دکتر محمد حسین رفیعی فنود
باغ سنگی
منوی سایت

ارزشﻫﺎﻱ اخلاقی رو به زوال ما

ارزشﻫﺎﻱ اخلاقی رو به زوال ما

66

Our Endangered Values: America’s Moral Crises, c2005

تألیف: جیمی کارتر               ترجمۀ: جمال هاشمی                 ناشر: شرکت سهامی انتشار

چاپ اول : 1386

 

پیشگفتار مؤلف

مردم امریکا همواره عظمت سرزمین اجدادی خود را ارج میﻧﻬﺎدهﺍند اما عده زیادی وسعت و عمق تحولاتی را که هم اکنون در اصول ارزشﻫﺎﻱ اخلاقی ملت ما، بحثﻫﺎ و مجادلهﻫﺎﻱ مردمی، نیروی استدلال و نیز فلسفه سیاسی آنان در حال روی دادن است درک نمیﮐﻨﻨﺪ.

بحث و جدل پیرامون این موضوعات موجب یک شکاف بیﺳﺎبقه بین مردم در داخل کشور ما شده است و هر دو حزب دموکرات و جمهوریخواه در مبارزات انتخاباتی متکی به ناسزاگویی تبلیغاتی برای برنده شدن در انتخابات هستند. کنکاش کنگره به طور روز افزون شمایل کینه و عداوت تعصبﺁمیز به خود میﮔﻴﺮد و تمامی مردم ما عبارات توصیفی خشم، افسردگی و ناامیدی را به عنوان یک عادت در برخورد با مسایل چه بین ایالات و در داخل ایالات پذیرفتهﺍند.

یک عامل در این رابطه واکنش مردم ما به حمله تروریستﻫﺎ در واقعه یازدهم سپتامبر 2001 و در آن هنگامی بود که ما ریشهﺩﺍر شدن، شدت و طبیعت جهانی شدن تروریسم را دریافتیم. عامل دیگر پولﻫﺎﻱ هنگفتی است در لابلای گیر و دارهای سیاسی همراه با یک نفوذ بیﺳﺎبقه ناشی از علائق خاص در افکار برای تحقق هدفﻫﺎﻱ دقیق اما خاموش در درون دولت که به طور روز افزون سریﺗﺮ میﺷﻮد.

مهمترین عامل در این رابطه نفوذ روزافزون بنیادگرایان هم در قلمروی دولت و هم در زمینه سیاست است که موفق شدهﺍند که اختلاف جزئی و مختصر و گاهی ظریف تاریخی را به تحجر فکری و تفکر تعصبﺁمیز “سیاه و سفید” و “یا این یا آن” و “یا این یا هیچ چیز” مبدل کنند و کسانی را که جرأت مخالف با نظر آنها را بیابند نفی و از میدان به در نمایند و حکم به ابطال عقاید آنها دهند. در عین حال این محافظﻪکاران  سیاسی و مذهبی کوشیدهﺍند که مسأله جداسازی دین از سیاست در امریکا را که مورد احترام بوده لغو کرده و این دو را به یکدیگر پیوند دهند و با این کار گروهی از محافظهﻛﺎران نو پای بانفوذ را نیرو بخشیدهﺍند تا آنها بتوانند نظرات خویش را که مدتﻫﺎ مورد بیﺍعتنایی قرار گرفته بوده هم در عرصه سیاست داخلی و هم در سیاست خارجی وارد کرده و به آنها جامه عمل بپوشانند.

عقاید مذهبی تنگﻧﻈﺮانه و متحجر در دستور کار احزاب سیاسی، کارچاقﻛﻦﻫﺎ و واسطهﻫﺎﻱ متنفذ هم در درون حکومت و هم بیرون از آن جای باز کرده و مرام سنتی قابل احترام امریکا مبنی بر سرمایهﮔﺰاری آزاد را از مسیر خود منحرف کرده و به سوی محق شناختن شهروندان ثروتمند به جمعﺁوری ثروت بیشتر و مالﺍندوزی و تکاثر سرمایه و حفظ و انتقال آن به وراث خود سوق داده است.

ملت ما به مقررات و محدودیتﻫﺎﻱ سازمانﻫﺎﻱ جهانی تمکین نکرده و اعلان جدایی نموده و از پیمانﻫﺎ و تعهدات دیرینه خود نسبت به توافق نامهﻫﺎﻱ جهانی عدول کرده است، از جمله: به تصمیمات قضایی دادگاهﻫﺎﻱ جهانی اعتنایی نمیﻛﻨﺪ، همچنین به حفاظت محیط زیست و نظام عدالت بین المللی و رفتار انسانی با زندانیان توجهی ندارد.

برخی از رهبران ما علناً سعی بر این دارند که یک امپراطوری سلطهﺟﻮ در سراسر جهان بدون توجه به هزینه آن ایجاد کنند.

 

اعتقادات مشترک و اختلافات بزرگ در امریکا

در مقام یک شهروند میانهﺭوی اهل جنوب با داشتن سابقه خدمت در نیروی دریایی من یک سیاست مالی محافظهﻛﺎرانه و یک سیاست دفاعی نیرومند اختیار کردم.

بحث و مناظره عمومی درباره تصمیمات در وضع قوانین کلیدی به بوته فراموشی سپرده و جزئی از تاریخ و مربوط به گذشته شده، توافقﻫﺎﻱ اساسی تنها بین رهبران قوه مقننه و واسطهﻫﺎ و کارچاقﮐﻦﻫﺎ و اغلب در پشت درهای بسته جلسات حزبی در جایی که انضباط زیاد حاکم است صورت میﮔﻴﺮد، حتی ادب و تواضع شخصی که زمانی در سنای امریکا رسم ممدوح و ستودهﺍی بود دیگر امری مقدس به شمار نمیﺁید. این زوال در روح همکاری، هماهنگی و فرهنگی در کنگره امریکا لااقل بخشی به واسطه ظهور گرایشﻫﺎﻱ بنیادگرایانه در کنگره و آثار آن در جهتﮔﻴﺮیﻫﺎﻱ سیاسی و مذهبی آنان است.

یک تغییر نامطبوع در سیاست دولت، صنایع اسلحهﺳﺎزی را دچار زحمت کرده است. در سال 1994 قانونی در کنگره تصویب شد که به موجب آن به مدت ده سال تولید، انتقال و داشتن نوزده نوع سلاح نیمه اتوماتیک که برای حمله به کار میﺭفتند ممنوع اعلام شد از جمله AK-47 و AR-150 s و UZIs. هیچ یک از این سلاحﻫﺎ برای شکار مورد استفاده نیستند و تنها برای کشتن افراد به کار میﺭوند و این قانونی بود که هر سه رئیس جمهور که عبارت بودند از ریگان، بوش و کلینتون از آن طرفﺩاری کردند. بیش از 1100 نفر از رؤسای نیروی انتظامی و کلانترها خواستند در پایان ده سال این قانون تمدید شود و سیاست دولت فدرال مبنی بر منع داشتن سلاحﻫﺎیی که برای حمله به کار میﺭوند تقویت گردد اما با یک اشاره از کاخ سفید عدم تمدید این قانون تحمیل شد و پس از انقضای مدت ده ساله آن در سال 2004 تولید و انتقال و داشتن این سلاحﻫﺎ مجدداً آزاد گردید.

علاوه بر حمایت کارچاقﮐﻦﻫﺎ و مبلغین از تولید و فروش اسلحه برای حمله به انسانﻫﺎ، آنها از دسترسی جنایتکاران و اعضای شبکهﻫﺎﻱ تبهﮐﺎری به مواد منفجرهﺍی که به لباسﻫﺎﻱ حفاظتی مخصوص مأمورین نیروی انتظامی در حین انجام وظیفه نفوذ میﻛﻨﻨﺪ نیز جانبداری میﻧﻤﺎیند و طوری عمل میﻛﻨﻨﺪ که حتی یک خرابکار یا تروریست مورد سوءظن را نیز از خرید یا داشتن اسلحه آتشین از جمله سلاحﻫﺎﻱ مخصوص حمله محروم نکنند.

طبق پژوهش “مرکز مهار و کنترل و پیشگیری بیماریﻫﺎ”، احتمال به قتل رسیدن کودکان امریکایی به وسیله تفنگ شش بار بیش از سایر ممالک صنعتی است، همچنین احتمال خودکشی به وسیله تفنگ پانزده بار و کشته شدن در یک سانحه ناشی از اسلحه گرم نه بار بیش از دیگر ممالک صنعتی است.

مرکز “جان هاپکینز برای پژوهش در قانون اسلحه”، گزارش میﺩهد که میزان جنایات انجام شده به وسیله سلاحﻫﺎﻱ گرم در ممالک متحده نوزده بار بیش از مجموع 35 کشور دیگر جهان با درآمد سرانه بالا است.

 

ایمان سنتی من به مسیحیت

این امری بسیار دردناک است که میﺷﻨﻮیم باپتیستﻫﺎﻱ برجسته سخنانی از این رده بر زبان جاری میﻛﻨﻨﺪ که:” شما را پند میﺩهند که باید با پیروان کلیساهای اسقفی یا پروتستانﻫﺎ و یا مسیحیان اصولﮔﺮﺍ (متدیست) و فلان و بهمان مهربان باشید حال آنکه این سخنی چرند است من مجبور نیستم با افرادی که روحشان ضد مسیح است مهربان باشم” (پت روبرتسون باشگاه 700).

در اولین سال ریاست جمهوری خود به لهستان مسافرت کردم و آرزو داشتم که به طور علنی با عامه مردم در مورد ارزش آزادی در کشورهای زیر سلطه کمونیسم صحبت کنم. در گفتگویی با دبیر اول حزب کمونیست بنام “ادوارد گیرک” درباره ملاقات قبلی خود با اسقف اعظم کاتولیکﻫﺎﻱ لهستان بنام “استفان کاردینال وزسینزکی” صحبت کردم. گیرک از من خواست نا یک ملاقات محرمانه داشته باشیم و ما مقدار زیادی درباره ایمان خود به کیش مسیحی سخن گفتیم. مادر گیرک که یک کاتولیک مؤمن بود برای ملاقات با پاپ به واتیکان رفته بود. به نظر میﺭسید که شخص دبیر اول حزب کمونیست بین ایمان مذهبی خود از یک سو و مقام سیاسی خویش به عنوان یک کمونیست وفادار و متعهد به دو پاره تقسیم گردیده و به اصطلاح شقه شده است و دریافتم که او به ظاهر یک لامذهب و در باطن یک مسیحی است.

قبل از بازگشت به چین “دنگ” به من گفت او قانون چین را عوض خواهد کرد؛ به طوریکه آزادی مذهب به مردم اعطا شود و پخش کتب مقدس مجاز شناخته شود؛ اما از باز کردن مرزهای چین بروی مبلغین غربی معذور است زیرا در گذشته زندگی آنها در چین شاهانه بود، و سعی در دگرگون سازی شیوه زندگی سنتی چینیﻫﺎ کرده بودند. در عرض سه سال او به دو قول اول خود وفا کرد؛ با این شرط که هر جماعت کلیسا تازه که موجودیت خود را در تشکیلات دولتی به ثبت برساند، به هر نحو که مایل باشد میﺗﻮاند آزادانه به مراسم و خدمات مذهبی خود عمل کند.

 

ظهور بنیادگرایی دینی

در سال 2002 میلادی برنده جایزه نوبل شدم و در مراسمی که به همین مناسبت در شهر اسلو در کشور نروژ برگزار شده بود شرکت کردم و طی سخنرانیﺍی که بهنگام اعطای جایزه نوبل ایراد کردم، گفتم که عصر حاضر یک زمان دردناکی است برای کسانی که باورهای مذهبی آنها براساس عشق و محبت بیکدیگر میﺑﺎشد. هنگامی که از طرف روزنامه “مسیحیت در امروز” درخواست توضیحات بیشتری در این مورد شد اظهار داشتیم:

در تمام مذاهب گرایش قابل توجهی به سوی بنیادگرایی است که تمامی فرقهﻫﺎﻯ مسیحیت هندوایسم، یهودیت و اسلام را دربر میﮔﻴﺮد . پیروان بنیادگرای این مذاهب براین باورند که چون من به خدا متصل هستم از دیگران برترم و باورهای من باید حاکم بر همه چیز باشد و هرکس که با من مخالف است ذاتاً گمراه و در مرحله بعدی فطرتاً پست و حقیر و مألاً غیرانسان و زندگی او فاقد اهمیت است.

اما در سالهای اخیر یک روند آزار دهندهﺍی به سوی بنیادگرایی دینی در بین رهبران سیاسی و گروهﻫﺎﻯ عمده مذهبی چه در داخل امریکا و چه در خارج از امریکا ایجاد شده و به طور روز افزون بصورت کلاف سر درگمی در آمده است. من برای اولین بار هنگامی اثر این حرکت را همچون باری بر دوش احساس کردم که آیت اله خمینی در ایران به قدرت رسید و رهبری را به دست گرفت و عنوان “شیطان بزرگ” را به امریکا داد و پیروان خود را تشویق کرد که 52 کارمند سفارت امریکا را به مدت چهارده ماه به اسارت بگیرند. این کار مستقیماً مغایر با قوانین بین المللی بود مضافاً بر اینکه تعالیم قرآن براساس صلح و صفا و مهر و محبت به ویژه در مورد دیپلماتﻫﺎ و افراد غریب دور از وطن است.

