادي خواهد شد كه به عاقبت آن خوشبين نمي توان بود و مخصوصاً با توجه به اين كه رييس جمهور بارها گفته است كه اگر مجلس با من هماهنگ نباشد، ايران منفجر خواهد شد و يا من كنار مي روم كه مي خواهند مجلس تابع ايشان باشد و نه ايشان تابع مجلس.

13_ در شرايطي اين چنين كه هرگونه تلاش ما براي جلوگيري از انحراف در محتواي اسلامي انقلاب، اتهام قدرت طلبي به همراه دارد (چيزي كه با همه وجود از آن تنفر داريم) چگونه مي توان انتظار داشت كه ما در جهت حفظ راه انقلاب نقش خودمان را ايفا نماييم.

14_  از اين كه تحت تأثير عوامل خارج از اراده و خواست خود مسئوليت كمتري به عهده داشته باشيم، ممكن است ناخرسند نباشيم، ولي از اين كه انقلاب اسلامي به اين آساني و سادگي برخي از مسائل (هر چند ناچيز) تضمين محتواي اسلامي خود را از دست بدهد، نمي توانيم نگران و ناراحت نشويم.

15_ اي كاش افرادي كه اثر قابل توجه در برانگيختن اين جريانات داشته و دارند، بتوانند مسئوليت عظيمي را كه تا به امروز بر دوش ما بوده، به عهده بگيرند و يا لااقل ما مطمئن شويم كه خود جنابعالي به صلاحيت آنان ايمان داريد و به عواقب آن خوشبين هستيد كه تشخيص و درك شما _ كه صحت  آن را آزموده ايم _ مي تواند براي ما، مايه آرامش باشد.

16_ خلاصه: علايم تكرار تاريخ مشروطه به چشم مي خورد. متجددهاي شرق زده و غرب زده علي رغم تضادهاي خودشان با هم در بيرون راندن اسلام از انقلاب همدست شده اند (نمونه جلسه اي كه از مذهبي هاي چپ گرا و محافظه كاران غرب گرا يا ملي گرا براي همكاري در مقابله با حزب جمهوري اسلامي در انتخابات اخير تشكيل شده بود).

احتمال اين كه روال موجود مانع تشكيل مجلس شوراي اسلامي احتمالي گردد كه جنابعالي بدان دل بسته ايد و اميدواريد بتواند نارسايي ها و كمبودهاي رييس جمهور را جبران كند، قابل توجه و تكليف آور است.

ما به اميد اين كه رهبري هاي پيامبرگونه آن امام عزيز و عظيم، بتواند نگراني هاي ما را از آينده مرتفع كند، در اين موقع _ كه اگر خيلي سرنوشت ساز نبود، مزاحتمان نمي شديم _ بخشي از گفتني ها را به عرضتان رسانديم و بقيه را به زماني موكول مي كنيم كه جنابعالي آماده شنيدن باشيد.

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته

محمد حسيني بهشتي _ عبدالكريم موسوي [اردبيلي] _ سيدعلي خامنه اي _ محمدجواد باهنر _ اكبر هاشمي _

 28/11/1358

نامه آقاي هاشمي رفسنجاني به آيت الله خميني، نقل از خاطرات سال 1360
بسم الله الرحمن الرحيم _ امام و رهبر و مرجع تقليد عزيز و معظم

به نظر مي رسد در ملاقات هاي معمولي، به خاطر كارهاي زياد و خستگي جنابعالي، فرصت كافي براي طرح و بحث مطالبي اساسي كه داريم به دست نمي آيد، ناچار چيزهايي كه تذكرش را وظيفه تشخيص مي دهم تحت عنوان: «النصيحه لائمه المؤمنين» در اين نامه بنويسم؛ خواهش مي كنم توجه فرماييد و در ملاقات بعدي جواب لطف كنيد:

1_ يك سال پيش، پس از انتخابات رياست جمهوري نامه اي به خدمتتان نوشتيم كه نسخه اي از آن، ضميمه اين نامه است. شما در بيمارستان قلب بستري بوديد و ملاحظه حال شما مانع تقديم نامه گرديد، خواهش دارم، اول آن نامه را ملاحظه نماييد و سپس اين يكي را.