اما بزودی دریافتم که انواع تندتری از بنیادگرایی وجود دارد که ویژگیهای آن به قرار زیر هستند:

  • تقریباً تمامی جنبشﻫﺎ و نهضتﻫﺎﻯ بنیادگرایی به وسیله یک مرد دارای خوی قدرتﮔﺮا رهبری میﺷﻮند با این باور که از دیگران برترند و در بین گروهﻫﺎﻯ مذهبی یک تعهد فراگیر دارند که جنس مؤنث را مطیع و فرمانبردار خود کنند و نیز پیروان خویش را زیر سلطه خود در آورند.
  • گرچه بنیادگرایان معمولاً بر این باورند که گذشته بهتر از زمان حال بوده، و قدیم را بهتر از این “اکنون” میﺩانند با این حال برخی از جنبهﻫﺎﻯ سودمند زمان گذشته و زمان حال هر دو را با هم حفظ میﻛﻨﻨﺪ.
  • بنیادگرایان یک مرز و خط متمایز بین خود به عنوان معتقدین واقعی و دیگران ترسیم میﮐﻨﻨﺪ؛ با این باور که خود را “بحق” و دیگران را باطل میﺩانند، آن دیگرانی که چون ارزشﻫﺎﻯ آنان متفاوت از آنهاست، گمراه و حتی شرور به شمار میﺁورند.
  • بنیادگرایان در مبارزه علیه هر کسی که اعتقادات آنها را مورد شک و تردید قرار دهد بسیار بیﭘﺮوا هستند. آنها اغلب در چنین مواردی دچار خشم میﺷﻮند و ممکن است علیه کسانی که در اجرای امور مورد نظر آنها دخالت میﮐﻨﻨﺪ خشم خود را لفظاً و یا با ایراد ضرب و جرح بروز دهند.
  • بنیادگرایان توصیف خود را بسیار مشروط و محدود به حد و مرز خاصی میﻛﻨﻨﺪ تا خود را از دیگران جدا سازند و آنها را در قلمروی خویش راه ندهند، احساسات عوام فریبانه مطرح میﻧﻤﺎیند و هرگونه تغییر و تحول همکاری و مذاکره و سعی و کوشش برای حل و فصل مسالمتﺁمیز اختلافات را نشانه ضعف تلقی میﻛﻨﻨﺪ.

مختصر آنکه این بنیادگرایی را میﺗﻮان در سه کلمه خلاصه کرد: تحجر، سلطهﺟﻮیی و انحصارگرایی.

 

برخورد روز افزون بین افراد مذهبی

بسیاری از ما باپتیستﻫﺎ از اینکه رئیس منتخب همایش ما اعلان کرد که “خداوند دعای یهودیان را نمیﺷﻨﻮند” پریشان خاطر شدند.

در بیست و پنج سال قبل برخی از رهبران مسیحی با جناح محافظهﮐﺎر حزب جمهوریخواه اتحادیهﺍی تشکیل دادند اما این وصلت سیاسی با مرام من مبنی بر اینکه کلیسا و حکومت باید جدا از یکدیگر باشند مغایرت داشت.

تمامی سلطهﺟﻮیی روحانیون باپتیست بر پیروان عادی این مذهب از طریق و براساس این بیان از سوی یک رهبر محافظهﮐﺎر برجسته بنام دبلیو – ا- کریسول انجام شده بود که میﮔﻮید: “رهبری کلیسا به وسیله عامه، اگر موجب تضعیف مرجعیت روحانیون به عنوان فرمانروایان کلیسا گردد، خلاف احکام کتاب مقدس است”. در صورتیکه این بیان خود ناقض دستور حضرت مسیح است که میﮔﻮید: “او خود یک خدمتگزار است و به همین نحو حواریون او نیز خدمتگزاران مردم هستند” و اینکه مألاً بزرگﺗﺮین کار در خدمت همگان بودن میﺑﺎشد.

در ربع قرن گذشته یک حرکت راست گرایانه در سیاست امریکا پیش آمده که اغلب مستقیماً با ویژگیهای گروهﻫﺎﻯ مسیحی با تفکر مشابه گره خورده است. اصول این سیاست نوپای انقلابی چیزهایی از این رده را در بر میﮔﻴﺮد: توجه و مساعدت ویژه به قوی، به قیمت نادیده گرفتن دیگران، دست کشیدن از عدالت اجتماعی، بدنام کردن غیرخودی و کسانی که متفاوت از ما هستند، بیﻗﻴﺪی در حفاظت محیط زیست و اصلاحات اجتماعی، کنار گذاشتن کسانی که از همرنگی با ما خودداری میﮐﻨﻨﺪ، گرایش به سوی اقدامات سیاسی یک جانبه و دوری کردن از موافقت نامهﻫﺎﻯ بین المللی، تمایل زیاده از حد برای ایجاد کشمکش و ستیزهﺟﻮیی و القاء ترس برای اجبار دیگران به تمکین.

در یکی از روزهای یکشنبه در یک کلاس بزرگ که بیشتر حاضرین آن را بازدید کنندگان بودند از حضار خواستم که موضوعی را که بیش از همه در بین فرقهﻫﺎﻯ مختلف مذهبی آنها مورد بحث و جدل است نام ببرند، آنها علاوه به موضوعات اجتماعی فوراً نماز و دعای اجباری در مدارس، مصرف وجوهات از بودجه عمومی برای تدریس علوم دینی، به کار گماردن زنان به عنوان رهبر، مسأله تکامل، آویختن ده فرمان موسی در اماکن عمومی، استقلال جماعات مذهبی و کلیساهای محلی، اجبار کردن افراد در پذیرفتن کیش و عقیده بخصوص، ستایش روحانیون و برداشتن مرز بین سیاست و مذهب را برشمردند. در بین پاسخﻫﺎﻯ آنها هیچ ذکری از سئوالات مذهبی و خداشناسی که در برگیرنده هدفﻫﺎﻯ مشترک و انجیلﮔﺮایی جهانی باشد و یا چگونه تعالیم عیسی مسیح را در زندگی روزمره خود بکار گیریم نبود. روشن بود که بیشتر نیروی ما صرف امور جنگی برای کشتار یکدیگر، بحث و جدلﻫﺎیی میﺷﻮد که نه تنها تفرقه اندازند بلکه در جهت ناتوان ساختن ما بهنگام گام برداشتن در راه مسیح، عمل میﮐﻨﻨﺪ.

 

درهم آمیختن کلیسا و دولت

طی بیست سال گذشته بنیادگرایان مسیحی به طور روز افزون و علنی رودرروی مسیح قرار گرفته و رهنمودهای او را به شرح: “مال قیصر را به قیصر بدهید و مال خدا را به خدا” مردود شمردهﺍند. بیشتر امریکاییﻫﺎ این مشی را که شهروندان منفرد باید سیاستﻫﺎﻯ عمومی دولت را زیر نفوذ خود بگیرند امری بجا و درست میﺩانند اما دخالت گروهﻫﺎﻯ مذهبی را در کار دولت و امور عمومی کاری غلط و ناروا تلقی میﮐﻨﻨﺪ و بر این باورند که گروهﻫﺎﻯ مذهبی نباید در یک نظام مردمی سعی در کنترل دولت بکنند، همچنین بر دخالت کارمندان دولت در امور مذهبی صحه نمیﮔﺬارند و روا نمیﺩارند که از بودجه دولتی و اموال عمومی که از راه وضع مالیات حاصل میﺷﻮد برای سازمانﻫﺎ و بنیادهای مذهبی بخصوص هزینه شود.

مسیح اعلان کرد که رسالت او دادن خبرهای شادیﺑﺨﺶ به بینوایان، مژده آزادی به زندانیان، شفا دادن چشم نابینایان و آزاد کردن ستمدیدگان است. مسیحیان همواره از این مرام آگاه بودهﺍند اما پس از عمری مسئولیت چه در صحنه سیاست و چه در عرصه مذهب به نتیجهﺍی شگفتﺁور و در عین حال دلسرد کننده رسیدم؛ زیرا در کوشش برای رسیدن به فریاد بینوایان، کاستن از دردها و رنجﻫﺎﻯ مردم، تهیه مسکن برای بیﺧﺎنمانﻫﺎ، زدودن لکهﻫﺎﻯ ننگ ناشی از فقر و تبعیضات نژادی، پاسداری از صلح و بازپروری زندانیان، دریافتم که کارمندان دولت و نه اعضای کلیسا، احتمال توانایی انجام این وظایف خیریه را دارند. حکومت و کلیسا دو قلمروی متفاوت در ارائه خدمات دارند و آنهایی که در مشاغل سیاسی هستند مجبور به رودررویی با یک تفاوت ظریف اما مهمﺑﻴﻦ اجرای آنچه که مربوط به خواسته و آرمانﻫﺎﻯ ناشی از ایمان و جوهر مذهبی و آنچه که مربوط به وظایف اداری است بودهﺍند.

یک کشور باید بکوشد از طریق ارزشﻫﺎﻯ اخلاقی و اخلاق نیکو قدرت و حاکمیت و نفوذ بیابد و نه به واسطه نیروهای نظامی خود؛ زیرا این اخلاق نیکوست که تواضع و نجابت، و نه خودنمایی و خشونت و تکبر دربر دارد. و هدف کشور ما خدمت به دیگران است، نه سلطهﺟﻮیی بر آنان، و یک ملت فاقد ارزشﻫﺎﻯ اخلاقی بزودی نفوذ و آبروی خود را در سراسر جهان از دست میﺩهد.

در طول بیست و هفت سالی که از ایراد این سخنرانی میﮔﺬرد کوشش زیادی از طرف مردم به عمل آمده تا پردهﺍی را که بین دولت و کلیسا آویخته شده و تاماس جفرسون آنرا دیوار جدایی دین از حکومت میﻧﺎمید برداشته شود. در رابطه با این موضوع پت رابرتسون میزبان باشگاه 700 گفت: “چیزی بنام قانون اساسی وجود ندارد و این چیزی بیش از یک دروغ از سوی چپ گرایان نیست و ما دیگر از آن پیروی نمیﮐﻨﻴﻢ”. او به طور مداوم به مدرسهﻫﺎﻯ عمومی و دولتی حمله کرد و تأکید کرد که آنها باید به وسیله مدارس مذهبی جایگزین شوند. قاضی القضات دادگاه عالی امریکا بنام ویلیام رنکوئیست از گروه اقلیت عقیدتی نوشت: “دیوار جدایی بین حکومت و مذهب یک استعاره براساس تاریخ نادرست است؛ استعارهﺍی که عدم کارآیی آن در رابطه با استقرار عدالت ثابت شده است و باید با صراحت و بدور از هرگونه محظور و ریا لغو شود.”

در سال 2000 رهبران انجمن باپتیستﻫﺎﻯ جنوب این ماده را که میﮔﻮید: “دولت حق ندارد که برای کمک مالی به هر نوع گروه مذهبی مالیات وضع کند”، از مرامنامه خود حذف کردند. آنها متعاقباً از وضع قانونی مبنی بر تضمین کمک به مدارس خصوصی و یک الحاقیه به قانون اساسی برای اجباری کردن نمازخوانی و دعا در مدارس دولتی طرفداری کردند و به این وسیله آنها علناً رودرروی جداسازی کلیسا از دولت ایستادند.

اعتبارات بنوعی محرمانه دولتی که از طریق و توسط سازمانﻫﺎﻯ مذهبی هزینه میﮔﺮدد سالانه به دو میلیارد دلار بالغ میﺷﻮد.

شاید یکی از عجیبﺗﺮین و آزاردهندهﺗﺮین مثالﻫﺎ از کوشش سیاسی جناح راست مسیحی، حمله آنها به نظام دادگاه عالی امریکا به این واسطه بوده است که سناتورهای دموکرات با نامزد کردن یک گروه از محافظهﮐﺎرترین افراد، برای مقام قضاوت در دادگاه فدرال مخالفت کردند. آنها از این نکته غافل ماندند که همین تعداد از نامزدهای تعیین شده توسط بیل کلینتون مورد مخالف موفقیتﺁمیز آنان قرار گرفته بودند. سناتور بیل فرست که عالیرتبهﺗﺮین عضو مجلس سنای ممالک متحده است، در یک برنامه تلویزیونی با گروه بنیادگرایان مذهبی همصدا شده و این ادعای کذب را تأیید کردند مبنی بر اینکه سناتورهای دموکراتی که علیه عده معدودی از قضات رأی دادهﺍند در واقع علیه دین و ایمان مردم اعلان جنگ کردهﺍند. علاوه بر این رهبر این گروه اعلان کرد که: “فعالان و طرفداران عمل در محدوده قضایی وابسته به دادگاه، برای حکومت منتخب مردم از تروریستﻫﺎ خطرناکﺗﺮند. جیمز دبسان یکی دیگر از کارگردانان این بازی؛ دادگاه عالی را یک “نهاد غیر مسئول”، “افسار گسیخته” و عده معدودی حاکم مستبد ثروتمند خواند و آنها را متهم کرد که چهل سال برای محدود کردن آزادی مذهبی فعالیت کردهﺍند.