2_ احساس مي كنم كه روابط و ملاقات هاي ما با جنابعالي، صورت تشريفاتي به خود مي گيرد و محدوديت هايي در طرح و بحث مطالب _ من جمله خوف از اين كه جنابعالي موضع گيري سياسي و رقابت تلقي كنيد _ به وجود آمده و من خائفم كه اين حالت خسارت با ر باشد.

3_ تبليغات متمركز مخالفان _ كه از مقام رسمي و تريبون هاي رسمي در رُل مخالف و اقليت سخن مي گويند _ و نصايح كلي و عام جنابعالي و سكوت و ملاحظات ما كه علل موضع گيري ها را روشن نكرده ايم، وضعي به وجود آورده كه خيلي ها خيال مي كنند ما و طرف ما بر سر قدرت اختلاف داريم و دو طرف را متساوياً مقصر يا قاصر يا… مي دانند. ما براي حفظ آرامش نمي توانيم مطالب واقعي خودمان را بگوييم و جنابعالي هم صلاح ندانسته ايد كه مردم را از ابهام و تحير درآوريد.

خود شما مي دانيد كه موضع نسبتاً سخت مكتبي امروز ما، دنباله نظرات قاطع شما از اول انقلاب تا به امروز است، بعد از پيروزي معمولاً ما مسامحه هايي در اين گونه  موارد داشتيم و جنابعالي مخالف بوديد، اما نظرات شما را با تعديل هايي اجرا مي كرديم؛ شما اجازه ورود افراد تارك الصلوه يا متظاهر به فسق را در كارهاي مهم نمي داديد، شما روزنامه آيندگان و… تحريم مي كرديد شما از حضور زنان بي حجاب در ادارات مانع بوديد، شما از وجود موسيقي و زن بي حجاب در راديو تلويزيون جلوگيري مي كرديد؟ همين ها موارد  اختلاف ما با آنها  است. آيا رواست كه به خاطر اجراي نظرات جنابعالي ما درگير باشيم و متهم و جنابعالي در مقابل اين ها موضع بي طرف بگيريد؟ آيا بي خط بودن و آسايش طلبي را مي پسنديد؟ البته اگر مصلحت مي دانيد  كه مقام رهبري در همين موضع باشد و سربازان خير و شر جريانات را تحمل كنند، ما از جان و دل حاضر به پذيرش اين مصلحت هستيم، ولي لااقل به خود ما بگوييد. آيا رواست كه هم گروه دوستان ما به اضافه اكثريت مدرسين و فضلاء قم و ائمه جمعه و جماعات و… در يك طرف اختلاف و شخص آقاي بني صدر در يك طرف و جنابعالي موضع ناصح بي طرف داشته باشيد؟ مردم چه فكر خواهند كرد؟ و بعدآً تاريخ چگونه قضاوت مي كند؟

4_ ما جايز نمي دانيم كه ميدان را براي حريف خالي بگذاريم و مثل بعضي از همراهان سابق، قيافه بي طرف بگيريم و به اصطلاح جنت مكان و بي آزار و زاهد جلوه كنيم، به خاطر حفاظت از خط اسلامي انقلاب در صحنه مي مانيم و از مشكلات، مخالفت ها و تهمت ها نمي هراسيم و به صلاحيت رهبري جنابعالي ايمان داريم، ولي تحمل ابهام در نظر رهبر برايمان مشكل است. مگر اين كه بفرماييد، همين ابهام صلاح است. احتمال اين كه اين ابهام در رابطه با خطوط سياسي و فكري جاري و خطي كه در ارتش تعقيب مي شود، آثار نامطلوبي در تاريخ انقلابمان بگذارد، وادارم كرد به عنوان وظيفه روي اين مطالب، صراحت و تأكيد داشته باشم و اميدوارم مثل هميشه اين جسارت را ببخشيد.

5_ قبل از انتخابات رياست جمهوري، به شما عرض كرديم كه بينش آقاي بني صدر مخالف بينش اسلام فقاهتي است كه ما براي اجراي آن تلاش مي كنيم و اكنون هم بر همان نظر هستيم و شما فرموديد رياست جمهوري مقام سياسي است و كاري دستش نيست؛ امروز ملاحظه مي فرماييد كه چگونه در كار كابينه و… مي تواند كارشكني كند و چگونه با استفاده از مقام، مجلس و دولت و نهادهاي انقلابي را تضيف مي كنند و ما فقط مي توانيم دفاع كنيم؛ چون تضعيف متقابل را با گفتن نواقص رييس جمهور صلاح نمي دانيم و همان دفاع هم مشاجره تلقي مي شود و به حق مورد مخالفت جنابعالي قرار مي گيرد و آتش بس مي دهيد و خودتان هم دفاع لازم را نمي فرماييد كه: اختلاف دو بينش است كه يك طرف مصداق اسلامش غضنفرپور و سلامتيان و سعيد سنجابي و طرف ديگر رجايي و گنابادي و منافي و موسوي و… مي باشند.

6_ درخصوص جنگ و فرماندهي ارتش، مطالب و احتمالات زيادي داريم. فرماندهي به خاطر ناهماهنگي و وحشت از نيروهاي خالص اسلامي، مايل است نيروهاي غيراسلامي را در ارتش حاكم كند _ كه منافع مشترك پيدا كرده اند_ و نيروهاي خالص ديني را يا منزوي و يا  منفصل نمايد. خلبان شيرودي كه سمبل ايمان و شجاعت و تلاش است، در پادگان ابوذر به من مي گفت كه امروز ايمان مي جنگد نه تخصص و مي خواهند دست مؤمنان را كوتاه كنند، ايشان همراه و همرزم خلبان شهيد كشوري و خلبان شهيد آشوري است. وحشت داشت و به من گفت پيامش را به شما بگويم و ضبط هم شده؛ احتمال اين كه مديران جنگ به علل سياسي طالب طولاني شدن جنگ باشند، وجود دارد و اين احتمال تكليف آور است. احتمالاً آقاي بني صدر به منظور تضعيف دولت و شايد _ بعضي ها هم باشند _ براي اجراي منويات آمريكا و… مخصوصاً كمبود مهمات و اسلحه قابل توجه است. در اين مورد لازم است، جنابعالي سريعاً فكري بفرماييد و بهتر است در يك جلسه طولاني و محرمانه با دوستان مورد اعتماد ارتشي نظير صياد شيرازي، نامجو، سليمي، شيرودي و… با حضور ماها در خدمتتان بحث و تصميم گيري شود.

7_ ما «حزب جمهوري اسلامي» را با مشورت با شخص جنابعالي و گرفتن قول مساعدت و تأييد غيرمستقيم _ من شخصاً  در مدرسه علوي با شما در اين باره مذاكره كردم _ تأسيس كرديم و با توجه به اين كه قانون اساسي، تعدد احزاب را پذيرفته فكر مي كنيم يك حزب اسلامي قوي براي تداوم انقلاب و حكومت اسلامي ضرورت دارد و جنابعالي هم روزهاي اول در تهران و قم مكرراً تأييد فرموديد _ ممكن است فعلاً فراموش كرده باشيد _ و اكنون اعتبار حزب از نفوذ شما تغذيه مي شود _ غيرمستقيم _ ولي رنگ حمايت از روزهاي اول كمتر شده. ميل داريم لااقل در جلسات خصوصي نظر صريحي بفرماييد. اگر مايليد ما حزب را كنار بگذاريم، ما را قانع كنيد و اگر لازم مي دانيد كه حزب بماند بايد جور ديگري عمل بشود و اگر همين گونه كه عمل مي فرماييد، مصلحت است ما را قانع كنيد تا ما هم دوستان حزبي را قانع كنيم.