برخی از جمهوریخواهان برجسته نیز از نفوذ خارقﺍلعاده گروهﻫﺎﻯ مذهبی در حزب سیاسی خودنگران هستند. یکی از آنها بنام جان دانفورت که قبلاً یک روحانی وابسته به کلیسای اسقفی بود و بعد به سمت سناتوری از ایالت میزوری انتخاب شد. یک سرمقاله در روزنامه نیویورک تایمز در آوریل سال 2005 به شرح زیر نوشت: جمهوریخواهان، حزب ما را به بازوی سیاسی جمهوریخواهان مسیحی بدل کردهﺍند. ارکان این فعل و انفعال… بخشی از یک مجموعه بزرگﺗﺮ، یک برنامه عملیاتی ناشی از مواضع مشترک مسیحیان محافظهﮐﺎر و جناح سلطهﮔﺮ حزب جمهوریخواه است… مشکل ما با کلیسا یا مردمی که از لحاظ سیاسی فعال هستند نیست، بلکه با حزبی است که تا جایی پیش رفته که دستور کار و برنامه عملیاتیﺍی را پذیرفته که به صورت گسترش سیاسی یک نهضت مذهبی درآمده است… من در مقام یک سناتور هر روز و هر شب پیرامون حجم کمبودها و کسر عمل و کوتاه دستی حکومت مرکزی نگران هستم اما دقیقهﺍی پیرامون اثر همجنسﺑﺎزان در بنیاد ازدواج نگران نیستم. در این روزها مشکل ما در جهت معکوس روزگار پیشین است.

به روشنی، یک برنامهﺭیزی دقیق و فراگیر و یک نهضت خیرهﺳﺮانه و خودسر در راه است که بنیادگرایان مسیحی را به جناح راست حزب جمهوریخواه پیوند میﺩهد. هر چند این پیوند ممکن است به نظر برخی از شهروندان امریکا مطلوب باشد اما این نزدیکی و پیوند کلیسا و دولت با یکدیگر برای کسانی که همواره جدایی مذهب از سیاست را یک ارزش اخلاقی میﺩانستهﺍند نگران کننده است.

 

 

گناه طلاق و همجنسﺑﺎزی

به یاد دارم که بلافاصله بعد از حمله تروریستﻫﺎ به برجﻫﺎﻯ تجارت جهانی در یازده سپتامبر جری فالول گفت: “من واقعاً بر این باورم که کفار و بتﭘﺮستان، طرفداران سقط جنین، طرفداران تساوی حقوق مرد و زن که به طور فعالانه سعی میﮐﻨﻨﺪ باورهای خود را به صورت شیوه تازهﺍی از آیین زندگی در آورند… هدف لبه تیز حملات من، آنها هستند” و انها را متهم میﻛﻨﺪکه به پدید آمدن رویدادهایی چون یازده سپتامبر کمک میﮐﻨﻨﺪ، و مجری برنامه مصاحبه جری فالول از ایستگاه تلویزیونی کلوب 700 سریعاً با عقاید او موافقت کرد.

من تا قبل از آنکه به دانشگاه بروم حتی یک زن یا مرد طلاق گرفته ندیده بودم اما در عصر حاضر طلاق چنان گسترش یافته که زنگﻫﺎﻯ خطر را در گوش جامعه به صدا در آورده است. بیست و پنج درصد افراد بالغ امریکا حداقل یک بار طلاق گرفتهﺍند که درصد آنها به سبب مذهب و سن متفاوت است. در بین گروهﻫﺎﻯ عمده مسیحی باپتیستﻫﺎ با 29 درصد در صدر لیست قرار دارند، گروهﻫﺎﻯ بعدی کاتولیکﻫﺎ و پروتستانﻫﺎ هر یک به میزان 21 درصد هستند. به جز مهاجرین آسیایی تبار که کمترین میزان طلاق را دارند (9درصد). درصد طلاق در بین پیشوایان ارشد روحانی پروتستان با 15 درصد در پائینﺗﺮین درجه است. میزان طلاق بین متولدین سالهای بعد از جنگ دوم جهانی موسوم به “دوران اوج موالید” به 34 درصد بالغ شده و برای کسانی که سن آنها بین 53 الی 72 سال است درصد طلاق 37 درصد میﺑﺎشد و برای شهروندان سالخورده بالاتر از 72 سال تنها 18 درصد است. دلایل زیادی برای افزایش تهدید به حرمت و تقدس پیمان زناشویی وجود دارد اما تنها عده معدودی بر این عقیدهﺍند که همجنس بازی عامل مهمی در کثرت ازدواجﻫﺎﻯ ناموفق به شمار میﺁید.

 

آیا حضرت مسیح سقط جنین و مجازات اعدام را تأیید میﮐﻨﺪ

هم اکنون اعتبارات بسیار کلان از سوی دولت مرکزی در مورد تعلیم و تربیت در امور جنسی تخصیص داده شده است اما بدبختانه اغلب با منع ذکر هر نوع شیوه جلوگیری از بارداری همراه است برغم اینکه 60 درصد از نوجوانان امریکایی اقرار میﮐﻨﻨﺪ که قبل از سن 18 سالگی تجربه جنسی دارند. یک مقاله در روزنامه نیویورک تایمز حاکی از این بود که دختران کانادایی و اروپایی باندازه دختران امریکایی در امور جنسی فعال هستند اما به واسطه محرومیت دختران امریکایی از آموزش مربوط به امور جنسی احتمال بارداری آنها پنج برابر دختران فرانسوی، احتمال سقط جنین آنها هفت برابر و احتمال ابتلای آنها به بیماری مقاربتی سوزاک هفتاد برابر دختران هلندی است. همچنین خطر ابتلا به بیماری “ایدز” در بین نوجوانان زیر بیست سال امریکایی پنج بار بیش از گروه همسالان آنها در آلمان است. بسیار روشن است که نوجوانان ما بقدر کافی برای آموختن حقایق در مورد امور جنسی از بلوغ برخوردارند و لیاقت محافظت از خودشان را دارند چه با خودداری از درگیر شدن در امور جنسی و یا در غیر این صورت با استفاده عاقلانه از شیوهﻫﺎﻯ جلوگیری از بارداری.

برخی از این اعضای کنگره در نهان به کشورهای جهان سوم بدبین هستند. با آنکه آنها قبول دارند که تسلیم فشارهای سیاسی سخت و انعطاف ناپذیر هستند با این حال ادعا میﮐﻨﻨﺪ که جلوگیری از مرگ و میر کودکان فقط منجر به ازدیاد نسل و مألاً انفجار جمعیت و در نتیجه موجب درد و رنج بیشتر در آینده میﮔﺮدد.

در آن زمان که در دهه 1970 بود تنها یک تن از هر هزار نفر امریکایی در زندان بود.

اما از آن زمان تاکنون این روش بکلی وارونه گردیده و تقریباً تمامی کانون توجه ما بر مجازات و نه بازسازی زندانیان قرار دارد و این یکی از ویژگیهای بنیادگرایی است مبنی به اینکه: “من برحق و ارزشمندم و تو باطل و ملعون و محکوم هستی”. هم اکنون از هر هزار نفر امریکایی بیش از هفت نفر در زندان هستند که اغلب آنها مرتکب جنایات عاری از تخلف و تجاوز شدهﺍند و این بالاترین تعداد زندانی در جهان است؛ که رکورد قبلی را که تعلق به روسیه با شش نفر در هر هزار نفر داشت شکسته است. بزرگﺗﺮین صنایع ساختمانی در بسیاری از ایالات صنایع مربوط به ساخت و ساز زندان است و فرصتﻫﺎﻯ شغلی برای زندان بانان به اوج خود رسیده است.

 

بنیادگرایی در دولت امریکا

هنگامی که من یک هیأت اعزامی از مرکز کارتر را به هاوانا پایتخت کوبا در سال بعد رهبری میﮐﺮدم “بولتن” به دروغ اعلان کرد که صنایع داروسازی کوبا درگیر تولید سلاحﻫﺎﻯ شیمیایی برای کشتار جمعی هستند.

کوباییﻫﺎ فوراً اعلان داشتند که به دانشمندان امریکا اجازه میﺩهند که به کوبا آمده و تأسیسات آنها را بازرسی کند، اما از سوی واشنگتن هیچ پاسخی به دعوت آنها داده نشد. هنگامی که بولتن نتوانست تحلیلﮔﺮان اطلاعاتی را مجبور به تأیید ادعای خود بکند کوشش کرد که آنها را اخراج کرده و به مشاغل دیگر انتقال دهد.

این عمل او سیاستﮔﺰاران برجسته اطلاعاتی را بر آن داشت که در ارائه اطلاعات جهتﮔﻴﺮی سیاسی اتخاذ نمایند. یعنی طوری اطلاع رسانی کنند که زمینهﺳﺎز تصمیمﮔﻴﺮیﻫﺎﻯ سیاسی مطلوب نظر مقامات بالاتر باشد و این خود منجر به بطلان مفتضحانه این ادعای نادرست گردید که عراق زرادخانهﻫﺎﻯ بزرگی از سلاحﻫﺎﻯ کشتار جمعی را در اختیار دارد.

بیانات “بولتن” در مورد سازمان ملل متحد و فلسفه وجودی آن که علناً اعلام شده بود مورد تمسخر و گیجی و گمراهی در محافل گردید و انتصاب او به عنوان نماینده امریکا در سازمان ملل همه کسانی را که به این نهاد و هدفﻫﺎ و فعالیتﻫﺎﻯ آن در شصت سال گذشته احترام میﮔﺬاشتند، بهت زده کرد. در مورد اجابت و پیروی از قوانین بین المللی موجود، او به وضوح نظریه خود را به این شرح بیان داشت که: “این برای ما یک اشتباه بزرگ است که هیچﮔﻮنه ارزشی برای قوانین بین المللی قایل شویم حتی اگر این قوانین در جهت منافع کوتاه مدت ما باشند، زیرا در دراز مدت هدف آنهایی که فکر میﮐﻨﻨﺪ قوانین بین المللی واقعاً معنی و مفهومی دارد این است که عرصه را به ممالک متحده امریکا تنگ کنند”.

برخی از محافظهﮐﺎران نوپاکه در حال حاضر بالاترین مشاغل حکومتی را در اختیار دارند، کمر به گسترش سلطه امریکا بر همه جهان بستهﺍند و حتی در پیشدستی کردن در جنگ به عنوان یک شیوه قابل قبول برای نیل به هدفﻫﺎﻯ جهانخوارانه (امپریالیستی) صحه میﮔﺬارند. هشت سال قبل از اینکه ریچارد چنی به مقام معاونت ریاست جمهوری برسد اساس و زمینه سیاست و تدابیر دفاعی خود را در دهه 1990 برشمرد. کمی قبل و یا بعد از واقعه یازدهم سپتامبر، او و دستیاران نزدیکش، عراق را به عنوان اولین هدف عمده، ظاهراً برای رفع خطر از اسرائیل و داشتن یک پایگاه سیاسی، اقتصادی و نظامی در خاورمیانه انتخاب کردند و مورد حمله قرار دادند.

 

انحراف سیاست خارجی ما

تقریباً برای هر دیپلمات امریکایی که یک تعهد مرتجعانه به جدایی و مغضوب بودن مردم کوبا نشان ندهد، رسیدن به یک مقام بالا در وزارت خارجه امریکا محال است و این فلسفه عقیدتی به سفارتﺧﺎنهﻫﺎﻯ امریکا در ناحیه نیز نفوذ کرده است.

به مدت چند سال مرکز کارتر با سیاستمداران در واشنگتن و رهبران از سایر کشورها فعالیت کردند تا دادگاه جنایی بین المللی را رشد دهند. این دادگاه به منظور جلوگیری از جنایات و یا مجازات جنایتکاران در صورت ارتکاب جرم و نیز جنایات دهشتناک جنگی مانند آنچه که در رواندا، یوگسلاوی، کامبوج، سیرالئون و سودان روی داد تشکیل شده بود. منشور دادگاه جنایی بین المللی به وسیله 139 کشور در سال 2002 به امضاء رسید، اما طوری طرح ریزی شده بود که مانع مجازات شهروندان امریکایی در صورت ارتکاب به جنایت گردد؛ مشروط بر اینکه دادگاهﻫﺎﻯ امریکایی با این قبیل جرائم برخورد کنند. اما ممالک متحده هم اکنون سعی میﮐﻨﺪ که به کشورهای تحت نفوذ خود فشار آورد که مصونیت قضایی و حق قضاوت کنسولی برای افسران نیروهای نظامی، کارمندان، پیمانکاران و توریستﻫﺎﻯ امریکایی قایل شوند.

در آوریل سال 2005 یک نظرخواهی عمومی آشکار کرد که 5/29 درصد مردم کره جنوبی امریکا را بزرگﺗﺮین تهدید برای کشور خود میﺩانند در مقایسه با 4/18 درصدی که کره شمالی را تهدید بزرگی به حال خود میﺩانند. در میان دانشجویان دانشگاه 1/50 درصد آنها امریکا را مانع عمدهﺍی در راه استقرار صلح در شبه جزیره کره میﺩانند.

یکی از عجیب و غریبﺗﺮین و نامأنوسﺗﺮین شکل از تداخل مذهب و حکومت نفوذ قوی برخی از بنیادگرایان مسیحی برسیاست امریکا در خاورمیانه است. تقریباً همه ما مردم امریکا در مورد سری دوازده جلدی “رانده شدگان” تألیف تیم لایهﻫﺎ و جری بی جنکینز چیزهایی شنیدهﺍیم که پرفروشﺗﺮین سری کتاب در تمامی تاریخ امریکا بوده است. بنیاد و اساس باورهای مذهبی آنها بر این استوار است که مطالبی را به دقت از کتاب مقدس به ویژه از “کتاب وحی” انتخاب میﮐﻨﻨﺪ و در کنار هم میﮔﺬارند و سپس از روی آن نمایشنامهﺍی برای روز قیامت و پایان جهان به این شرح میﻧﻮیسند که: “عیسی مسیح روزی ظهور کرده و از آسمان به زمین باز میﮔﺮدد و مؤمنین واقعی را انتخاب میﮐﻨﺪ و با خود به بهشت برین میﺑﺮد و آنها در آنجا همراه با مسیح شاهد شکنجه و عذاب افراد بیشتری که جزء مؤمنین نبوده و از رانده شدگان درگاه خداوند هستند خواهند بود. این واقعه متعالی آنی، بوده و زمان وقوع آن نامعلوم و قابل پیشﺑﻴﻨﻰ نیست”.

میلیونها نفر از همکیشان باپتیست من و نیز از کشیشﻫﺎﻯ دیگر به این داستان که براساس خودستایی و تجلیل از خویشتن و نفی و تحقیر و لعن دیگران است، موبمو و کلمه به کلمه باور دارند و معتقدند که افراد عزیز دردانهﺍی هستند که پس از تحمل رنج و زحمت زیاد و یک دوره ریاضت و امتحان سخت از بین اعضای خانواده، خویشاوندان، دوستان و همسایگان به عنوان بندگان خوب خدا برای رستگاری انتخاب شدهﺍند و سایرین به عنوان بازماندگان و راندگان درگاه خداوند مردود گردیدهﺍند.

تزریق این نوع باورها به سیاست دولت ممالک متحده امریکا است که باید مورد توجه و امعان نظر قرار گیرد. پیروان این مکتب و معتقدین به این باورها بر این تصورند که یک مسئولیت شخصی دارند که وقوع این روز قیامت و رستاخیز را که آورنده شور و خلسه و جذبه روحانی است تسریع کنند تا به این پیشگویی کتاب آسمانی تحقق بخشند. دستور کار آنها بر این است که جنگ افروزی در خاورمیانه (آیا عراق پیش درآمد این جنگ نیست؟) را تجویز کنند و حکم به تصرف سراسر سرزمین مقدس توسط یهودیان بدهند (آیا تصرف ساحل غربی رود اردن در فلسطین بخشی از این برنامه نیست؟) و اخراج و آواره کردن همۀ مسیحیان و دیگر ساکنین نه مسیحی و نه یهودی منطقه و در پی آن تصرف منطقه به وسیله افراد کافر و بی دین ضد مسیح و بالاخره و در نهایت کار، پیروزی نهایی عیسی مسیح را تحقق بخشند؛ و در پرتو همین حال و شور و جذبه ناشی از پیروزی اوست که همۀ یهودیان یا به دین مسیح خواهند گروید و یا سوزانده خواهند شد.

براساس همین زمینه چینی و پایه و اساس و صغرا و کبرا چینی است که برخی از رهبران مسیحی در خط مقدم تشویق به جنگ افروزی در عراق بودهﺍند و مکرر به اسرائیل سفر کردهﺍند تا با کمکﻫﺎﻯ مالی و کارچاقﮐﻨﻰ و واسطهﮔﺮی در واشنگتن مقدمات مستعمره کردن سرزمین فلسطین را فراهم سازند. فشار زیاد از سوی راست گرایان مذهبی عامل اصلی در موافقت امریکا با ساخت و سازهای مفصل و گسترده اسرائیل و اسکان اسرائیلیﻫﺎ در ساحل غربی رود اردن و نیز اتصال جاده سرزمین فلسطین در غرب رودخانه بوده است. برخی از رهبران از این کمکﻫﺎ استفاده کردهﺍند در حالیکه به آسانی از آیندهﻧﮕﺮﻯ و پیشﺑﻴﻨﻰ مخمصه نهایی و پیامدهای بد آن برای همۀ یهودیان غفلت کردهﺍند.

این کار یک عدول دیگر از مخالفت همیشگی امریکا با اسکان گسترده یهودیان در چهل سال قبل به شمار میﺁید که از زمان ریاست جمهوری ایزنهاور شروع شد و در زمان جانشینان او تا حکومت کلینتون ادامه یافت و در این زمان بود که کلینتون برگسترش اسکان تقریباً بدون چون و چرای آنها صحه گذاشت. جورج بوش رئیس جمهور امریکا در این زمینه تا آنجا پیش رفت که با توسل به زور با هرگونه مصالحه بین اسرائیل و فلسطین مخالفت کرد حتی تهدید کرد در صورتیکه آنها با هم کنار بیایند کمکﻫﺎﻯ مالی به اسرائیل را قطع خواهد کرد.

هر چند در مذاکرات صلح آینده میﺗﻮان تا میزانی به خاک فلسطین دست اندازی کرد اما برنامه فعلی اسرائیل برای نگاهداشتن ساحل غربی رود اردن تا اعماق آن و گسترش دادن یک منطقه وسیع تحت محاصره بنام ماله ادومیم از اقصی نقاط ساحل غربی رود اردن تا اورشلیم شرقی به منزله ناقوس مرگ برای چشمﺍنداز صلح و هرگونه امیدی برای نیل به آن است و سیاست جورج بوش در خاورمیانه طاق نصرتی است که هرگز به آرامش نمیﺍنجامد و پیروی از این مشی هم برای اسرائیل و هم برای فلسطین نافرجام و مصیبت بار خواهد بود.

 

لبه تیز حملهﻫﺎﻯ ما باید به سوی تروریسم باشد و نه حقوق بشر

رئیس جمهور تقاضا کرده که این قانون تشدید شده و دائمی گردد، اما حتی جمهوریخواهان محافظهﮐﺎر هم با “مهین پرستان” به مخالف برخواسته و چنین قوانینی را وسیلهﺍی در دست عوامل حکومت مرکزی برای تجسس خانهﻫﺎﻯ مردم و محل کسب آنها، مصادره اموال آنان بدون هیچگونه مهلت و یا دادن اخطار قانونی، ورود سرزده به منازل مردم و جمعﺁوری اطلاعات پیرامون مسایل شخصی شهروندان امریکا بدون اطلاع آنها و بدون اخطار قبلی از جمله پروندهﻫﺎﻯ پزشکی آنان، کتابهایی که از کتابخانهﻫﺎ به امانت میﮔﻴﺮند و کالاهایی که میﺧﺰند.

بعد از بازدید از 6 زندان از 25 زندانهای امریکا، کمیته جهانی صلیب سرخ تعداد 107 زندانی به ثبت رسیده زیر 18 سال را گزارش کرده است که برخی از آنان تنها هشت سال دارند. یک روزنامهﻧﮕﺎر به نام سیمور هرش گزارش کرد که وزیر دفاع امریکا بنام رونالد رامسفلد گزارشی دریافت نموده مبنی براینکه تعداد 800 الی 900 پسر جوان پاکستانی به سن 13 الی 15 در زندان هستند.

سازمان عفو صلیب سرخ بین المللی و وزارت دفاع مقدار قابل توجهی اطلاعات در رابطه با شهادت پیرامون شکنجه بچهﻫﺎ جمعﺁوری کردهﺍند، که به وسیله سربازانی که خود شاهد عینی بوده و یا در عمل شکنجه مشارکت داشتهﺍند تأیید شده است. علاوه برشهادت کودکان پیرامون سوء استفاده و آزار جسمی و روحی یک گزارش از ژنرال جنیس کارپینسکی فرمانده تیپی که قبلاً مسئول منطقه ابوقریب بوده دریافت شده، مبنی براینکه یک پسر بچه یازده ساله را در یک اطاق زندان دیده است که در آنجا زندانیان خطرناک زندانی میﺷﺪهﺍند. ژنرال به یاد میﺁورد که این پسر در حالی که میﮔﺮیست گفت که یازده ساله است و میﺧﻮاهد مادر خود را ببیند و از من خواهش کرد که به مادرش تلفن کنم. کودکان یازده سالهﺍی از این رده از حق دیدن والدین خود با یک وکیل مدافع محروم هستند و به آنها گفته نشده که برای چه زندانی شدهﺍند. سخنگوی وزارت دفاع امریکا گفت: سن زندانیان عامل تعیین کنندهﺍی برای زندانی شدن آنها نیست و اهمیتی ندارد.

عکسﻫﺎﻯ وحشتناک از زندان ابوقریب در عراق اعتبار کشور ما را مخدوش کرده است به ویژه آنکه مقامات اطلاعاتی امریکا در برابر سازمان صلیب سرخ جهانی اعتراف کردهﺍند که 70 تا 90 درصد از زندانیان این بازداشتگاه اشتباهاً بازداشت شدهﺍند و این واقعیتی بسیار تلخ برای ما است. مقامات نظامی همچنین گزارش کردهﺍند که از سال 2002 تاکنون حداقل 108 زندانی در بازدانشگاهﻫﺎﻯ امریکا در عراق، افغانستان و دیگر زندانﻫﺎﻯ مخفی مردهﺍند و برای 28 مورد آن علت مرگ آدمﮐﺸﻰ بوده است. نکته جالب توجه آنکه فقط یکی از این موارد در زندان ابوقریب بوده و این دلیل بر این است که دامنه گستردۀ آزار جسمی قطعاً منحصر به اعمال یا تصمیمات عده معدودی از افراد رذل و شرور نیست.

ژنرال برجسته عراقی بنام “عابد حامد موهوش” داوطلبانه طی گزارشی از مقامات امریکایی در بغداد خواست که محل زندانی شدن پسر او را اطلاع دهند، اما در عوض خود به زندان افتاد و شکنجه شد و در یک کیسه خواب سبز رنگ پیچانده شد به طوریکه در اثر جراحت و خفگی در 23 نوامبر 2003 بدرود زندگی گفت.

مدافعین حقوق بشر همچنین گزارش کردند: که در سال 2003 تعداد زیادی از افراد مورد اتهام از امریکا به برخی از کشورهای انتخاب شده خارجی که در آنها استفاده از شکنجه برای گرفتن اطلاعات پذیرفتنی بود منتقل شدند. این ادعا به وسیله مقامات کشور که نماینده دولت امریکا بودند قویاً تکذیب شد.

اشاعه اینگونه سوء رفتارها، در میان اسرای جنگی زن و مرد در جنگ دوم جهانی ملل را بر آن داشته که برای تعریف دقیق و تضمین رفتار مناسب با زندانیان گرد هم آیند و محدودیتﻫﺎیی در سوء رفتار با اسرای جنگی قایل شوند، و نتیجه این گردهمایی جهانی که در سال 1949 در شهر ژنو در کشور سویس برگزار گردید به “پیمان نامه ژنو” معروف شد. اما اعتبار و ضمانت اجرایی جهانی و همگانی این پیمان هرگز به وسیله قدرتﻫﺎﻯ دموکراتیک مورد سئوال قرار نگرفت، تا زمان اخیر توسط امریکا به طور وارونه انجام گرفت و رهبران سیاسی ما در عوض احترام و قبول این محدودیتﻫﺎ و ممنوعیتﻫﺎﻯ تاریخی تصمیم به نقض و عدم رعایت آنها گرفتند، با این بهانه که ما در جنگ علیه تروریسم هستیم. پر واضح است که ” پیمان نامه ژنو” به ویژه برای حفاظت از اسرای جنگ و نه اسرای صلح ترتیب داده شده بود. هر چند کوششﻫﺎﻯ موفقیتﺁمیز افسران و مقامات بلندپایه مسئولیت و مجازات را متوجه و محدود به معدودی کارمندان نظامی دون پایه کرده است، اما تغییرات اساسی در سیاستﻫﺎﻯ مربوط به حقوق بشر در کاخ سفید، وزارت دادگستری و وزارت دفاع با مقداری اختلاف عقیده، نفاق متشنج، گریبانﮔﻴﺮی و بگیر و ببند از سوی وزارت خارجه مورد بحث قرار گرفت و پذیرفته شد. گزارشﻫﺎﻯ مربوطه منجر به اعلامیه رسمی به شرح زیر شد:

رئیس جمهور برغم وجود قوانین بین المللی در رابطه با ممنوع کردن استفاده از شکنجه به عنوان فرمانده کل قوا دارای این صلاحیت و مرجعیت است که تقریباً هر نوع عمل جسمی یا روانی را تا حد شکنجه و نیز شکنجه در حین بازجویی جایز شمارد.  ( وزارت دفاع)

و اعلامیه دیگر :

تشخیص من به چشمﺍنداز تازهﺍی که رویداد یازدهم سپتامبر به اوضاع حاکم میﺩهد، پیمان ژنو مبنی بر محدودیت کامل در بازجویی از دشمنان زندانی را منسوخ و متروک و بیﺍثر میﺳﺎزد و تعدادی از بندها و مادهﻫﺎﻯ آنرا زیاده از حد نرم و خفیف و بیﺍثر میﺩاند.  رایزن حقوقی کاخ سفید ، آلبرتوگنزیل ، درحال حاضر دادستان و رئیس اداره ، اجرای قانون در ممالک متحده امریکا

شواهد بعدی نشان داد که برغم مردود شمردن محدودیتﻫﺎ در مورد شکنجه، رهبران امریکا یک سیاست اضافی دیگر را پذیرفتهﺍند که براساس آن زندانیان از امریکا به کشورهای دیگر از جمله مصر، عربستان سعودی، سوریه، مراکش، اردن و ازبکستان منتقل میﺷﻮند. بیشتر اینﻫﺎ کشورهایی بودند که قبلاً در گزارشات سالانه حقوق بشر در کشور ما به لحاظ عادت به استفاده از شکنجه برای گرفتن اطلاعات محکوم شده بودند.