8_ اينجانب كه جنابعالي را مثل جانم دوست د ارم و روي زمين كسي را صالح تر از شما سراغ ندارم، گاهي به ذهنم خطور مي كند كه تبليغات و ادعاهاي ديگران شما را تحت تأثير قرار داده و قاطعيت و صراحت لازم را _ كه از ويژگي هاي شما در هدايت انقلاب بوده _ در موارد فوق الذكر ضعيف تر از گذشته نشان مي دهيد، بسياري از مردم هم متحيرند كه چرا امامِ قاطع و صريح در اين مسائل سرنوشت ساز صراحت ندارند. خداي نخواسته اگر روزي شما نباشيد و اين تحير بماند، چه خواهد شد؟ واقعاً و حقاً ما انتظار داريم در مقام رهبري و مرجع تقليد اگر تعديلي در شيوه حركت ما لازم مي دانيد صراحتاً امر بفرماييد كه مطيعيم؛ ما انتظار نداريم كه نصايح ذووجوهي از رسانه هاي جمعي بشنويم، احضار كنيد و امر بفرماييد.

9_ آخرين مطلب _ كه در ترتيب مطالب جايش اين جاي نامه نيست _ اين كه ما پس از پيروزي آقاي بني صدر براي اين كه ايشان خيالش از جانب ما راحت باشد، ايشان را به رياست شوراي انقلاب برگزيديم و به جنابعالي پيشنهاد نيابت فرماندهي كل قواي ايشان را داديم كه سريعاً تصميم بگيرند و كار كنند، اما ايشان به اين ها هم قانع نشد و مرتباً كمبودها را متوجه ما مي كرد و مي گفت: «من  مي خواهم كار كنم ولي نمي گذارند» در مركز قدرت بود و ديگران را مقصر معرفي مي كرد و امروز هم مي بينيد نقش اقليت مخالف را. پس چه بايد كرد؟ با سپاس و معذرت.

اكبر هاشمي

25/11/1359

نامه آقاي بهشتي به آيت الله خميني، نقل از كيهان 6/4/1380

بسم الله الرحمن الرحيم _ تهران، جمعه 22/12/1359_ استاد و رهبر بزرگوار _ السلام عليكم و رحمت الله و بركاته

سنگيني وظيفه فرزندتان را بر آن داشت كه اين نامه را به حضورتان بنويسد و حقايقي را به عرضتان برساند.

دوگانگي موجود ميان مديران كشور بيش از آن كه جنبه شخصي داشته باشد، به اختلاف دو بينش مربوط مي شود. يك بينش معتقد و ملتزم به فقاهت و اجتهاد، اجتهادي كه در عين زنده بودن و پويا بودن، بايد سخت ملتزم به وحي و تعبد در برابر كتاب و سنت باشد. بينش ديگر در پي انديشه ها و برداشت هاي بينابين، كه نه به كلي از وحي بريده است و نه آن چنان كه بايد و شايد در برابر آن متعبد و پاي بند و گفته ها و نوشته ها و كرده ها بر اين موضوع بينابين گواه.

بينش اول در برابر بيگانگان و هجوم تبليغاتي و سياسي  و اقتصادي و نظامي آنها سخت به توكل بر خدا و اعتماد به نفس و تكيه بر توان امت اسلامي و پرهيز از گرفتارشدن در دام داوري ها يا دلسوزي هاي بيگانگان معتقد و ملتزم. بينش ديگر، هر چند دلش همين را مي خواهد و زبانش همين را مي گويد و قلمش همين را مي نويسد، اما چون همه مختصات لازم براي پيمودن اين راه دشوار را ندارد در عمل لرزان و لغزان.

بينش اول به نظام و شيوه براي زندگي امت معتقد است كه در عين گشودن راه به سوي همه نوع پيشرفت و ترقي، مانع حل شدن مسلمآنها در دستاوردهاي شرق يا غرب باشد و آنان ر ا بر فرهنگ و نظام ارزشي اصيل و مستقل اسلام استوار دارد. بينش ديگر با حفظ نام اسلام و بخشي از ارزش هاي آن، جامعه را به راهي مي كشاند كه خود به خود درها را به روي ارزش هاي بيگانه از اسلام و بلكه ضداسلام مي گشايد.

بينش اول روي شرايطي در گزينش مسئولان تكيه مي كند كه جامعه را به سوي امامت متقين و گسترش اين امامت بر همه سطوح راه مي برد. بينش ديگر بيشتر روي شرايطي تكيه مي كند كه خود به خود راه را براي نفوذ بي مبالات ها يا كم مبالات ها در همه سطوح مديريت امت اسلامي و حاكم شدن آنها بر سرنوشت انقلاب هموار مي سازد.