روش شکنجه وحشتناک و غیرقابل توصیف است، سفیر امریکا در یکی از این کشورها روش شکنجه را جوشاندن قسمتی از دست یا یک بازو گزارش کرد که لااقل در مورد دو تن از زندانیان منجر به مرگ آنها گردیده است.

اسرار موارد متعدد زندانی کردن و شکنجه افراد معدودی از پرده بیرون افتاده، که یکی از آنها فردی از اتباع کانادا بنام “ماهر آرار” است که بهنگام تعویض هواپیما در فرودگاه کندی در نیویورک دستگیر و بادست بند به هواپیمای نظامی که پر از افسر امریکایی بود برده شد و به سوریه منتقل گردید و در آنجا پس از یک سال بد رفتاری، چون شواهد و مدارکی علیه وی به دست نیامد آزاد شد.

زندانیان پیشین روشﻫﺎﻯ شکنجه را به این شرح داده بودند: شک الکتریکی، کشیدن ناخنﻫﺎﻯ دست، وارد کردن اشیاء در مقعد، کتک زدن گاهی در حالی که زندانی از سقف آویزان است، کشش شدید مهرﻫﺎ و ستون فقرات و استفاده از نوعی صندلی که به طرف عقب بر میگردد برای خفه کردن قربانی یا شکستن ستون فقرات او.

باز از قول دادستان جدید امریکا بنام “آلبرتوگنزیل” نقل میﺷﻮد که: “سیاست ما ارزش و تأکید زیادی بر… توانایی گرفتن اطلاعات به سرعت هر چه تمامﺗﺮ از تروریستﻫﺎﻯ دستگیر شده و حامیان آنها میﮔﺬارد، به این منظور که مانع قساوت و شقاوت بیشتر علیه شهروندان امریکا گردد.” او گسترش یک برنامه که دست عوامل سازمان مرکزی اطلاعات امریکا را در شیوه برخورد با زندانیان خارجی مظنون در زندانﻫﺎﻯ خارج از امریکا باز بگذارد توجیه میﮐﻨﺪ، با این ادعا که پیمان ژنو علیه شکنجه و دیگر رفتارهای ظالمانه و غیرانسانی یا بیﻣﺒﺎلاتی در مراقبت از زندانیان یا تنبیه آنان شامل، بازجویی از زندانیان خارجی توسط امریکاییﻫﺎ در خارج از امریکا نمیﺷﻮد. برطبق گفته او میﺗﻮان زندانیان را برای مدت زمان نامحدود بدون طی هیچگونه سلسله مراحل قانونی و بدون دسترسی به سازمان صلیب سرخ جهانی در بازداشت نگاه داشت، برغم اینکه ممالک متحده امریکا این موافقتﻧﺎمه بین المللی که اینگونه رفتارها را ممنوع میﮐﻨﺪ امضا کرده است. روزنامه نیویورک تایمز فاش کرد که یک دستور تاکنون محرمانه از جانب جورج بوش رئیس جمهور در سال 2001 صادر شده که به موجب آن ادامه این روش را مجاز دانسته است. علاوه بر این جورج بوش اعلام کرده که اعضای القاعده و طالبان را نمیﺗﻮان اسیران جنگی شناخت و نمیﺗﻮانند از مزایای مربوط به قانون اسرای جنگی برخوردار باشند و از شمول آن خارجند.

طبق گزارشی که در ماه مارس سال 2005 از سوی حقوق بشر منتشر شد تعداد زندانیان در زندانﻫﺎﻯ عراق و افغانستان طی 6 ماه گذشته از شش هزار به بیش از یازده هزار افزایش یافته، و میزان پنهانکاری در اداره زندانﻫﺎ تشدید شده بود. یک بررسی عمومی پیرامون سوء رفتار با زندانیان انجام شد. گزارش سنتی از فعالیتﻫﺎﻯ سازمان مرکزی اطلاعات منحصر و محدود به گزارش به عده معدودی از اعضای قوه مقننه گردیده، حال آنکه الزام قانونی این است که کمیته اطلاعات مجلس سنا و مجلس نمایندگان از تمامی این فعالیتﻫﺎ آگاه باشند؛ اما کاخ سفید ادعا میﻛﻨﺪ که بازداشتگاه مخفی بسیار حساس است و اطلاعات مربوط به آن تنها باید برای عدهﺍی از دموکراتﻫﺎ و جمهوریخواهان برجسته در هر کمیته فاش شود، دیگر اعضای این کمیته از اینکه کنار گذاشته شده و محرم تلقی نشدهﺍند گلهﻣﻨﺪ هستند؛ اما تنها کاری که میﺗﻮانند بکنند این است که بهنگام تصویب اعتبارات به تلافی برخیزند و تهدید به ندادن اعتبار کنند و نه به وسیله یک واکنش مطلوب و مؤثر بهنگامی که امنیت ملی مطرح است.

اما هنگامی که کاخ سفید زیر فشار گذاشته شد در ماه اوت سال 2005 اعلام کرد، که تعداد زیادی از زندانیان مستقر در بازداشتگاه گوانتانوما به افغانستان، عربستان سعودی، یمن و دیگر کشورهای مسلمان نشین منتقل خواهند شد زیرا در آنجا از تیررس بررسی و موشکافی کنگره بدور خواهند بود.

 

حفاظت از انبار اسلحه و مهمات اما جلوگیری از بسط و گسترش آن

در حال حاضر حدوداً 30000 سلاح هستهﺍی در سراسر جهان وجود دارد که 12000 عدد آن در ممالک متحده امریکا، 16000 عدد در روسیه 400 عدد در چین 350 عدد در فرانسه 200 عدد در اسرائیل و 185 عدد در انگلستان است، هندوستان و پاکستان هر یک دارای 40 عدد سلاح هستهﺍی هستند و گمان میﺭود که کره شمالی بقدر کافی سوخت هستهﺍی غنی شده برای ساختن 6 عدد بمب اتمی در اختیار داشته باشد.

یک گزارش اخیر سازمان ملل به صراحت، شجاعت و بیﭘﺮده اعلام کرد: ” ما داریم به نقطهﺍی میﺭسیم که صبر و حوصله رژیمﻫﺎﻯ غیرفعال در تهیه سلاحﻫﺎﻯ هستهﺍی سر میﺁید و امید آنها از آژانس قطع میﺷﻮد لذا روند را معکوس میﻛﻨﻨﺪ و سعی در فعال شدن برای تهیه سلاحﻫﺎﻯ هستهﺍی میﻧﻤﺎیند.”

با رد کردن و یا طفره رفتن از تقریباً تمامی توافقاتی که در پنجاه سال گذشته انجام شده، ممالک متحده امریکا اکنون بدل به خطا کار اصلی در برنامه گسترش سلاحﻫﺎﻱ هستهﺍی شده است. وزیر دفاع اسبق امریکا بنام رابرت مک ناراما نظر خود را در شماره ماه مه و ژوئن سال 2005 مجله ” سیاست خارجی ” به این شرح خلاصه کرد که: “من سیاست جاری سلاحﻫﺎﻱ هستهﺍی ممالک متحده امریکا را غیر اخلاقی، غیر قانونی و از لحاظ نظامی غیر ضروری و به شیوه وحشتناکی پرخطر میﺩانم.”

هنگامی که آژانس بین المللی انرژی اتمی پیشنهادی داد مبنی بر اینکه طی دوره پنج ساله کلیه برنامهﻫﺎﻱ جدید اورانیوم و بازیابی پلوتونیوم یعنی دو مادهﺍی که برای ساخت بمب اتمی به کار میﺭوند متوقف شود، امریکا همانند ایران با آن مخالفت کرد زیرا این پیشنهاد در صورت تصویب، مانع بالقوهﺍی برای طرحﻫﺎﻱ نیروی هستهﺍی امریکا به شمار میﺁمد.

در حالیکه رهبران ممالک متحده امریکا ادعای حفظ جهان از خطر زرادخانهﻫﺎﻱ سلاحﻫﺎﻱ اتمی کشورهای ایران، عراق، لیبی و کره شمالی را دارند، خود نه تنها محدودیتﻫﺎﻱ موجود پیمان منع گسترش سلاحﻫﺎﻱ هستهﺍی را رعایت نمیﻛﻨﻨﺪ بلکه برنامهﻫﺎﻱ تازهﺍی برای ساختن و آزمایش سلاحﻫﺎﻱ تازه اعلام میﺩارند؛ از جمله ضد موشکﻫﺎﻱ پرتابی، پناهگاهﻫﺎﻱ زیرزمینی و انبارهای خرد کننده و شاید برخی دیگر از اقسام اسلحه از انواع بمبﻫﺎﻱ کوچک که جزئی از اسرار نظامی هستند.

نظریه جدید وزارت دفاع هدف ما را به شرح زیر بیان میﻛﻨﺪ: “آزادی در حمله و آزاد شدن از حمله در فضا”. منظور از این طرح، هر هدفی در روی زمین در عرض 45 دقیقه بود. یکی از این روشﻫﺎ بنام “تیر غیب الهی” استفاده از سیلندرهای ساخته شده از فلزات سنگین برای زدن هدفﻫﺎﻱ مورد نظر در روی زمین با سرعت 720 میل در ساعت با نیروی تخریبی برابر با یک بمب هستهﺍی کوچک است. هر چند هیچگونه دستور رسمی از سوی رئیس جمهور در این مورد علنی نشده است، اما وزارت دفاع تاکنون بلیونﻫﺎ دلار برای تولید این سلاحﻫﺎ هزینه کرده و برنامه آرایش جنگی آنها را در پیش دارد. دولت در ژوئن سال 2005 برنامهﻫﺎیی را برای آغاز تولید پلوتونیوم 238 اعلام کرد که مادهﺍی بسیار رادیواکتیو است و تقریباً منحصراً سوخت سفینهﻫﺎﻱ فضایی را تشکیل میﺩهد.

در واقع تهدید اصلی گسترش سلاحﻫﺎﻱ هستهﺍی هم اکنون موجود است و عملیات ویرانگرانه چند ملت غیرهستهﺍی و حتی برخی از گروهﻫﺎﻱ تروریستی، بستگی به نبود رهبری در بین آنهایی خواهد داشت که هم اکنون ذخایر و انبارهایی انباشته از سلاحﻫﺎﻱ هستهﺍی در اختیار دارند، اما تمایلی به محدود کردن خود ندارند، خواه خوشتان بیاید یا نه امریکا در صدر لیست آنهایی است که باید چنین تصمیم اخلاقی بزرگی را اتخاذ کنند و خود را محدود نمایند؛ اما در عوض آنکه سرمشق و الگویی برای دیگران باشیم خود اقدام به گسترش ذخیره سلاحﻫﺎﻱ هستهﺍی خویش نمودهﺍیم.

 

پرستش فرشتۀ صلح یا پیشﺩستی در جنگ ؟

اگر صدام حسین واقعاً دارای یک ذخیره بزرگ از سلاحﻫﺎﻱ هستهﺍی، یا زیستی یا شیمیایی بود در این صورت اشغال عراق توسط امریکا مستلزم صدها هزار تلفات که بیشتر آنها امریکایی بودند میﮔﺮدید. هیچ شواهدی وجود ندارد حاکی از اینکه رهبران امریکا و انگلیسی برای پذیرفتن چنین تلفاتی آمادگی داشته و یا انتظار آنرا داشتهﺍند.

هر چند حاضر بودم در صورت لزوم جانم را در مقام یک افسر زیردریایی فدا کنم، اما با افسران و مردان دیگر این تعهد مشترک را برای خود قایل بودیم که برتری نظامی امریکا و ثبات قدم آن مانع بروز جنگ خواهد بود و ما کسی هستیم که میﺗﻮانیم صلح را حفظ کنیم اما هیچگاه احساس نکردم که وفاداری من به خدمت نظام نقض ایمان من به مسیح و فرشته صلح بوده است.

تا بحال هیچ وسیله مؤثری برای تخریب یک موشک قاره پیما که به سوی خاک امریکا پرتاب شود ساخته نشده است، و پیمان موشک ضدبالستیک بین کشورهایی که دارای سلاحﻫﺎﻱ هستهﺍی هستند مانع از کوشش برای ساختن این نوع سپر دفاعی هست. تحت چنین شرایطی تنها راه دیگر، یک حمله متقابل و یا پذیرفتن خسارات و صدمات وحشتناک ناشی از این حمله، بدون هرگونه واکنش است. واضح است که انتخاب من پذیرفتن این نوع واکنش که به حق “دیوانه” نامیده میﺷﻮد و از سه حرف اول “اطمینان از تخریب متقابل” تشکیل شده است نیست، بلکه راه حل بهتر، قانع کردن اتحاد شوروی از توانایی خود و حل و فصل مسأله به وسیله راه حلﻫﺎﻱ سیاسی برای القاء صلح و حفاظت از منافع ممالک متحده بود.