شايد براي شما شنيدن اين خبر تلخ و دشوار باشد كه بسياري از كسان كه در طول سال هاي اخير در راه حاكم شدن اسلام اصيل بر جامعه ما كوشيده و رنج ها برده اند و در طول اين سا ل ها به مقتضاي طبيعت و ماهيت نظام اداري رژيم شاهي، در همه سازمان‌هاي لشكري و كشوري همواره در اقليت بوده و زير فشار اكثريت غرب گرا يا شرق گراي حاكم بر اين سازمان‌ها به سر برده اند، هم اكنون در جمهوري اسلامي هم كه امام در رأس آن است و تني چند از فرزندان امام نيز بخشي از مسئوليت ها را برعهده دارند و مردم عزيز ما نيز در صحنه ها حضور دارند، دوباره تحت فشار همان‌ها قرار گرفته اند. ولي اين بار زير حمايت همه جانبه رييس جمهور و فرمانده نيروهاي مسلح. باكمال تأثر و تأسف، اين اقليت مؤمن،كه اگر حمايتش كنند، مي رود  كه اكثريت شود، امروز ذلت و خذلان مؤمنان را در جمهوري اسلامي با پوست وگوشت و استخوان لمس مي كنند كه با چماق ارتجاع، مي كوبندشان و با كارشكني هاي رنگارنگ سد راه حركت اسلامي و اصلاحي آنها مي شوند، با استظهار به ستون پنجم دشمن كه در همه اين سازمان‌ها جا خوش كرده اند و با اطمينان به حمايت گروهي از مسئولان امروز و ديروز.

برادران گفتند كه نوارهاي مربوط به سخنان آقاي بني صدر در اصفهان را خدمتتان داده اند كه دانش آموزان و كارمندان را به مقاومت در برابر اقدامات دولت [رجايي] كه با نظرات شخصي رييس جمهور منطبق نيست، تشويق مي كند. نوارهاي مربوط به ارتباط مستقيم برخي از كارگردانان اعتصاب اخير شركت واحد اتوبوسراني تهران و حومه با دفتر رييس جمهور و آقاي زنجاني، دستيار رييس جمهور نيز در اختيار مسئولان قضايي است.

با كمال تأسف نواقص موجود در انجمن هاي اسلامي و برخي از اعضاي آنها و نفوذ عناصر ناخالص در اين  انجمن ها و نهادها را  به وسيله اي براي سركوبي كل اين انجمن ها و نهادها و خارج كردن آنها از صحنه قرار داده اند تا همين چند قدم كوتاه نيز كه در راه حاكميت اسلام بر سازمان‌هاي لشكري و كشوري جلو رفته ايم، خنثي شود.

امروز در بيشتر دستگاه هاي نظامي و انتظامي و مؤسسات و سازمان‌هاي ديگر، جريان‌هايي مي گذرد كه عناصر متدين و دل سوخته را بسيار افسرده كرده و مي كند. اين ها احساس مي كنند به جرم اين كه در راه حاكم شدن اسلام تلاش كرده و با مخالفان حاكميت اسلام بر ارتش و شهرباني و ژاندارمري و نهادهاي ديگر دولتي درگيري و ستيز داشته اند، امروز در جمهوري اسلامي با حمايت رييس جمهور و همفكران ايشان در جبهه ملي و نهضت آزادي و با همدستي خلقي ها همه جا سركوب مي شوند و مي رود كه به سرنوشت مؤمنان در جنگ اصحاب اخدود دچار گردند. و مانقموا منهم الا ان يؤمنوا بالله العزيز الحميد.

امام عزيز، به خدا سوگند كه تحمل اين وضع براي اين فرزندتان بسي دشوار است كه چهره افسرده اين ها را ببينم و نداي ياللمسلمين آنها را بشنوم و تنها پاسخ اين باشد كه صبر كنيد، من هم صبر مي كنم، وفي العين قذي و في الحق شَجي.

اين روزها مكرر با خود مي انديشم كه اي كاش زير بار اين مسئوليت سنگين كه با تأكيد بر عهده ام نهاديد نبودم، تا مي توانستم به كمك آنها لااقل فريادي برآورم، زيرا فرياد از يك طبقه زيبنده است اما از يك مسئول انتظار اقدام ميرود نه فرياد و اگر اقدام كنم با اين شائبه جگرسوز روبرو مي شوم كه دفاع از مظلومان نيست، جنگ قدرت است ميان سران، از روي هواها، با استفاده از حمايت هاي مكرر شما اينك همه نهادها كوبيده مي شوند، مجلس، دولت، دستگاه قضايي و نهادهاي انقلاب و هر چند در كوبيدن اين ها موفق نشده اند، ولي نه خطرشان را مي توان نايده گرفت، نه ضررشان، كه همه را از خدمت گسترده تر به مردم محروم و ايثارگرمان بازمي دارند.

آقاي رييس جمهور در كارنامه شان كه پريروز به صورت سرمقاله در روزنامه شان منتشر شده، رسماً دستگاه قضايي را به ايجاد يك بلواي جديد در جامعه تهديد مي كند كه اگر دستگاه قضايي بخواهد ايشان را با كساني كه در حوادث روز چهاردهم اسفندماه دانشگاه تهران زخمي و مصدوم شده و در دادسراي تهران از ايشان شكايت كرده اند از نظر رسيدگي قضايي در دو كفه مساوي بگذارد، از رياست جمهوري كناره گيري خواهند كرد. آيا ايشان خواهان آن نوع دستگاه قضايي هستند كه اگر كسي از رييس جمهور شكايت كرد با دو طرف شكايت يكسان رفتار نكند؟ لازم است به اطلاع حضرتعالي برسانم كه طبق سندي كه به مقامات قضايي داده شده و مربوط به دستور كار مراسم 14 اسفند است صريحاً گفته شده است كه اگر درگيري پيش آيد، مأموران انتظامي موظفند افرادي را كه دستگير مي كنند به گارد رياست جمهوري تحويل بدهند.

ما در ديدار روز دوشنبه يازدهم اسفند در منزل آقاي موسوي اردبيلي آن قدر با محبت و گرمي با ايشان برخورد كرديم و در حل مشكل وزيران دارايي و بازرگاني جلو رفتيم كه اميد داشتيم بر تفاهم ها افزوده شده است و هرگز باور نمي كرديم كه آقاي بني صدر سه روز بعد از اين ديدار چنين رفتاري از خود نشان خواهند داد.

امام بزرگوار! به حكم وظيفه عمومي النصيحه لائمه المسلمين، عرض مي‌كنم:

1_ در ماه هاي اخير صداي پاي آمريكاي توطئه گر و همدستان  و همداستانان او گسترده تر از پيش شنيده مي شود.

2_ دنباله زنجيروار توطئه هاي غرب و شرق كه متأسفانه خود را پشت سر رييس جمهور پنهان كرده اند بيش از پيش نمايان است.

3_ پناه دادن رييس جمهور به مخالفان حاكميت اسلام, عرصه كار را بر همه كساني كه شب و روز در اين راه تلاش كرده و مي كنند، روز به روز تنگ تر مي كند.

4_ در تلاش هاي اخير رييس جمهور و همفكران او اين نكته به خوبي مشهود است كه براي حذف مسأله رهبري فقيه در آينده سخت مي كوشند. اين ها در مورد شخص جنابعالي اين رهبري را طوعاً يا كرهاً پذيرفته اند، ولي براي نفي تداوم آن سخت در تلاشند. در سخنان اخير رييس جمهور و كلام اخير آقاي مهندس بازرگان در امجديه در برابر شعار «درود بر منتظري اميد امت و امام» اين مطلب به خوبي مشهود است.

5_ ما از همان آغاز در پي آن بوديم كه ميدان عمل سازنده آن چنان فراخ و گسترده باشد كه امثال آقاي بازرگان و آقاي بني صدر و آقاي ابراهيم يزدي در سطوح بالا فعاليت داشته باشند.