همانطور که در فصل پیشین تشریح کردم سیاست امریکا در حال حاضر، تأثیر موافقت نامهﻫﺎﻱ جهانی را که با زحمت و صرف و مذاکرات مصلحانه زیاد به وسیله تقریباً تمامی رؤسای جمهوری پیشین ایجاد شده است، خنثی و کمرنگ میﺳﺎزد. حتی شاید بدتر از آن پذیرفتن بیﺳﺎبقۀ یک سیاست پیشدستی در جنگ، تهدید بزرگی به ثبات همگانی در جهان است. این تصمیم اخیر نه تنها یک انحراف فاحش از سیاست قدیمی ممالک متحده امریکا، بلکه نقض آن دسته از قوانین بین المللیﺍی است که ما قول احترام به آنها را داده بودیم. منشور سازمان ملل متحد به دول محروسه جهان، فرداً یا جمعاً حق طبیعی و ذاتی دفاع از خود را عطا میﻛﻨﺪ؛ اما تنها در صورتیکه مورد حمله نظامی قرار بگیرند. جورج بوش حتی با نادیده گرفتن نزدیکﺗﺮین متحدین ما اعلام داشت، که ممالک متحده قانون یک جانبه خود را دارد، قانون ما از خود ما آغاز و به خودمان ختم میﺷﻮد، کاری به نظرات دیگران نداریم، در حمله نظامی پیشقدم میﺷﻮیم و معیار “جنگ به عنوان آخرین راه حل” را رد میﻛﻨﻴﻢ.

برچسب “محور شرارت” به کشورهای دیگر زدن، یک زمینه ﺳﺎزی برای این بود که هدف بالقوه حملات بعدی امریکا باشند. این برچسب هم درهای امید برای حل اختلافات دوجانبه از طریق روشﻫﺎﻱ سیاسی و مذاکرات مسالمتﺁمیز را بست. و هم یکی دیگر از پیامدهای جدی و فوری این سیاست تند و تهمتﺯن این بود که، حس همدردی و کمک صمیمانهﺍی را که پس از حمله یازده سپتامبر متوجه ما شده بود مخدوش کرد و ماتنها در راه دور و دراز و طوفانی برای کاهش تهدیدات تروریستی و کوشش سخت و قاطعی که لازمه آن است، تنها گذاشت.

پس از انتخابات ریاست جمهوری در سال 2000 بزودی روشن شد که بسیاری از رهبران سیاسی ما تصمیم قاطع و جدی برای حمله به عراق گرفته بودند. با توسل به ادعاهای باطل و بیﺍساس پس از واقعه یازدهم سپتامبر با القاء این شبهه به کنگره امریکا و توده مردم ” که صدام حسین به طریقی در حمله به برجﻫﺎﻱ مرکز تجارت و وزارت دفاع امریکا دخالت داشته و نیز عراق در حال ساختن بمبﻫﺎﻱ هستهﺍی و دیگر سلاحﻫﺎﻱ کشتار جمعی است و یک تهدید مستقیم به امنیت امریکا است” آنها را گمراه کردند.

هر چند فریبکاری این ادعاها و اتهامات بعداً آشکار شد اما طاسﻫﺎﻱ نرد جنگ انداخته شده بود و اکثر شهروندان ما از جنگ حمایت کرده بودند. ادعاهای اغراق آمیز و گزافهﮔﻮیی از خطر مصیبتﺑﺎر سلاحﻫﺎﻱ کشتار جمعی که وجود خارجی نداشتند، این ترس را در اذهان عامه مردم داغ و تازه نگاه داشت؛ با ادعاهای دروغ “چنی” معاون ریاست جمهوری مانند: “در عوض دادن هزاران تلفات ممکن است ما مجبور به تحمل دهﻫﺎ هزار یا حتی صدها هزار تلفات در تنها یک روز از جنگ شویم”. مشاور امنیت ملی بنام “کندولذا رایس” ادعاهای دروغ او را با مثالﻫﺎﻱ وحشتناک دیگری مانند “ابرهای قارچﮔﻮنه بر فراز شهرها” تقویت کرد و کالین پاول وزیر خارجه امریکا به سازمان ملل رفت تا یکﻳﻚ این دروغﻫﺎ را یکپارچه و بستهﺑﻨﺪی شده، تحویل جهان دهد. بعداً حکومت اعلام کرد که این اطلاعات اشتباه بوده است اما بعداً منابع اطلاعاتی در عوض توبیخ پاداش گرفتند.

من به عنوان یک مسیحی و یک رئیس جمهوری که به سختی با بحرانﻫﺎﻱ جهانی درگیر بوده است کاملاً با اصول جنگ برابر آشنا هستم و روشن است که حمله کاملاً یک ﺟﺎنبه به عراق با این معیارهای اخلاقی سازگار نیست. تقریباً تمام رهبران مذهبی جهان با یک استثنای درخور تأمل از جانب معدودی سخنگویان انجمن باپتیستﻫﺎﻱ جنوب که به میزان زیاد تحت تأثیر وفاداری خود به اسرائیل، براساس فرضیه مذهبی باور به روز قیامت هستند، با این جنگ مخالف میﺑﺎشند.

حالا با توجه به اینکه امنیت ملی ما در معرض خطر مستقیم نیست و علاوه بر آن اکثریت فراگیر مردم و دولتﻫﺎﻱ سراسر جهان با آغاز این جنگ مخالف هستند؛ ممالک متحده امریکا تصمیم قاطع به شروع نوعی جنگ و بازی سیاسی گرفته که تقریباً در تاریخ کشورهای متمدن بیﺳﺎبقه است. در مرحله اول جنگی که درباره آن تبلیغ فراوان شده، برنامه این است که 3000 بمب و موشک بر روی مردم نسبتاً بیﺩفاع عراقی در ظرف چند ساعت اول تصرف خاک آنها ریخته شود با هدف مصدوم کردن و ارعاب و تضعیف روحیه آنها تا رهبران منفور و ظالم خود را عوض کنند، اما این رهبران منفور در زمره کسانی هستند که به احتمال زیاد هنگام شروع حمله خود را در گوشهﺍی ایمن و دور از خطر مخفی کردهﺍند.

موافقت به اتفاق آراء شورای امنیت برای خلع سلاح کشتار جمعی عراق هنوز مورد احترام است، اما هدفﻫﺎﻱ اعلام شده ما حالا، تعویض حکومت در عراق و تأسیس یک حکومت امریکایی در ناحیه، مشابه اشغال کشوری که به لحاظ قومی تجزیه گردیده میﺑﺎشد آن هم برای مدتی که ممکن است تا ده سال به طول انجامد. برای این هدفﻫﺎ هیچگونه اجازهﺍی از سوی مردم جهان به ما داده نشده، اعضای دیگر شورای امنیت سازمان ملل در برابر نفوذ سیاسی و اقتصادی امریکا که از سوی واشنگتن اعمال شده مقاومت کردهﺍند و ما ممکن است یا با رأی مخالف اکثریت اعضا، و یا وتوی روسیه، فرانسه یا چین روبرو شویم.

همچنین بیﺍعتنایی، نارضایتی و مخالف همه جانبه جهان با برنامهﻫﺎﻱ ما، ممکن است یک شکاف عمیق و دائمی در سازمان ملل به عنوان یک نهاد ماندگار و شایسته برای حفظ صلح جهان پدید آورد.

برغم این بیانیه غمﺍنگیز قبل از جنگ و بیانیهﻫﺎﻱ مشابه آن ممالک متحده به مخالفت مردم جهان علیه استفاده از نیروی نظامی وقعی نگذاشت و خاک عراق را به وسیلۀ یک نیروی نظامی همه جانبه اشغال کرد. هرگز شکی در مورد نتیجه این جنگ نبود زیرا برای مدت چند دهه محدودیتﻫﺎﻱ فراوانی که برای عراق جهت دستیابی به سلاحﻫﺎﻱ پیشرفته به وجود آمده بود و به ازاء هر سه دلاری که در بودجه نظامی امریکا منظور شده بود تنها یک سنت در عراق برای مقاصد مشابه هزینه گردیده بود.

یکی از عجیبﺗﺮین تصمیمات حکومتﻫﺎ این بوده که آگاهی مردم امریکا را از میزان تلفات محدود کند. به ندرت اسمی از مجروحین ما برده میﺷﻮد و یا این مجروحین به وسیله رهبران ما عیادت میﺷﻮند؛ مسئولین مربوطه با تمام توان میﻛﻮشند که تابوتﻫﺎﻱ بازگشته از جبهه به مردهﺷﻮی خانه پایگاه نیروی هوایی دور در ایالت دلاویر را از انظار مردم پنهان دارند. از سوی مادران و همسران از بابت اینکه به آنها اجازه دیدن جنازهﻫﺎﻱ عزیزانشان در این پایگاه یا پایگاهﻫﺎﻱ نظامی دیگر داده نشده به مراجع قانونی شکایت شده است.

سؤال اساسی در اینجا این است که ” آیا جنگ عراق خطر تروریسم را کاهش داده است یا نه؟” بدبختانه پاسخ به این سؤال منفی است. ما نه تنها تقریباً تمامی همدردی دوستانه و خالصانه و پشتیبانی سراسر جهان را که به واسطه حمله یازدهم سپتامبر کسب کرده بودیم از دست دادهﺍیم بلکه علاوه بر آن، شواهد مستقیم نشان میﺩهد که جنگ عراق تهدید تروریسم را افزایش داده است. رئیس سازمان مرکزی اطلاعات بنام پورترگرس  طی شهادتی بیان داشت: “افراطیون اسلامی از جنگ عراق برای جمعﺁوری جهادگران بیشتر، بهرهﺑﺮداری میﻛﻨﻨﺪ”. جهادگرانی که باقی ماندهﺍند، جامعه عراق را از داشتن یک گروه تروریستی شهری مجرب و متمرکز و سازمان داده شده برخوردار کردهﺍند سپس افزود که این جنگ خود علت و موجب “افراطیﮔﺮی” شده است.

او جهت اثبات نظر خود گزارش مرکز ملی مبارزه با تروریسم ممالک متحده امریکا را به این مضمون ارائه داد: که تعداد اقدامات تروریستی در سال 2004 بیش از سه برابر شده و حملهﻫﺎﻱ چشمگیر از رکورد قبلی به میزان 175 در سال 2003 به 650 مورد رسیده است. پس از تحویل قدرت سیاسی به یک دولت انتقالی عراقی از سوی ممالک متحده، رویدادهای تروریستی از 22 مورد به 198 مورد یعنی به بیش از 6 برابر رسیده است.

اما اگر حقوق حساس زنان که در زمان حکومت صدام حسین به رسمیت شناخته شده بود، در حکومت جدیدی که آنرا دموکراتیک یا مردمی میﺩانیم از دست برود دیگر دادن عنوان دموکراتیک به کشوری که تحت سرپرستی و حفاظت امریکا به وجود آمده بسیار طعنه آمیز و نیشدار خواهد بود.

یک سؤال مطرح در این مرحله که پیامدهای نهایی را معلوم خواهد کرد این است که آیا رهبران امریکا برای ایجاد یک پایگاه دائمی در عراق و سلطهﺑﺮ اقتصاد این کشور پافشاری خواهند کرد یا بالعکس هیچ برنامهﺍی برای حضور دائمی در عراق برای منافع خویشتن ندارند؟

اکثریت اعراب در نواحی عربﻧﺸﻴﻦ به میزان شگفتﺁور و دردناکی با خوشﺑﻴﻨﻰمن پیرامون کوشش برای استقرار دموکراسی و ارزشیابی مثبت من از آن موافق نیستند. یک بررسی صادقانه به وسیله موسسه جهانی زوگبی در مصر، عربستان سعودی، مراکش، اردن، لبنان و امارات متحده عرب در مارس سال 2005 گزارش کرد که اکثریت فراگیر اعراب باور ندارند که سیاست امریکا در عراق برای استقرار و اشاعه دموکراسی در ناحیه است و انگیزه مردمی دارد و معتقدند که خاورمیانه بعد از جنگ با عراق غیر دموکراتیکﺗﺮ شده و وضع عراقیﻫﺎ از زمان قبل از جنگ بدتر شده است. طرفداری اعراب از سیاست امریکا به میزان بیﺳﺎبقهﺍی کم بوده است با تنها 2 درصد در مصر، 4 درصد در عربستان سعودی، 11 درصد در مراکش، 14 درصد در امارات متحده عرب، 15 درصد در اردن و بیشترین مقدار به میزان 20 درصد در لبنان. تمام اینها آن کشورهای عربی بودند که نزدیکﺗﺮین روابط تاریخی و پیوند با امریکا را داشتند. بیش از سهﭼﻬﺎرم اعراب جانبداری خود را از استقرار دموکراسی و حکومت مردمی در این کشور را ابراز داشتند، اما حمله به عراق و تضاد سیاست امریکا با حقوق مردم فلسطین را محکوم کردند. برغم کوششﻫﺎﻱ دموکراتیک قابل احترام ما، اینها شگون خوبی برای سیاستﻫﺎﻱ ما در ناحیه نیستند.