در آبان سال گذشته، پس از استعفاي دولت موقت پيام داديد كه قم بيايم تا مسأله فوري اداره كشور در خدمتتان بررسي شود. صحبت از تركيب جديد شوراي انقلاب بود، نظر حضرتعالي اين بود كه آقاي مهندس بازرگان ديگر در شوراي انقلاب نباشند.

براساس همين اعتقاد به شركت خلاق هر چه بيشتر نيروها و نفي هر نوع تنگ نظري و انحصارطلبي پيشنهاد كرديم كه ايشان همچنان در شوراي انقلاب بمانند و سرانجام حضرتعالي هم موافقت كرديد و در همين مرحله بود كه مسئوليت دو وزارتخانه مهم، وزارت دارايي و وزارت خارجه، به آقاي بني صدر داده شد. اين ها و نظاير اين ها دليل روشني است بر اين كه شركت فعال اين آقايان در اداره امور كشور مطلوب ما بوده است و با آنها هيچ مسأله شخصي نداريم.

6_ بنابراين اختلاف اين آقايان با ما بيش از هر چيز به مسائلي مربوط مي شود كه براي حضرتعالي و ما و همه نيروهاي اصيل اسلامي يكسان مطرح است. اين اختلاف بخصوص در مورد رعايت يا عدم رعايت كامل معيارهاي اسلامي در گزينش افراد براي كارها و در برخورد قاطع با جريان‌هاي انحرافي است. خود شما به ياد داريد كه اين ها در مورد آقاي اميرانتظام و آقاي فربد و تأكيد جنابعالي بركنار گذاردن آنها چگونه عمل كردند.

7_ براي حضرتعالي در مقام رهبري روشن است كه اگر اين دو بينش در اداره امور جمهوري اسلامي ادامه يابد، نه كارهاي جاري مردم سر و سامان پيدا مي كند، نه مشكلات موجود ديني، فرهنگي، اخلاقي، اجتماعي و اقتصادي اين مردم رنجديده و محروم و ايثارگر با سرعت و قاطعيت كافي حل مي شود و نه مي توان براي آينده طرح هاي اصيل اسلامي ريخت و  به مرحله عمل درآورد.

8_ براي اين كه نقطه نظرهاي تفصيلي بينش اول در همه زمينه هاي معنوي، اخلاقي، فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي، دفاعي و سياسي با صراحت كامل روشن شود ما اين نقطه نظرها را تنظيم و منتشر كرديم، تا براي امت و امام اصول برنامه پيشنهادي صاحبان بينش اول براي اداره امور جمهوري اسلامي برپايه قانون اساسي روشن باشد.

9_  نظر ما اين است كه رشد كمّي و كيفي دارندگان بينش اول به لطف الهي امروز به آن درجه رسيده است كه نهادهاي لشكري و كشوري به وسيله صاحبان اين نوع بينش اداره شود و اداره جمهوري اسلامي برپايه يك بينش استوار گردد.

10_ با همه اين احوال چندي است كه اين انديشه در اين فرزندتان و برخي برادران ديگر، قوت گرفته كه اگر اداره جمهوري اسلامي به وسيله صاحبان بينش دوم را در اين مقطع اصلح مي دانيد، ما به همان كارهاي طلبگي خويش بپردازيم و بيش از اين شا هد تلف شدن نيروها در جريان اين دوگانگي فرساينده نباشيم.

اين بود خلاصه اي از آن چه لازم دانستم با آن پدر بزرگوار و رهبر عزيز در ميان بگذارم، تا مثل هميشه با تصميم پيامبرگونه تان راه را براي ما و همه مردم مشخص كنيد و دعايم اين است كه خدايا امام عزيزمان را در اين تصميم گيري هاي دشوار يار و راهنما باش.

با بهترين درود در پايان

فرزندتان _ محمد حسيني بهشتي

 

پي نوشت:

1_ اتهام سعادتي در ترور كچويي, با محتواي وصيت نامه سعادتي نمي‌خواند. او هم فداي همان موج «ضدمجاهد» ي شد كه به شدت رواج داشت كه عقل و درايت را زائل مي‌كرد.

 

 

 

 

 

 

 

امکان نظر دادن وجود ندارد