 

خطرات عمده به محیط زیست از کجاست؟

هنگامی که رهبران ملل شدیداً سرگرم مطالعه و مذاکره پیرامون این مسأله بودند، جورج بوش، که تازه به عنوان رئیس جمهور زمام امور را در دست گرفته بود، اعلام کرد که موافقت نامۀ اجباری گازهای گلخانهﺍی و جدول زمان بندی کوتاه مهلت آن زیاده از حد پرهزینه است و برای ممالک متحده امریکا که با مشکل انرژی روبرو هستند عاقلانه نیست که آنرا رعایت کنند اما در عین حال موافقت کرد که همکاری خود را با رهبران دیگر برای آماده کردن مقدمات یک همایش دیگر در آینده دورتر در شهر بن واقع در کشور آلمان ادامه دهد. در این همایش قدرتﻫﺎﻱ بزرگ دنیا به یک توافق تاریخی در اندکی قبل از سپیدهﺩم 29 ژوئیه 2001 رسیدند، اما رئیس جمهور جدید امریکا مخالفت خود را با تمام تعهدات قبل کشورمان اعلام کرد؛ در صورتیکه یکصد و هشتاد کشور (که شامل تمامی کشورهای جهان غیر از ممالک متحده امریکا و یک کشور دیگر میﺷﺪ) موافقت خود را با قوانین مربوط به اجرای مقاوله نامه کیوتو اعلام داشتند.

در آوریل سال 2005 یک گزارش موثق در مجلۀ ساینس به وسیلۀ یک گروه از دانشمندان به رهبری جیمز ای بنسن، که یک جوشناس سازمان ناسا است، منتشر شد که کلیه شک و تردیدﻫﺎ در مورد پیشﺑﻴﻨﻰ تغییرات جو زمین را از میان برد. بعد از پنج سال مطالعه با بهرهﮔﻴﺮی از 2000 ایستگاه ردیابی در سطح کرۀ زمین به این نتیجه رسیدند که حرارت جو زمین همچنان به آهستگی افزایش خواهد یافت. حتی اگر گازهای گلخانهﺍی فوراً مهار شوند مألاً از کنترل خارج خواهند شد مگر آنکه اقدام عاجل و قاطع برای تعدیل و تصحیح وضعیت موجود صورت پذیرد؛ و در غیر این صورت یک افزایش حرارت معادل ده درجۀ فارنهایت در این قرن بسیار محتمل است. براساس شواهد و استدلالات علمی بیشتر هلند متعهد شد به میزان هشتاد درصد، بریتانیا به مقدار 60 درصد و آلمان به اندازه پنجاه درصد از تشعشعات گازهای مضر خود را تا 40 سال آینده کاهش دهند. پافشاری رهبران کشور ما در رد کردن سیاستﻫﺎﻱ مربوط به محدود کردن تشعشعات مضر بدل به یکی از متعارفﺗﺮین انگیزهﻫﺎﻱ مردم جهان برای صفﺁرایی در مقابل ممالک متحده امریکا گردیده است، همان مردمی که امریکا را به واسطه سرپیچی از معیارهای جهانی و محترم نشمردن آنها محکوم میﻛﻨﻨﺪ.

رابرت می یکی از دانشمندان برجسته بریتانیا و رئیس جامعه سلطنتی گفت: “سیاست جورج بوش در برابر حقایق علمی میﺍیستد و سعی در تحمیل یک نظریۀ بنیادگرایانه بر سایر هشت قدرت بزرگ جهان دارد”.

اغلب موضوعات و مباحث عمده و مهم متساویاً دارای موافقین و مخالفینی هستند اما در مورد حفاظت محیط زیست این چنین نیست. برخی از جمهوریخواهان برجسته عمیقاً از بیﺗﻮجهی رهبران حزبی خود در مورد گرم شدن جو زمین نگرانند؛ هنگامی که از سناتور مکﻛﻴﻦ در مورد سیاستﻫﺎﻱ رئیس جمهور و برخی از همقطاران او در کنگره سئوال شد پاسخ داد: “برای خودداری از اقدام عاجل و جدی و فوری هیچ توجیه و عذری وجود ندارد اما ما در قانع کردن هیئت حاکمه پیرامون این موضوع مشکل داریم”. موضع کاخ سفید در برابر تغییرات اوضاع جو زمین بسیار ناامید کننده است. بدبختانه راه و رسم حمایت از اغراض و منافع خواص در پایتخت و فشار و تحمیل از سوی آنها بر قوه مقننه از جمله شرکتﻫﺎﻱ برق و غیره که دارای نفوذ و قدرت زیاد بر این قوه هستند شیوه رایج است، او سپس افزود: “ما جهانی بسیار متفاوت از آنچه که هم اکنون در آن زندگی میﻛﻨﻴﻢ به فرزندان و نوادگان خود تحویل خواهیم داد”.

در حال حاضر 800 میلیون اتومبیل در سراسر جهان در حرکت هستند و برآورد میﺷﻮد که به موازات رشد اقتصادی در چین و هندوستان در چهل سال آینده این تعداد به 25/3 بلیون برسد. عقل به ما حکم میﻛﻨﺪ که هشیارانه اثر این روند شتابان را بر محیط زیست سیارۀ زمین تجسم کنیم.

در حال حاضر 20 درصد از نیروی برق امریکا به وسیله 103 راکتور هستهﺍی در حال بهرهﺑﺮداری تأمین میﺷﻮد و این مقدار قابل افزایش است.

امریکا تاکنون بزرگترین آلایندۀ محیط زیست بوده است و، شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت، یک گام غمﺍنگیز دیگر از سلسله اعمالی است که ما را از علاقه هر دو حزب به حفاظت از محیط زیست جهانی به دور کرده است. همیاری دوستانه با جهان خداوند یک تعهد اخلاقی شخصی و سیاسی است.

 

بزرگترین چالش جهانی در آستانۀ هزارۀ سوم میلادی چیست؟

یک دستور فراگیر مذهبی، که اغلب به وسیله بنیادگرایان دینی نادیده گرفته میﺷﻮد، تسکین رنجﻫﺎ و دردهای نیازمندان و بینوایان است. جیمز والیس سردبیر مجله سوجورنرز گزارش میﺩهد که او و گروهی از طلاب علوم دینی قصد کردند تعداد آیات موجود در کتاب مقدس پیرامون پول و تنگدستی را شمارش کنند و با خشنودی دریافتند یک آیه از هر شانزده آیه در کتاب عصر جدید و یک آیه از هر ده آیه در سه نوع از انجیلﻫﺎ و یک آیه از هر هفت آیه در انجیل لوقا مربوط به پول و یا مستمندان و بینوایان است. در کتاب آسمانی عبری تنها مسأله زناکاری بود که بیش از رابطه بین پول و بینوایان ذکر گردیده است.

بدون هیچگونه تردید پاسخ دادم که بزرگترین چالش در برابر ما افزایش شکاف بین ثروتمند و فقیر در روی زمین است. مسأله تنها این نیست که بین آنها تفاوت و شکاف است بلکه در این است که این شکاف روزبروز عمیقﺗﺮ و گستردهﺗﺮ میﺷﻮد. در آغاز قرن گذشته ده کشور از ثروتمندترین کشورهای جهان نه بار ثروتمندتر از ده کشور از فقیرترین آنها بودند و حال آنکه در سال 1960 این نسبت به یکﺳﻰام رسیده است. در آغاز این قرن میانگین درآمد بین ثروتمندترین کشورها 27591 دلار و در بین فقیرترین آنها تنها 211 دلار یعنی نسبت 131 به یک بوده است.

این باعث افتخار است که میانگین درآمد خانواده در کشور ما 55000 دلار در سال است اما باید به یاد داشته باشیم که نیمی از مردم جهان با کمتر از دو دلار در روز زندگی میﻛﻨﻨﺪ و 2/1 میلیارد از مردم جهان مجبور به زندگی با نیمی از این مبلغ هستند. در یک لحظه تجسم کنید که ما فقط یک دلار در روز برای غذا، مسکن و لباس داریم که با این ترتیب چیزی برای بهداشت و تعلیم و تربیت باقی نمیﻣﺎند. از این لحاظ بسیار سخت است که نزد وجدان خود محترم و سرافراز و به آیندۀ روشنﺗﺮی امیدوار باشیم.

برغم حسن نیت و محبت زیادی که بین شهروندان امریکایی حاکم است، مقدار کمکﻫﺎﻱ خارجی که از سوی دولت ما به مردمان فقیر جهان داده میﺷﻮد به طور شرم آوری ناچیز است. بیشتر کمکﻫﺎﻱ خارجی ما به جیب کشورهایی که دوست و متحد نظامی ما هستند سرازیر میﺷﻮد و دولت ما بسیاری از کمکﻫﺎ از انواع دیگر را با توسل به قید و بندهای سیاسی ممنوع میﻛﻨﺪ. این بسیار غمﺍنگیز و دردناک است که شاهد شکست ملت بزرگ ممالک متحده امریکا در انجام رسالت و تعهد خویش، که تقسیم بخش آبرومندی از ثروت خود به فقرا و بینوایان جهان است، باشیم.

مردم ما تمایل به مهربانی و سخاوت در کمک به دیگران را دارند و بر این باورند که تا 15 درصد بودجه دولت مرکزی را صرف کمکﻫﺎﻱ خارجی میﻛﻨﻴﻢ اما در واقع ما در بین کشورهای صنعتی از همه خسیسﺗﺮ هستیم و تنها یکﺳﻰﺍم آنچه را که دیگران خیال میﻛﻨﻨﺪ، صرف این کار میﺷﻮد. تولید ناخالص ملی ما یازده تریلیون دلار است که از آن تنها 16 سنت از هر 100 دلار صرف فقرا میﺷﻮد. اگر تمام اعانهﻫﺎﻱ بنیادهای امریکا و دیگر منابع خصوصی را به سهم دولتی بیفزاییم این مقدار فقط به بیست و دو سنت در هر صد دلار بالغ میﺷﻮد.

در یازده کشور جهان تعداد تلفات ناشی از موجﻫﺎﻱ کشنده دریاها به 200000 تن بالغ میﺷﻮد؛ اما هر ماه 165000 از بیماری مالاریا 140000 نفر از اسهال و 240000 نفر از بیماری ایدز میﻣﻴﺮند. اگر سالانه 5/2 دلار از هر شهروند امریکایی و اروپایی گرفته شود جمع آن میﺗﻮاند مبلغ قابل توجهی برای مبارزه همگانی با بیماری مالاریا گردد.

حتی آن آب باریکهﺍی که برای تعلیم و تربیت، بهداشت و خانهﺳﺎزی باقی میﻣﺎند به مردمان محلی پرداخت نمیﺷﻮد و بیشتر به جیب مشاورین امریکایی که خود را در کشورهای نیازمند جا میﺯنند میﺭود.

جورج بوش رئیس جمهور امریکا در ژوئن سال 2005 اعلان کرد که 2/1 بلیون دلار برای یک برنامۀ پنج ساله علیه مالاریا در پانزده کشوری در نظر گرفته که 175 میلیون ساکنین آنها در معرض خطر ابتلا به این بیماری قرار دارند، و اگر به این وعده وفا میﺷﺪ یک کمک بسیار بزرگی بود. وعدهﻫﺎﻱ وعید سخاوتمندانه چه در داخل و چه در خارج بسیار محبوب و دلپذیرند اما بیشتر تعهدات پیشین یا به وسیله کاخ سفید کنار زده شدند یا در کنگره سروته آنها به هم آورده شد و یا در دریای دیوانسالاری و پیچ و خمﻫﺎﻱ اداری مفقود گردیدند؛ به طوریکه مبلغ بسیار کمی از آن به مردم نیازمند رسید.

هفت سال پس از کنفرانس مانتری جورج بوش اعلان کرد که برای “چالش هزاره سوم میلادی” سالانه 5 میلیارد دلار در نظر گرفته است که به مصرف مبارزه با بیماری ایدز برسد اما پس از سه سال تنها 400000 دلار یعنی کمتر از یک درصد مبلغ مزبور تحقق یافته است. مثال قابل توجه دیگر در این زمینه، اعلامیۀ رسمی واشنگتن است به مضمون: “ارزشمندترین پیشرفتﻫﺎ در مورد کمک امریکا به بهداشت جهانی در زمینه تطویل عمر چهل و یک هزار بیمار مبتلا به ایدز در بتزوانا بوده است”. اما مدیران بلند پایۀ برنامۀ شفابخشی بتزوانا از شنیدن این اعلامیه به خشم آمدند و آنرا کذب محض و تحریف حقیقت خواندند و اعلام داشتند تعداد بیماران معالجه شده در بتزوانا توسط امریکاییﻫﺎ برابر صفر بوده است. کمک خارجی امریکا برای مبارزه با مالاریا سالانه 90 میلیون دلار بوده است اما 95 درصد از این بودجه به مشاورین پرداخت شده و کمتر از 5 درصد آن صرف مهار شبکهﻫﺎﻱ پشه مالاریا، دارو و سمپاشی برای مبارزه با این بیماری شده است. سناتور سم براون بک که یک جمهوریخواه محافظهﻛﺎر از ایالت کنزاس است از این سوء جریان ابراز نارضایتی کرده و تقاضای یک لایحه برای مجبور کردن دولت در هزینه کردن نیمی از بودجه مالاریا برای معالجه نموده است. این سناتور اضافه کرد که فهرست اسامی مشاورین برای مدت چهار سال بهنگام نشده است. سپس افزود او تنها یک توضیح مبهم و ناقص از مسأله و یک ریز هزینه دریافت کرده است که ارقام آن با واقعیت نمیﺧﻮاند و درخواست یک حسابرسی توسط دیوان محاسبات دولتی را نمود.

طبق پروژه جفری سکز رئیس پروژۀ هزارۀ سوم میلادی سازمان ملل که به منظور اجرای قولﻫﺎﻱ داده شده در مونتری تشکیل شد، کمک سالانۀ امریکا به کشورهای صحرای افریقا در سال 2003 بالغ بر سه میلیارد دلار میﺷﺪ که فقط 118 میلیون دلار آن برای عملیات اجرائی پروژه در داخل کشورها و کمک مستقیم برای برنامهﻫﺎﻱ اجرا شده به وسیله دولتﻫﺎ و جوامع افریقا باقی گذاشته شده بود؛ یعنی 18 سنت برای هر یک نفر از 650 میلیون نفر در کشورهای کم درآمد به منظور کمک به تعلیم و تربیت، جاده سازی، نیروی برق، آب و فاضلﺁب و مؤسسات مردمی در ناحیه.

پروژه هزاره سوم میلادی برآورد کرده است که اعتبار لازم برای تعهدات انجام شده به مردم نیازمند، بالغ بر 44 سنت به ازاء هر 100 دلار درآمد ناخالص ملی در سال 2006 و افزایشی تا حدود 70 سنت در سال 2015 خواهد بود؛ در حالیکه کاهش مالیات (بیشتر برای امریکاییﻫﺎﻱ ثروتمند) به 30/3 دلار به ازاء هر 100 دلار درآمد ناخالص ملی بالغ شده است.

یکی از شاخصﻫﺎﻱ شکاف بین فقر و ثروتمند نسبت درآمد بین یکﭘﻨﺠﻢ از پر درآمدترین به یکﭘﻨﺠﻢ از فقیرترین افراد ملت است. این نسبت در کشور ژاپن چهار به یک، در فرانسه هفت به یک و در ممالک متحده امریکا یازده به یک است.

آنچه که از سال 2000 تا بحال رخ داده تقریباً باورنکردنی است. در آن زمان دفتر بودجه کنگره، یک اضافه بودجه به میزان 281 میلیارد دلار در سال 2001 پیشﺑﻴﻨﻰ کرد که طی ده سال 6/5 ترلیون دلار دیگر به آن اضافه میﺷﺪ اما در عوض این افزایش بودجه، دولت مرکزی با کسر بودجهﺍی معادل 400 بلیون در سال 2005 روبرو شد. در حالیکه هزینهﻫﺎﻱ دولتی حدوداً معادل سالهای گذشته بود و این کسر بودجه ناشی از نقصان فوق العادۀ درآمد دولت به واسطه کاهش زیاد در اخذ مالیات از مردم ثروتمند بود. و پیشﺑﻴﻨﻰ فعلی این است که این کسری بودجه ادامه خواهد یافت. دیون ملی از یک تریلیون به چهار تریلیون دلار طی دوازده سال حکومت ریگان و بوش بالغ شد و از سال 2001 کنگره مجبور به افزایش سقف دیون به هشت تریلیون گردید و حال این رقم به سوی ده تریلیون دلار یعنی چهار تریلیون بیشتر پیش میﺭود.

نتیجه این کاهش مالیات که از سال 2000 به زور به کنگره تحمیل شد این بود که به ازاء هر یک دلار کاهش در مالیات، پر درآمدترین خانوادهﻫﺎﻱ طبقه متوسط 54 دلار دریافت کردند در صورتیکه آنهایی که درآمد آنها یک میلیون دلار یا بیشتر بود 191 دلار سود میﺑﺮدند. در سه سال اول بر تعداد امریکاییﻫﺎیی که در فقر زندگی میﻛﻨﻨﺪ 5/3 میلیون نفر افزوده شد در حالیکه به درآمد چهار صد نفر از ثروتمندترین افراد امریکا تنها در سال 2002 ده درصد افزوده شد. یک شاخص دیگر که نمودار افزایش شکاف بین ثروتمند و فقیر در سالهای اخیر است، حقوق مسئولین بلند پایه اجرائی است که از 40 برابر میانگین حقوق کارمندان به 400 برابر افزایش یافته است و با وجود آنکه میزان سود شرکتﻫﺎ از یک رشد زیاد برخوردار شده بود، دستمزدهای کارمندان متوسط در سال 2004 پس از تعدیل با میزان تورم کاهش یافته بود و این اولین کاهش درآمد در سالهای اخیر بوده است.

علاوه بر این تحولات بنیادی در اقتصاد داخلی، دیون جهانی ما مرتباً انباشته میشود و در بین کارشناسان مالی مستقل نگرانی جدی برانگیخته است. آنچه را که امریکاییﻫﺎ به بیگانگان مدیون هستند بسیار زیاد است و پیشﺑﻴﻨﻰ ﻣﻰشود که در طول 4 الی 5 سال دو برابر شود. در ماه مارس سال 2005 وارن بافت در گزارش سالانه برکشایر هتﺍوی بیان کرد که مالکیت خالص کشورهای بیگانه و شهروندان آنها در ممالک متحده تا ده سال دیگر حدوداً به یازده ترلیون دلار (تقریباً معادل تولیدات ناخالص ملی ما) بالغ میﺷﻮد… کشوری که در حال حاضر اشتیاق و آرزوی یک جامعه وارث ملک اجدادی خود و مالکیت سرزمین موروثی خویش را دارد و به مالکیت عشق میﻭرزد، در چنین شرایطی خوشبخت نخواهد بود که ببیند دیگران در وطن او صاحب ملک هستند. من در اینجا با مقداری اغراقﮔﻮیی آنرا یک جامعه مستأجر در میهن خویش و یا رعیت بیگانگان بودن میﻧﺎمم و این چیزی نیست که امریکائیﻫﺎ خواهان آن باشند. اما سیاستﻫﺎﻱ تجاری ما که از سوی دموکراتﻫﺎ و جمهوریخواهان، هر دو متساویاً، حمایت میﺷﻮد، ما را در راستای این مسیر هدایت میﻛﻨﺪ و به پیش میﺑﺮد.

برای طرفداری بیشتر از منافع شرکتﻫﺎ در سال 2003 قانونی در مورد خدمات درمانی همگانی گذشت که دخالت دولت امریکا برای پایین آوردن بهای داروها را ممنوع میﻛﻨﺪ. و شرکتﻫﺎﻱ داروسازی همچنان دارو را به بهایی گرانﺗﺮ از کانادا و سایر کشورها به مشتریان امریکایی میﻓﺮوشند. دفتر بودجه کنگره میﮔﻮید که بهای یک دارو در خارج از امریکا برابر 35 تا 55 درصد بهای همان دارو در امریکا است.

حتی مدیران اجرائی شرکتﻫﺎﻱ دخانیات در ژوئن سال 2005 از این عمل وزارت دادگستری ممالک متحده که جهتﮔﻴﺮی بسیار سیاسی داشت، در شگفت شدند که کوشش شش ساله حکومت را برای فشار به صنایع دخانیات جهت تأمین بودجه ترک سیگار عقب زد. پس از هزینه کردن بیش از صد میلیون دلار برای پیگرد قانونی و فراهم کردن نظریۀ کارشناسی مبنی بر اینکه حداقل 130 بلیون دلار برای یک دوره 25 ساله لازم است، ناگهان در آخرین لحظه یک اعلان غیرمترقبه صادر شد حاکی از اینکه این تقاضا به 10 بلیون دلار در پنج سال بعد کاهش یافته است. قاضی فدرال که ریاست جلسه را به عهده داشت احتمال هرگونه اعمال نفوذ سیاسی در این خیانت غیرقابل توضیح به نفع صنایع دخانیات را رد کرد.

با وجود اینکه طنین ندای توجه به طبقه زحمتﻛﺶ امریکا و تأمین مسکن برای آنان در همه جا به گوش میﺭسد و جار زده میﺷﻮد، رهبران مؤثر سیاسی در واشنگتن با موفقیت، مانع هرگونه افزایش حداقل دستمزد شدهﺍند به طوریکه این رقم برای مدت ده سال به 15/5 دلار در هر ساعت ثابت نگاهداشته شده است و حتی با فهرست بها و تورم هم تعدیل نگردیده است (در مقام مقایسه با ارزش دلار در آوریل 2005، حداقل دستمزد در استرالیا 66/8، در فرانسه 88/8، در ایتالیا 18/9، در انگلستان 20/9 و در آلمان 74/12 دلار در هر ساعت است).

با فرض 50 هفته در سال و چهل ساعت کار در هفته حداقل درآمد سالانه در امریکا 10300 دلار است که برای دهﻫﺎ میلیون شهروند امریکایی که دارای شغل تمام وقت هستند زیر خط فقر میﺑﺎشد. خط رسمی فقر برای یک خانواده مرکب از یک زوج و یک فرزند در سال 2004 در سرزمین اصلی امریکا 12490، در هاوایی 14360 و در آلاسکا 15610 دلار در سال بوده است. لذا جای شگفتی نیست که کم درآمدترین مردم ما به لحاظ امرار معاش در رنج هستند و تمام شهروندان امریکا در همۀ سطوح درآمد، بیش از هر زمان دیگری در طول تاریخ از درصد کمتری از انصاف و عدالت تساوی حقوق در وطن خود برخوردارند.

اما چندان جای شگفتی نیست که کشاورزان ثروتمند طی سالیان متمادی میزان بیشتری از یارانهﻫﺎﻱ دولت مرکزی را دریافت کردهﺍند به این دلیل که کشاورزان فقیرتر نتوانستند در مرکز سیاسی واشنگتن در بهرهﻣﻨﺪی از یارانه با آنها رقابت کنند. در دهه گذشته، ما مالیات دهندگان مجبور به پرداخت متوسط سالانه 14 بلیون دلار برای یارانه بودیم اما 70 درصد این یارانه به جیب 10 درصد از کشاورزان سرازیر شد و نیمی از این درصد به کیسه 3 درصد از پر درآمدترین آنان و یکﭼﻬﺎرم عاید یک درصد از ثروتمندترین آنها گردید. خوشبختﺗﺮین کشاورز امریکا در سال 2002 هفت میلیون دلار دریافت کرد. و در ایالت جورجیا به هفت کشاورز هر یک سالانه یارانهﺍی معادل یک میلیون دلار پرداخت شد که به واسطه این موضوع باید از دلالان و کارچاقﻛﻦﻫﺎ و واسطهﻫﺎﻱ مقتدر سپاسگزاری کرد. وزارت کشاورزی امریکا طی یک گزارش که در ماه ژوئن 2005 منتشر کرد اطلاع داد که کمتر از 25 درصد از کشاورزان امریکا یارانه دریافت میﻛﻨﻨﺪ.

اما اکنون امریکا بیش از هر زمان دیگر در طول تاریخ بدل به یک نیروی نظامی سرآمد و برتر در روی زمین گردیده است. در حالیکه در بیست سال اخیر یک روند کاهنده بسیار شدید در اسلحهﺳﺎزی در سراسر جهان وجود داشته، اما ممالک متحده امریکا هر ساله بر بودجۀ نظامی خود افزوده است و این بودجه در حال حاضر سالانه از 400 بلیون دلار در سال تجاوز میﻛﻨﺪ که به تنهایی از مجموع بودجهﻫﺎﻱ نظامی همه کشورهای جهان بیشتر است. بعد از امریکا مقام دوم را روسیه دارد که بودجۀ نظامی آنها فقط یکﺷﺸﻢ امریکا است. تنها مسابقۀ تسلیحاتی ما مسابقهﺍی است که با خودمان داریم. یک دلیل برای این سرمایهﮔﺰاری گزاف، وجود بیست هزار ملوان و تفنگدار دریایی است که سوار برکشتیﻫﺎﻱ جنگی در حال گشت هستند و نیز سیصد هزار سرباز اضافی دیگر ما که در 120 کشور جهان در حال خدمت نظام هستند که در 63 کشور از آنها ما دارای پایگاهﻫﺎﻱ نظامی هستیم. از زمانی که من کاخ سفید را ترک کردهﺍم رؤسای جمهور امریکا پنجاهﺑﺎر در امور کشورهای خارجی دخالت کردهﺍند. کارخانجات اسلحهﺳﺎزی ما علاوه بر اینکه اسلحۀ مورد نیاز نیروهای مسلح ما و متحدین ما در پیمان ناتو را تأمین میﻛﻨﻨﺪ، 80 درصد اسلحۀ فروخته شده در بازار جهانی را نیز عرضه میﻧﻤﺎیند.

حکومت ما باید بدون شک و تردید در صورت امکان علیه جنگ و متعهد به حل و فصل منازعات و اختلافات به روشﻫﺎﻱ مسالمتﺁمیز باشد و برای نیل به این هدفﻫﺎ نفوذ و قدرت خارقﺍلعادۀ خود را به کار گیرد.

ما باید از پیشﻛﺴﻮتان یاری دادن به مردمان نیازمند باشیم و دیگر کشورهای صنعتی جهان را در این راستا رهبری کنیم تا بخشی از ثروت خود را به مردمان نیازمند و درمانده بدهند و خود ما در این راه سرمشق و پیشگام و در خط مقدم باشیم.

امکان نظر دادن وجود ندارد